|
|
|
نگاهي به طراحي صحنه چند نمايش در جشنواره تئاتر فجر
|
|
|
|
|
|
«نگاهي كوتاه به نمايش: گوش كن»
|
|
|
|
|
|
گفت وگو با جلال تهراني ـ نويسنده وكارگردان نمايش «تك سلولي ها»
|
|
|
|
|
تندرستي
اميدي تازه براي درمان نژاد پرستي : سي تي اسكن مغز افرادي كه داراي تعصبات شديدنژاد پرستي هستند نشان مي دهد، مغز آنها بعد از تماس با افراد متعلق به نژاد ديگر، به نحوي غيرمعمول تحريك مي شود كه اين مكانيسم احتمالاً براي كنترل يا سركوب احساس ياد شده است. در آزمايشات مشخص شد بعد از اين كه به سفيدپوستان ، تصاويري از افراد سياهپوست نشان داده مي شود قسمتي از مغز كه مربوط به ادراك و شناخت و كنترل احساسات و افكار (در چپ مغز) است فعال مي شود كه اين در صورت تماس رودررو تحريك بيشتر شده باعث كاهش قدرت تفكر و تصميم گيري درست مي شود. دانشمندان معتقدند اگر عملكرد اين مكانيسم را به درستي دريابند مي توانند راهي براي از بين بردن حس و واكنشهاي نژاد پرستانه امروزه بيابند. كاهش تستوسترون در مردان ، باعث افسردگي مي شود: بطور طبيعي بعد از ۴۰ سالگي ميزان ترشح هورمون مردانه تستوسترون كم مي شود. حال آنكه در ۳۰% مردان بالاي ۵۵ سال با كاهش بحراني اين هورمون مواجه شده تا ۲۲% بيش از ديگران به افسردگي مبتلا مي شوند. اين پديده موجب تحليل عضلات و قواي بدني، كاهش تراكم استخوان، كم شدن اشتها و غريزه جنسي، خستگي ، زودرنجي و بي حوصلگي مي گردد. در چنين وضعيتي مردان در برابر ناهنجاريهاي روحي مثل افسردگي آسيب پذيرتر مي شوند. ميزان ترشح تستوسترون در اوايل جواني در بيشترين حد قرار دارد، در حالي كه بعد از ۴۰ سالگي بطور متوسط هر سال ۱% كاهش پيدا مي كند. سلامت و طول عمر نوزاد به تغذيه مادر بستگي دارد: مادران با در نظر گرفتن اصولي ساده، مي توانند بي نهايت در سلامت فرزندشان تأثير گذار بوده تا ۵۰ درصد طول عمر آنها را افزايش دهند. رژيم غذايي سرشار از مواد مغذي در طول بارداري و تغذيه درست جنين، سلامت يك عمر را تضمين مي كند. گفتني است بسياري از ضايعات جنيني مادام العمر ودائمي خواهند بود لذا توجه به اين مهم حائز اهميت فراوان است. پزشكان توصيه مي كنندبهتر است مادران هنگام شيردهي از پروتئين كمتري استفاده كنند، نكته اي كه شايد خلاف آن تصور مي شد. البته كودكان در طول زندگي نيز بايد از مصرف تنقلات فاقد ارزش غذايي و سرشار از قند و چربي بپرهيزند، به اين ترتيب علاوه بر افزايش طول عمر، مقاومت بدنشان در برابر انواع بيماريها را بالا برده اند. خطرات عكس برداري با اشعه ايكس : اگر چه انواع عكسبرداري هاي پزشكي فوايد بسياري از جمله تشخيص صحيح و زودهنگام طيف گسترده بيماريها از جمله سرطانها دارد، اما ثابت شده است اشعه ايكس تابيده شده بر بدن عامل اصلي بسياري از سرطانهاي مرگ آور است و از خطرات بالقوه آن نمي توان چشم پوشي كرد. در دهه هاي اخير ميزان مصرف پرتونگاري مقطعي (سي.تي.اسكن و عكسبرداري) تا ۲۰% افزايش يافته است در حالي كه در بسياري موارد عملاً ضرورتي نداشته است (يك سوم عكسبرداريها) لذا توصيه مي شود پزشكان در اين مورد وسواس بيشتري از خود نشان داده و عكسبرداري با اشعه ايكس و سي تي اسكن را محدود به مواقع بسيار حياتي كنند. در صورتي كه بدن به مدت طولاني و به كرات در معرض تابش اشعه ايكس با فركانس بالا قرار گيرد، سلولهاي بدن جداً آسيب ديده و سلولهاي سرطاني شروع به رشد مي كنند. بدرفتاري ، ضريب هوشي افراد را پايين مي آورد: برخورد نامناسب و ناديده انگاشتن شخصيت افراد و عدم پذيرش آنها همانگونه كه هستند، ضريب (IQ) هوشي افراد را شديداً كاهش داده، توانايي استدلال و تحليل و تجزيه را از آنها سلب كه نه ، آنها را پرخاشگرتر مي كند. از دير بازمي دانستيم، ۳۰%كودكاني كه توسط ديگران پذيرفته نمي شوند و مقبوليت پيدا نمي كنند، تمايل بيشتري به خشونت و ارتكاب جرم دارند. در واقع طبيعت انسان اينگونه به آن ناهنجاري واكنش نشان مي دهد. آفرينش انسان به گونه اي طراحي شده است تا در كنار ديگران زندگي كرده و توسط اجتماع پذيرفته شود، اما با طرد شدن و به انزوا كشيده شدن به عوارض خطرناكي دچار مي شود. انسان براي زندگي در جامعه يك مكانيسم دروني كنترل رفتاري را تقويت مي كند كه در صورت رانده شدن از طرف ديگران و سركوب شخصيتي، اين توانايي و تعادل رفتاري را از دست مي دهد. ترفندي تازه براي مهار اشتها: براي اينكه زودتر به احساس سيري برسيم در حالي كه مصمم به دريافت ميزان كالري كمتري هستيم، گنجاندن انواع سوپها در برنامه غذايي راه مناسبي است . با مصرف سوپها خصوصاً انواع غني از انواع سبزيجات زودتر سير شده و حدوداً ۱۰۰كالري كمتر مصرف مي كنيم، از طرفي نيازي هم به جبران اين كالري حذف شده در وعده هاي غذايي بعدي نيز نخواهيم داشت. البته سوپهايي كه از انواع خامه در آنها استفاده مي شود و چربيهاي اشباع شده دارند بايد كمتر ميل كرد. همچنين اگر برسالادها ، سس هاي چرب يا روغن اضافه نشود و سبزيجات بسيار رنگين در آنها گنجانده شوند جايگزين مناسبي براي سوپها نيز هستند، خصوصاً اينكه با افزودن ماهي تن، سينه مرغ يا بوقلمون، كمي پنير به آن مي توان پروتئين لازم را نيز تأمين كرد. گردآورنده ومترجم: مينا منقوليان منبع: New Scientist Reuters
|
|
|
|
|
نگاهي به طراحي صحنه چند نمايش در جشنواره تئاتر فجر
دو منهاي يك
|
|
|
پريس تنظيفي اجراي يك نمايش به عوامل متعددي بستگي دارد. نورپردازي، طراحي صحنه، موسيقي، متن و بازي (شامل بازيگري و بازيگرداني)، همه و همه عواملي هستند كه در كنار هم يك نمايش را بوجود مي آورند. هركدام از اين عوامل به نوبه خود تأثيري عميق و شگرف بر ماهيت اثري كه درنهايت پيش چشم بينندگان اجرا خواهد شد، دارند. از ميان اين عوامل، طراحي صحنه چيزي است كه فضاي اجراي اثر را به وجود مي آورد. ماهيت اين فضا، بر كل اثر تأثير كنشي خود را به شكلي تام و كمال نمايان مي كند. در واقع هرگاه صحنه اي نامتناسب طراحي شده باشند، كنش مستقيم آن بر ديگر عوامل باعث تخريب آنها نيز مي شود و درنهايت، اثر، چيزي نامتناسب و ناموزون جلوه مي كند. به عبارت ساده تر، طراحي صحنه بد و نامناسب باعث مي شود كل نمايش بد و نامناسب جلوه كند، هرچند ديگر عناصر و اجزاي تشكيل دهنده نمايش كار خود را به تمام و كمال انجام داده باشند. نمايش هاي اجرا شده در جشنواره تئاتر فجر نيز، نمايش هايي جدا و مستثني از اين نگرش نيستند. در واقع در اين نمايش ها نيز طراحي صحنه نقشي اساسي در ايجاد فضا و بستري مناسب اجراي آن نمايشنامه خاص كه قرار است در آن صحنه اجرا شود، دارد. اما اساس و طراحي صحنه مناسب بر چه چيزي استوار است؛ براي مثال نمايش «شكلك» اثر كيومرث مرادي از جمله نمايش هايي بود كه علي رغم نمايشنامه خوب همچنين بازي هاي زيبا و ديگر عناصر و اجزايي كه هركدام در محل خود، كامل و تمام بودند، به نوعي از ناحيه طراحي صحنه دچار نقصان شد. هرچند طراحي صحنه نمايش فوق به خودي خود، طراحي خوبي بود اما خود طراحي صحنه نيز، چيزي مستقل و مجزا از بقيه عناصر تشكيل دهند، نمايش نيست. پيش از هرچيز، طراحي صحنه نمايش، برتحليل صحيح ودرست نمايشنامه مبتني است. اگر برداشتي كه از يك نمايشنامه مي شود، با ذات آن هماهنگ نباشد، حتي كاملترين و بي نقص ترين طراحي صحنه هاي جهان (از نظر ساختاري) نه تنها كمكي به اجراي آن نمايش نمي كنند كه باعث شكسته شدن ارتباط مخاطب و اثر نيز مي شوند و به اين شكل مانند ترمزي بزرگ، عمل خواهند كرد. نمايشنامه «شكلك» اثر «نغمه ثميني» مبتني بر يك جابه جايي زماني است. اين جابه جايي فضاي لازم، براي رويارويي دو نسل متفاوت با ايده ها و آرمان هاي متفاوت ترشان را فراهم مي كند، كه در لايه اي نازك از طنز رقيق اثر، پنهان است. نكته اساسي در طراحي صحنه اين اثر هم همين مسأله است. آنچه در جشنواره فجر به اجرا درآمد، اثري با يك طراحي صحنه «ناتوراليستي» بود. در واقع طراح صحنه در تحليل نمايش سعي در ساخت و پرداخت تمام و كمال، همان خانه اي كه نغمه ثميني در نمايشنامه خود از آن ياد كرده است، كرده بود. اما «پايه ناتوراليستي» اين طراحي بن مايه «آبستركت» اين نمايشنامه، تضادي دروني ايجاد مي كرد. هرچند در سينما، با توجه به امكان تغيير و جابه جايي وضعيت دوربين در صحنه كه به تغيير و جابه جايي زاويه ديد بيننده اثر منجر مي شود، امكان دارد در درون صحنه اي ناتوراليستي، واقعه اي «آبستره» رخ دهد. اما اين امكان با توجه به جنس و ماهيت نمايش شكلي كاملاً متفاوت دارد. در قسمت بزرگ و مهمي از بار فضاسازي اثر بردوش طراحي صحنه است و به همين دليل نيز طراح صحنه هنگام طراحي خود بايد فضاي لازم را براي مكان وقوع حوادث در صحنه خود لحاظ كند. به اين ترتيب هنگامي كه با رويدادي غيرطبيعي (انتزاعي) در يك نمايشنامه روبه رو هستيم، طراحي صحنه كه وظيفه ايجاد فضاي مناسب براي وقوع اين رويداد را بردوش دارد، در حالت مطلوب خود، رويكردي «آبستره» خواهد داشت. اين امر از اين منظر جلوه مطلوب و فضاي مناسبي به اثر خواهد بخشيد، كه جلوه «آبستره» طراحي صحنه آن را از قيد و بند «طبيعت» آزاد مي كند. ذهن بيننده، در برخورد با يك فضا پيش از هر چيز به دنبال شباهت ها و همسان سازي ها مي رود. طبيعت با درك خطي انسان از زمان همراه است. براي انسان فاصله بين تولد و مرگ زماني است كه همواره به سمت مرگ طي مي شود، بنابراين فضاي ناتو راليستي بي اختيار انسان را به سمت درك خطي زمان سوق مي دهد. براي شكسته شدن اين درك، طراح صحنه قادر است، فضاي ناتوراليستي صحنه را با طراحي خود درهم شكند و فضايي آبستره و جديدي براي بيننده اثر خلق كند. به اين ترتيب، در اثر خود فضاي لازم را براي رخداد حوادث و وقايع آن نمايش فراهم خواهد كرد ( البته اگر متن نمايشنامه نيز به شكست درك طبيعت گرايانه پرداخته باشد) نمايش شكلك همانگونه كه اجزا وعناصر مطلوب و مرغوب آن در هماهنگي با هم قرار گرفتند. با اين وجود، بعضي از عناصر آن كاركردي ديگرگونه به خود گرفته بودند و علي رغم آن كه به خودي خود، درست و تمام و كمال بودند، نه تنها كمكي در القاي درون مايه اثر نمي كردند بلكه رواني آن را نيز دچار مخاطره مي ساختند. در مقابل اين امر، نمايش «هي مردگنده...» قرار گرفته بود. در اين نمايش كه در روزهاي اول جشنواره فجر اجرا شد، فضاي نمايشنامه، هر چند در ابتدا از موقعيتي «ناتوراليستي» سخن مي گويد ( برخلاف نمايشنامه شكلك) اما در پايان اثر درونمايه متافيزيكي خود را آشكار مي كند. با اين وجود طراحي صحنه اين نمايش از همان ابتدا فضايي غريب و «آبستره» را به نمايش مي گذارد. دوايرمختلفي كه در اين صحنه در ارتفاع هاي مختلف قرار گرفته اند هر چند در طول نمايش به عنوان اتاقهاي مختلف يك خانه مورد استفاده قرار مي گيرند با اين وجود از ابتدا تا انتهاي نمايش همواره، اين نكته را به بيننده اثر گوشزد مي كنند كه چيزي در اين خانه و فضاي نمايش وجود دارد كه طبيعي نيست. آشنايي زدايي انجام گرفته در اين طراحي صحنه باعث مي شود بيننده اثر در پايان نمايش راز دروني نمايش را بخوبي و همچون كشفي بزرگ، قبول كند، زيرا ذهنش از ابتدا درگير فضايي غريب و راز آميز بوده است. اين فضاي غريب و راز آميز، مبتني بر مدلي برگرفته از چند دايره با ابعاد مختلف است. آشنا ترين و نزديكترين الگو واره جهان كنوني به اين مدل چيزي است كه از آن تحت عنوان منظومه ياد مي كنيم. منظومه شمسي، قديمي ترين و اولين منظومه مكشوف بشر بوده است كه براي سيارات آن قدرت ها و ويژگي هاي مختلفي قائل بوده است. انسان براي سالها فكر مي كرد سيارات اين منظومه بر سرنوشتش حاكم اند. به عبارتي ديگر اين سيارات هر كدام الهه اي هستند كه پاره اي از امور جهان دريد قدرت و اختيار آنها است. همين امر با توجه به ذهن همسان ساز مخاطب باعث مي شود فضاي خلق شده در اين صحنه، پيوندي عميق و ديرينه با اسطوره خدايان و قدرت هاي ويژه آنها ايجاد كند. به اين ترتيب عمق و غناي سر و راز موجود در اثر دو چندان مي شود. زيرا اسطوره الهگان و قدرت هاي آنها، برپايه متافيزيك و فراطبيعت، استوار است و همين امر، بر تأكيد نمايش بر آنچه غير طبيعي است، مي افزايد. به اين معني اين طراحي صحنه، از ابتدا به مخاطب مي گويد كه رازي در نمايش نهفته است. زيرا فضاي اسطوره حاوي رازي است كه مخاطب در پايان به آن پي خواهد برد. به اين ترتيب بيننده نمايش «هي مردگانده...» منتظر است تا طي نمايش رازي را كشف كند و اين امر باعث همراهي بيننده از ابتدا تا به آخر با اين نمايش مي شود. در پايان همانگونه كه گفته شد، دوباره ذكر يك نكته، خاتمه بخش خواهد بود. يك نمايش از اجزاي متفاوت و بيشماري ساخته شده است كه اين عناصر همگي در كنار هم مي توانند و بايد به القاي يك مفهوم، به مخاطب كمك كنند. همه اين عوامل بر پايه يك تحليل درست از متن نمايشنامه استوارند و اگر اين تحليل دچار كوچكترين خطايي شود با وجود آن كه تك تك عوامل خوب و مطلوبند در جمع قادر به القاي مفهوم به شكل كامل نخواهند بود و حتي به مقابله با آن نيز خواهند پرداخت.
|
|
|
|
|
امروز در جشنواره موسيقي فجر
| تالار وحدت ـ گروه خنيا، ساعت ۱۷ ويژه بانوان، گروه فرهنگ شريف ساعت ،۱۹ گروه پارس ساعت ۲۱ | تالار رودكي ـ گروه كر مركز موسيقي ساعت ۱۸ و اركستر جاويدان ساعت ۲۰ | تالار آويني فرهنگسراي بهمن ـ گروه تنبور شمس ساعت ۲۰ | مجموعه آزادي ـ گروههاي محلي ساعت ۲۰ |فرهنگسراي نياوران ـ اقليتهاي مذهبي ساعت ،۱۸ گروه صور آوا ساعت ۲۰ | سالن بتهوون خانه هنرمندان ـ بخش پژوهشي ـ سخنراني محمدسرير ساعت ،۱۷ منتخبين جشنواره جوان ساعت ۱۹
|
|
|
|
|
«نگاهي كوتاه به نمايش: گوش كن»
نوشته محمد رضائي راد به كارگرداني آناهيتا اقبال نژاد آئيني به نام مرگ
صبا رادمان «گوش كن» نمايشي است واقع گرايانه، از دنياي پر از زشتي. نمايشي تك پرسوناژ كه هرگز منولوگ و يا به عبارت بهتر «منوتون» نمي شود، بلكه با ساختار دراماتيكي دقيق و حساب شده، لحظه به لحظه تماشاگر را به دنياي فنا شده زن نمايش برده و با او همراه مي كند. نويسنده، داستان را نه به شكل مستقيم به صورت لايه لايه و قطعه قطعه به وسيله تماسهاي بيروني با زن، به مخاطب نشان مي دهد. تلفنهايي كه با هر بار به صدا درآمدن، اطلاعاتي از بغرنج شدن وضعيت زن و چگونگي خيانت مرد به او، به تماشاگر عرضه مي كند. و اين تمهيدي است آگاهانه براي يك نويسنده هوشيار، كه اثرش را از شعاري شدن و مظلوم نمايي هاي اغراق شده فمنيستي دور مي كند. او اتفاقات اصلي را از صحنه بيرون برده و تنها سايه سترگشان را باقي مي گذارد تا كشمكشي دراماتيك ايجاد كرده و مدت هفتاددقيقه، نفس تماشاگر را در سينه حبس كند. ديالوگهاي كوتاه و پر از نشانه اثر هم تأكيدي ديگر است بر اين آگاهي. «رضايي راد» اثرش را لبريز از نشانه مي كند، اما نه بيش از اندازه زيرا او به تئوري اقتصاد نشانه هاي پاتريك پاريس ـ تئوريسين مشهور اروپايي ـ مسلط بوده و مي داند كه پاريس مي گويد: «حضور نشانه ها در صحنه زيباست، اما به اندازه، زيرا ازديادش مخاطب را كلافه كرده و كمبودش تماشاگر را سرگردان مي كند.» پس با دقت تمام، نشانه هايي در نمايش مي گنجاند تا با واكنشهاي كوتاه اما قدرتمند قهرمان اثر، بر فكر و روح تماشاگر، سايه انداخته و او را اسير تفكر خود سازد و اين اگرچه اتفاق جديدي در تئاتر جهان نيست، اما كاركرد آن در اين اثر، پا را ازسنتهاي قديم فراتر گذاشته و زنگ تلفن را به عنوان عامل تكرار شونده و در عين حال تنها عنصر حقيقت گوي در اثر مي گنجاند تا به واسطه آن، اين جمله «بن جانسون» ـ تئوريسين مشهور غربي ـ را يادآور شودكه «هنر بازآفريني دقيق آن چيزهايي است كه به راستي وجود دارند و آن كنش هايي كه به راستي رخ داده اند.» اوج تأكيدهاي نويسنده، زماني نمودار مي شود كه شب هنگام، زن همچون روحي سرگردان، در حالي كه خود را در پارچه اي سفيد پيچيده، همانند يك شبح حركت كرده و ناخودآگاه خود را بيرون مي ريزد. تاچه لحظاتي به دور از ماسكهاي تعبيه شده توسط جامعه، درخلوت تنهايي نيازش را با كسي در ميان بگذارد كه خود، حلقه محاصره را لحظه به لحظه براي او تنگتر كرده و خود در آرامش كامل به زندگي اي دور از چشم ديگران مشغول است. وجه كنايه اي ديالوگها هم در اين اثر ستودني است؛ آنجا كه ترانه، دراوج گرفتاري وقتي مي خواهد دستور آشپزي به خواهرش بدهد، مي گويد: «اول اونو خوب ريز ريز مي كني و بعد زير ساطور له مي كني، خوب كه ريز ريز شد، توي روغن مي ريزي تا حسابي جلز و ولزش دربياد، اون وقت نمك و آبليمو رو بهش اضافه مي كني و بعد ديگه حاضره...» و اين لحظه اي است كه تماشاگر را به شدت غافلگير مي كند زيرا طبيعتاً در ابتداي سخنان زن، مخاطب مي انديشد كه زن از احساسش نسبت به مردي سخن مي گويد كه زن را به دام بلا انداخته و گريخته است اما پس از درنگي كوتاه و شنيدن ادامه جمله زن، وجه كنايي اثر را درمي يابد كه چگونه دردهاي وجودي اش را در غالب دستور آشپزي به خواهرش ارائه مي دهد. و اين طنزي تلخ و فضايي گروتسك را براي لحظه اي كوتاه به تماشاگر القا مي كند. اگرچه شكل گيري پازل مانند متن هرگز اجازه احساس گرايي مطلق را به تماشاگر نداده و به عبارتي از احساسات مقطعي و لحظه اي تماشاگر، سوءاستفاده نمي كند، بلكه مستقيماً اين عقل مخاطب است كه درگير شده و به تفكري عميق وادار مي شود. از متن كه بگذريم، اجراي اقبال نژاد نيز بر نشانه، تأكيد بسيار دارد، او صحنه اش را به شكل واقع گرايانه اما با نشانه هاي گوناگون ترسيم كرده است. وي كوزه هاي سنتي بر سكوي اوپن آشپزخانه قرار داده تا تقابل سنت را در برابر مدرنيته (با وسايلي مانند تلفن مجهز به پيغام گير، آشپزخانه اوپن، مبلمان و...) به مخاطب نشان دهد. ديدگاه سنتي كه زن را به تمامي، در اختيار مرد قرار مي دهد تا انساني بتواند قانوناً، تمامي هويت و شخصيت انسان ديگر را له كرده و مورد سوءاستفاده هاي امروزي قرار دهد و در مقابل، ديدگاه امروزي و مدرن كه زن را وامي دارد، استوار در برابر تمام مشكلاتي بايستد كه خود از آن حتي اندكي مطلع نبوده و تنها فريب حقه اي كثيف را خورده است. حقه اي كه زندگي او را تاريك تر و سياه تر مي كند. چنانچه مي بينيم آباژوري در بالاي مبل قرار دارد كه هميشه خاموش است و هرگز حتي براي لحظه اي در زندگي زن روشن نمي شود و ديگر، دوتابلوي نصب شده، روي ديوار كه هر يك موضوعي را به تماشاگر يادآور مي شود: تابلوي اول: دوپرنده را در حال پرواز نشان مي دهد كه با اندكي تأمل مي بينيم، پرنده بزرگتر و سياه از پشت سر و به دنبال پرنده سفيدرنگ و كوچكتر حمله ور است و او را به سمت راهي سوق مي دهد كه در انتهاي تابلو نمايان است؛ اتاقكي كه زنجيري در آن آويزان است تا به محض رسيدن كبوتر سفيد، او را زنداني و زنجير كنند. و تابلوي دوم: چهارسيب كه تنها رنگ يكي از آنها قرمز است، آن هم قرمزي كه با تناليته قهوه اي همراه شده است. و اين نماد تمامي فشارها و وضعيت موجودي است كه زن در آن اسير است، فشاري كه با هر رنگ تلفن و راف راف، شديدتر شده و زن را در وضعيت بغرنج تري قرار مي دهد، خصوصاً اينكه زن هرگز، بارش را بر شانه كس ديگري نگذاشته و خود به تنهايي و بدون كمك خواستن از ديگري درصدد رفع مشكلي برمي آيد كه حل كردنش تقريباً غيرممكن است و اين فشارها، زن را به جايي مي رساند كه براي تخليه خود چاره اي جز روي آوردن به تمرينات مديتيشن (تمركز) ندارد، او چهاربار در فواصل گوناگون، زماني كه شدت فشار از حد خارج شده و تمام اميدها به نااميدي انجاميده، وي ملحفه سفيدي را همچون يك مراسم آييني به روي زمين پهن كرده و به آرامي و با همان حركات معروف يوگا (مدي تيشن) روي ان دراز كشيده و سعي بر آرامش مي كند و اين حركتي است كه سه بار در يك جهت انجام مي شود اما در پايان نمايش، به سمت ديگري انجام مي شود و اين نشان از زيركي كارگردان دارد در خواندن سطور سپيد و درك هر چه بهتر متن كه با بازي نيكوي وي در ارائه مطلوب نقش و ريتم مناسب اثر صدچندان مي شود (آناهيتا اقبال نژاد، در اين نمايش هم كارگرداني را به عهده گرفته و هم نقش زن را به درستي ايفا مي كند). آنچنان كه تماشاگران به خواسته مؤلف اثر مي انديشند و درمي يابند چگونه است كه زن در پايان از مزاحم تلفني اي از ابتداي نمايش، تنها در تلفن فوت مي كرده و روان زن را بر هم مي ريخته، مي خواهد اگر حرف نمي زند، لااقل به سخنان زن گوش دهد. آري، او در انتها، تنها به دنبال كسي است كه اگر كاري هم برايش نمي كند اما حرفهايش را به دقت گوش دهد تا شايد يك بار هم كه شده، زن از لهيده شدن، بيرون آمده و فكر كند لااقل كسي را دارد تا دردهايش را با او قسمت كند اما افسوس كه اين شخص، مزاحمي بيش نيست. پس اين بار نيز براي چهارمين بار، آيين قبلي خود را بر جاي مي آورد، آييني كه اين بار آيين مرگ اوست؛ زن دوباره ملحفه سفيد را پهن مي كند اما نه در جهت هميشگي، كه اين بار به طرف قبله و به نوعي در ورودي پهن مي كند و آرام آرام، روي آن خوابيده و مرگ خود را به وسيله كاغذها و چكهايي كه تا چندي قبل، حتي از وجودشان نيز بي اطلاع بوده، رقم مي زند، مرگي كه با سفيدي كاغذها و سفيدي ملحفه و سفيدي باطن زن همراه است و اين همان دردي است كه دنياي امروزي را در برگرفته است.
|
|
|
|
|
سالروز تولد مايكل مان كارگردان آمريكايي
|
|
|
پنجشنبه ۱۶بهمن ماه برابر با ۵فوريه مصاف با سالروز تولد مايكل مان، كارگردان و فيلمنامه نويس آمريكايي است. مايكل مان سال۱۹۴۳ در شيكاگو ديده به جهان گشود. تحصيلات عالي خود را در انستيتوي فيلم لندن سپري كرد و از سال۱۹۶۵ تا ۱۹۷۲ تجربياتي در حيطه ساخت فيلمهاي مستند و تبليغاتي تلويزيوني در بريتانيا كسب كرد. نخستين فيلم كوتاهش جايزه ويژه هيأت داوران جشنواره كن فرانسه را دريافت كرد. مان نخستين تجربه كارگرداني خود را با كارگرداني اپيزودي از سريال تلويزيوني «زن پليس» موسوم به «قاتل فنجان كره» عملي ساخت. مان پس از اين فيلم موفق و تحسين شده از سوي منتقدان، در سال۱۹۸۱ با ساختن فيلم دزد اولين گام كارگرداني خود را در عرصه سينما برداشت. اين فيلم بيشتر يك اثر اگزيستانسياليستي جلوه مي كند تا يك فيلم هيجان انگيز پرحادثه. مان با فيلم بعدي اش «كيپ» همين راه را با شدت و عمق بيشتري ادامه داد. كيپ يك مواجهه رازآميز ميان فاشيسم هيتلري و شيطانهاي باستاني در يك قلعه قديمي است. مايكل مان براي فيلم بعدي اش، شكارچي انسان، از يك نوول خيلي خوب (اژدهاي قرمز) استفاده كرد. اين فيلم در ژانر تريلر ساخته شده و مان تمام تلاش خود را در كشاندن تماشاگر در يك دنياي ذهني و مهيب به خرج داده است. از ديگر آثارمان مي توان به آخرين بازمانده موهيكن ها اشاره كرد كه در سال۱۹۹۲ ساخته شد. اين فيلم حماسي ـ سرخپوستي تصويري موثق و صحيح و كاملاً غيركليشه اي از سرخپوست هاي آمريكايي در سده هجدهم ميلادي به دست مي دهد.
|
|
|
|
|
گفت وگو با جلال تهراني ـ نويسنده وكارگردان نمايش «تك سلولي ها»
من مانيفست ندارم
|
|
|
جلال تهراني ازآن دست نويسنده وكارگردان هاي جواني است كه چند سالي است پا به عصره تئاتر اين مرز و بوم نهاده است. او در سال ۸۰ براي اولين بار با نمايش «نفرتي تي» خود را به عنوان يك نيروي مستعد و پرتوان به جمع حرفه اي ها معرفي كرده و پس از آن با نمايش هاي «مخزن» ، اجراي عمومي «نفرتي تي» و «تك سلولي ها» كار خود را ادامه داد. او امسال نيز با نمايش موفق «هي مرد گنده» خود را به موفقيت نزديك ساخت. وي سال گذشته نيز با نمايش پر استقبال و موفق «تك سلولي ها» در جشنواره شركت كرده بودكه پس از اجراي موفقيت آميزش در جشنواره و سپس اجراي عمومي ، امسال نيز در بخش مرور جشنواره، براي سومين بار به اجرا درآمد. نكته جالب توجه اين جاست كه به گفته بسياري از كارشناسان، اين نمايش پس از گذشت يكسال از آن، همچنان تازه و تا حدودي شگفت انگيز به چشم مي آيد. ويژگي بارز كارهاي تهراني كه شايد براي اولين بار در ايران اتفاق افتاده است، نه ضد قصه گويي او كه نگاه فلسفي اش است به دنيا، نگاهي كه حكايت از پشتوانه محكم علمي، فلسفي مؤلف اثر دارد. به همين بهانه با وي درباره «تك سلولي ها» به گفت وگو نشستيم: ص ـ ر
| اولين نكته اي كه در آثار شما بيش ازديگران به چشم مي خورد، نوعي نگرش فلسفي، مدرن است. نگاهي كه به نظر مي آيد دوره تاريخي اي را (از نظر فلسفه) طي كرده و به اين جا رسيده است، از هگل گرفته تا فرويد و حتي گادامر و ريكور وديگران؛ و اين اتفاق خوبي در تئاتر ما محسوب مي شود اما سؤال اين جاست به عنوان نويسنده چه تمهيدي انديشيده بوديد تابتوانيد ضريب خطر درباره پس زدگي مخاطب عام را كم كرده و آرام آرام سطح تفكر مخاطب را بالا ببريد. * پاسخ سؤال شما كمي مشكل است، من احتمال اين خطر و پس زدگي تماشاگر را هميشه مي دادم زيرا سطح كيفي ومطالعاتي مخاطبان (نه صرفاً ايراني، در تمام دنيا به همين شكل است) به شدت متغير است و خب طبيعتاً عنصر مخربي به نام تلويزيون هم سطح سليقه تماشاگران را به شدت پايين آورده است. درباره نگاه فلسفي هم فكر مي كنم، تلاش كرده ام هر كس در سطح مطالعات و انديشه خود با نمايش ارتباط برقرار كند، طبيعي است وقتي كسي با نگرش هاي فلسفي جهان آشناست، چيزهايي را در نمايش پيدا مي كند كه كس ديگر آن را در نمي يابد و چيزهاي ديگري او را جذب اثر مي كند. |اين ويژگي اي كه شما گفتيد، بيشتر با قصه گويي در نمايش سروكار دارد، يعني نويسنده به وسيله عناصر دراماتيك، قصه اي را براي تماشاگر بازگو مي كند كه هركس در اندازه سطح سوادش نكات ريز پنهان در آن را در مي يابد اما يك ويژگي ديگر در اثر شما وجود دارد و آن ضد داستان گويي است، نمايش شمااثري فلسفي و ضد داستان است البته اگر قصه گويي را به شكل يك قصه واحد كه ابتدا، ميانه و پايان داشته باشيد فرض كنيم زيرا در غير اين صورت، برخلاف گفته خود شما، اين نمايش نه يك قصه كه سه قصه دارد، قصه هايي كه در ذهن تماشاگر شكل گرفته و ادامه مي يابد. *من مانيفست ندارم، به خودم هم مارك و لقب نمي چسبانم، اين كه مي گويم نمايش «تك سلولي ۴» قصه ندارد يعني اين كه ما مي خواهيم با عناصري مانند تصوير، ايجاد فضا، ايجاد حس كنجكاوي و از همه مهمتر ارتباط تصوير و صدا با مخاطب ارتباط برقرار كنيم. ما سعي كرديم يك ارتباط هارمونيك بين اين عناصر بوجود بياوريم. | شما قراردادهاي ثابت و از پيش تعيين شده ميزانسن را هم با اختلاف سطح هايتان شكستيد؛ در نمايش شما سه سطح وجود دارد، كه ميزانسن هاي قديمي را در هم مي ريزد، ميزانسن هايي ثابت با كمترين حركت اما با تصاوير قوي و... * در يك سطح ثابت هستيد اما در كل غير ثابت، وقتي تنها پنج دقيقه نور روي يك سطح قرار دارد ودقايقي بعد نور رفته و سطح ديگر و قصه اي ديگر روشن مي شود، چشمان تماشاگر گردش مي كند و اين گردش براي ما حكم همان ميزانسني را دارد كه به روشي سنتي وجود داشته ، ضمن اينكه ما تمام حركات اضافه را حذف كرده و تلاش كرديم كه به لحاظ تمپو ، يك سكون و ايستايي را درداخل اثر به نمايش بگذاريم و اگر احساس اين سكون(ونه سكوت) به تماشاگر القا شده باشد، همان است كه ما مي خواستيم. | اما در كنار اين سكون، خنده هايي هم وجود دارد، خنده هايي كه با آن بار فلسفي و ديالوگ هاي پر پيچ و خم و عميق شما، هم خواني نداشته وندارد زيرا به شدت به سمت مستهجن بودن گرايشي دارد اين با موقعيت موجود دراثر شمانمي خواند، اين كه نمايش خنده آور باشد به نوبه خود اصلاً اتفاق بدي نيست اما اين كه تماشاگر احساس كند، شما به عنوان مؤلف به هر وسيله اي دست مي زنيد تا او را بخندانيد، اتفاق خوبي نيست. * در دنياي اثر من همه چيز وجود دارد، من وقتي خودم اين متن را مي نوشتم، به همه ديالوگها واعمال آدم هاي اثر مي خنديدم اما اين بدين معنا نيست كه پس تماشاگر هم بايد تماماً ، از ابتدا تا انتها بخندد، ما در اثرمان همه چيز را به هم ريخته و تمام قوانين را نقض كرده و دوباره از نو آن را مي سازيم و دوباره خود آن را مي شكنيم، اين ويژگي نمايش ماست. | بله، شما حتي زمان را هم شكسته ودرهم مي ريزيد ، سه زمان مختلف در يك نمايشنامه، و اين يكي ديگر ازعوامل جذابيت اثر است، * ما در اين جا سه زمان مختلف داريم، دنياي سوپ خوري تنها يك روز كاري است، براي فرمانده و فرخنده (از صبح تا شب) براي فيلسوف و شاگرد، هشتاد روز است (دنياي دور دنيا درهشتاد روز) و براي پيري و لاري اين زمان به سي سال مي رسد واين همه را ما در يك زمان نود دقيقه اي نشان مي دهيم اما با اين حال تمام تلاش خود را نيز كرده ايم كه زمان يكنواخت نشود. گاهي مي خواستيم تايم دو دقيقه اي مان، به نظر نيم ساعت بيايد و گاهي نيز سعي كرديم نيم ساعت را دو دقيقه نشان دهيم و اين در هم ريختگي زمان، ويژگي نمايش ماست. | به جز زمان، شما زبان را هم متفاوت كار كرديد، بازي هاي كلامي فرمانده و فرخنده كاملاً با دامنه واژگان و نوع بيان پيري و لاري تفاوت عميق و گسترده اي دارد و اين در حالي است كه زبان هر دوي آنها با زبان فيلسوف تفاوت مانند سفيدي و سياهي دارد؛ به اين معنا كه اگرچه در هر دو دنياي فيلسوف و سوپ خوري، بازي هاي كلامي جذاب و شنيدني وجود دارد اما جدا از جذابيت، تفاوت واژگاني عميق و پيچيده اي وجود دارد تركيب حروف براي ساختن يك واژه در هر يك از اين سه گروه با هم فرق دارد به طوريكه مشكل بتوان باور كرد تمامي اين سه دنيا توسط يك نويسنده و طبيعتاً با دامنه واژگاني خاص خودش نوشته شده است. * [خنده] اما باور كنيد كه همه اين ها را يك نفر نوشته است... اما جدا از شوخي از توجهتان بسيار متشكرم. به نقطه ظريف ودقيقي اشاره كرديد، دامنه واژگاني آنان با هم بسيار متفاوت است، ضمن اين ك همان طور كه خودتان نيز اشاره كرديد مجموعه حروفي كه براي ساختن يك كلمه گفته شده توسط فرخنده وجود دارد، تفاوت هاي بسيار ريزي با حروف كلمه گفته شده توسط لاري يا فيلسوف دارد و اين ها تلاشي است كه ما انجام داده ايم تا اين سه دنيا در عين جذاب بودن، تأثيرات عقلاني عميقي را هم ايجاد كند، حال، نتيجه، چه شده، قضاوت با ما نيست! | نتيجه بسيار خوبي به دست آمده، نتيجه اي كه به دور از هرگونه شعاري، حقيقتاً چندين سكه بهار آزادي جشنواره سال گذشته هم (كه به شما اهدا نشد) ارزش آن را پرداخت نمي كرد، نمايش شماتأثيرات خوبي بر جاي گذاشت كه آينده آن رانشان خواهد داد، اين بازي كلامي و تركيب حروف در شعر توسط احمد شاملو پايه گذاري شده و تأثيرش تا نسل ۴ باقي خواهد ماند و اكنون، كم كم در تئاتر هم اين تأثير را ما مي بينيم و اين اتفاق خجسته اي است. * از لطفتان سپاسگزارم و اميدوارم همين طور باشد كه شما مي گوييد. |اما يك سؤال ديگر، با توجه به اين كه گاهي به نظر مي رسد بعضي بازيگران در نقش خودشان به تيپ و كليشه نزديك مي شوند واقعاً تا چه اندازه به عنوان نويسنده وكارگردان از اجراي بازيگرانتان در صحنه راضي بوده و فكر مي كنيد به ايده آل ذهني شما نزديك شده اند؟ *مسلماً هيچ كارگرداني نمي تواند بگويد اجراي من ايده آل بوده است. زيرا تا وقتي نويسنده در پشت ميزش نشسته ومشغول نوشتن است با ايده آل هاي ذهني خود طرف است اماوقتي متن بر سر تمرين مي آيد آن وقت است كه سروكار كارگردان با متريال هاي انساني است واين غير ممكن است كه بشود بازيگري را با قابليت هاي فيزيكي و متافيزيكي و جهان بيني خاص خودش در ذهنيت خود (به عنوان كارگردان) غالب زده و تغيير شكلش بدهيد. بلكه بايد تلاش كرد در اين جهان تازه ، توجيه حضوري پيدا كنيم براي قابليت هاي تازه اي كه قرار است به متن اضافه شود. | و به عنوان آخرين سؤال ، به لحظه پاياني نمايش مي خواهم اشاره كنم صداي ناقوس كليسا كه مرگ زنداني را يادآور مي شود و در كنارش نوري كه بر صندلي خالي مي افتد آنچنان كه تماشاگر مي خواهد زمان را در همان لحظه متوقف كرده ودر همان فضا باقي بماند، در باره اين صندلي، يك توضيح كوتاه در بروشور داده ايد، اما خيلي قانع كننده نيست . زيرا اگر تنها مي خواستيد احترامي به فوت پدري عزيز براي بازيگرتان بگذاريد به وسايل ديگر هم امكان پذير بود و اين به عقيده من يك توجيه است براي از بين بردن حس لحظه، درباره آن و علت حضورش توضيح بيشتري بدهيد. *نكته اي كه مي خواهم به بروشور اضافه كنم همان چيزي است كه خودتان نيز فرموديد، ما صرفاً به آن دليلي كه در بروشور آمده، يك صندلي در آغاز و پايان نمايش قرار نداده ايم بلكه سعي كرده ايم با جهاني كه ساخته مي شود، مناسبت ساختاري و مفهومي داشته باشد، صداي ناقوس هم در درجه اول در حوزه آواهايي است كه از اول نمايش به گوش ما مي رسد و پس از آن اگر بخواهيم تأويل مذهبي تري از اثر داشته باشيم بر مي گردد به مرگي كه در پايان رخ داده و استحاله اي كه درون شخصيت قهرمان ما اتفاق مي افتد و اين به زعم من صداي تأثيرگذاري است وهمين كافي است كه تماشاگر به همان حس لحظه اي كه شما اشاره كرديد برسد. اين دقيقاً همان چيزي است كه من مايل به رخ دادنش بودم. | بله و مخصوصاً كه اين صندلي و ناقوس با نشانه ها وعناصر ديگري مثل به دار آويخته شدن دو عروسك و يا سيگاري كه تا انتها خاكستر شده وچيزي از آن باقي نمي ماند، همراه مي شود و پس از اين هاست ناقوسي به رنگ مرگ تمام آدم ها را اعلام مي كند. * دقيقا ً و سپس همه آدم ها در دود ناشي از خاكستر شدن ، غرق شده وديگر چشم ، چشم را نمي بيند، يعني همان اتفاقي كه در دنياي امروزي رخ داده است.
|
|
|
|