جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۵ ذيحجه ۱۴۲۴
Fri, Feb 6, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۱۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
چشم انداز
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
ماجراي زندگي
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
فرزام شيرزادي
وقتي زلزله و شايعه دست به دست هم مي دهند
جمعه انتظار
شهد محبت
هيچ چيز عطش هجرتت را جز ظهورت نمي نشاند.
غروب دلگيرت را هيچ چيز جز طلوع با شكوهت برطرف نمي كند.
پنجره اميد را بر نوميدان جهان هيچكس نمي گشايد جز تو.
در اقيانوس پرتلاطم شكست ها هيچ كشتي اي تاب حركت ندارد جز تو كه كشتي نجاتي!
هيچ عادلي رنگ پريده از رخسار مظلومان در گستره زمين نمي گيرد جز تو.
هيچ نگاهي، بغض سينه ها را فرو نمي نشاند جز نظر رحمت تو كه مظهر رحمت واسعه خدايي!
هيچ كس خستگي از شانه خسته دلا ن نمي گيرد جز تو كه رحمتي براي عالميان!
هيچ دستي، زورمندان جهان را به خاك مذلت نمي نشاند جز دست حيدري تو!
هيچ شيريني اي، شوري دل ها را مرتفع نمي كند جز شهد محبت تو.
هيچ صفايي به زندگي، پاكيزگي نمي بخشد جز ولايت تو كه حيات طيبه است براي ما.
هيچ فانوسي در تاريكي ها دوام نمي يابد جز تو كه كانون نوري براي هر كه از كنارت نگريزد!
هيچ مرشدي راهبر و راهنما نيست جز تو كه راهنماي هر روهرو راهي!
هيچ مونسي نيست تا ستمديدگان سر بر شانه او نهند و لطف و احسان، شامل حالشان شود، جز تو كه پناه بيچارگاني!
هيچ تلاشي در وصول به قرب معبود، به ثمر ننشيند، جز آن گام كه با رضاي تو برداشته شود.
هيچ راهي در جست وجوي معارف به مقصد نرسد، جز آن راه كه از كوي تو بگذرد.
هيچ نجاتي براي ساقط شده از چاه شقاوت نيست، جز آن كه به ريسمان محكم سعادت تو درآويزد.
تنها زير لواي تو است كه نجات و سعادت و دانش و هدايت و اميد و رحمت معنا مي يابد.
و تنها با ظهور پرسرور تو است كه كام تشنه جهان به آب گواراي عدالت سيراب مي شود.
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
خاك برسري مضاعف شد
فرزام شيرزادي
پارسا گفت:
ـ آبرو و حيثيت مان پيش همه مي رود. مي خواهي آخرعمري بدبختمون كني.
ـ مرگ يه بار، شيون يه بار.
ـ من اگه ديوونه بشم لگدمي زنم به همه چيز. اخلاق گندمن رو كه مي دوني.
ـ ازچي مي ترسونيم؟ يا طلاق يا خودم رو مي كشم حاليت شد.
ـ شما زنها همتون سروته يه كرباسيد. آخرين اسلحه تون گريه و ننه من غريبم بازيه.
مليحه خانم زد زيرگريه:
ـ مردحسابي دوماه آزگارميوه نخريدم، اون وقت غرغرمي كني به جونم.
پارسا رأفت نيا كه حالا فقط نام پارسا را يدك مي كشيد ازفرط عصباني شدن رگ بالاي شقيقه اش وجه مي زد.
پول تا آنجا پيش رفته بود كه ديگه همه زندگي اش را شكل مي داد. هزار و يك راه براي پول درآوردن به ذهنش آمده بود و گريخته بود. مسافركشي كه قضيه اش منتفي بود، اصلاً اتومبيلي دركارنبود. فروختن آدامس بادكنكي و احتمالاً تخمه، آن هم ازنوع آفتابگردانش عجالتاً تفكربرانگيز بود و نياز به سپري شدن زمان براي تصميم گيري جدي و نهايي داشت.
قسط ها و وام ها آن قدر زيادبود كه شمارششان خارج از مخيله پارسابود.
و يك روز دردلش دعاكرده بود كه بنا بر فرض محال در يك ظهر تابستاني خيرخواهي دفعتاً پيداشود و همه دفترچه هاي قسط را بربايد و آنها را بپردازد.
مليحه خانم هم كلافه شده بود و آنطور كه استدلال مي كرد دور از ذهن و عقل نبود.
هروقت پارسا نمي خنديد، معلوم بود كه ته جيب هايش اسكناس نيست يا اگرهست آن قدر نيست كه بشود دوسه روز ديگر را باهاش سركرد.
پارسا رأفت نيا دريك صبح نه چندان لذت بخش تصميم گرفت از رئيس اداره تقاضاي مساعده كند. كلي فكروذهنش را پريشان كرد تا نامه اي نوشت و تقديم رئيس دفتر اداره كرد و پس از كلي صغراوكبراچيدن و عرض ارادت و اخلاص سروته هفتادهزارتومان خواسته بود.
ساعت ها براي پارسا عين حركت مارمولك آسيب ديده و گنگ مي گذشت و خودخوري، پوست لبهاي پاييني پارسا را غلفتي كنده بود. منگ و واخورده انتظارمي كشيد تا نامه تكليف روشن كن زندگي اش براي دوسه روز آينده از زيردست رئيس اداره رهايي پيداكند.
به دلش گفته بود اگر لازم باشد پيش هركس و ناكسي گريه مي كنم و به عجز و لابه مي افتم.
نامه خيلي ديرتر از آنچه هركارمندي گمان كند به دست پارسا رسيد و نه شادشد نه غمگين.
رئيس اداره با قلمي كه رنگ سبز داشت نوشته بود: امورمالي بررسي شود درصورت وجود اعتبارمجدداً با دفتربنده هماهنگي شود تا نامبرده حيران نماند.
رئيس اداره آقاي م ـ پارتي پور علاقه خاصي به ادبيات داستاني داشت و سعي مي كرد پايين نامه هاي اداري حتي الامكان ازجمله هاي اداري استفاده نكند و كمي از خلاقيتش را صرف نوشتن كند. حتي ازگوشه و كنارشنيده مي شد كه رئيس از دوران نوجواني ـ پس ازطفوليت ـ شروع به نوشتن خاطرات روزانه اش كرده وپس از سپري شدن زماني نه چندان طولاني پراكنده نويسي را رهاكرده وبه نثري منسجم روآورده كه ماحصل آن آوردن واژه هايي چون حيران، كپ كردن، خفن بازار، ترس و لرز، شيتيل، عشق و حال، لندوك، مردني لاجون، چپاندن و... در پاراف نامه ها و نوشتن دستوراتي ـ البته درچارچوب ـ اداري بوده است و پارسا به طور گذرا شنيده بود كه رئيس به سبب علاقه به فرهنگ مردم نام نويسندگاني كه براي دغدغه يا مطرح شدن ـ آن قدرها هم فرق نمي كند ـ سراغ فرهنگ عامه و مردم رفته اند را ليست كرده و پس از مرور و دوباره خواني كتاب هاي آنها كلمات مترادف و متضاد را در دفترچه اي چهل برگ جمع كرده است.
حالا پارسا بي تفاوت به كلمه حيران پشت در بخش مالي ايستاده است و بي صبرانه منتظر پاسخ تا پله ها را چهارتايكي بالابرود و نامه را دوباره تقديم رئيس دفتر آقاي رئيس كند.
نامه كه به دست پارسا مي رسد شادوشنگول چنان پله ها را بالامي رود كه درست ميانه پله هشتم پايش گيرمي كند به لبه شكسته سنگ مرمر پله و سكندري مي رود و تا مرز شكستن جمجمه اش.
درست يك روز بعد نامه دوباره از دفتر رئيس اداره به او مي رسد. بايد نامه را ببرد امورمالي؛ رئيس با خودكارسبز نوشته است: به نامبرده چهل و هشت هزار و سيصدوپنجاه تومان بدهيد تا مفلوكيت وي لختي برطرف شود.
پارسامبلغي را كه رئيس امركرده است با دست چپ مي گيرد. لبخندي بي رمق به لب مي آورد و چلپاسه وار به سمت اتاق كارش مي رود. پول ها را چندمرتبه مي شماردو بعد موقع رفتن به خانه، يك هندوانه به شرط چاقومي خرد و مي زند زيربغلش و شادوشنگول به بهانه ديدن فوتبال باشگاههاي انگليس شادي اي پنهاني دردلش قندآب مي كند و با رويي نسبتاً گشاده به مليحه خانم لبخندمي زند تا طلاق و جدايي را فراموش كند.
مليحه خانم اخم كرده، بي تفاوت به پولي كه پارسا به چنگ آورده است غرمي زند:
ـ شب جمعه قوم و خويش هايت مي آيند اينجا.
ـ خب چه ايرادي داره خانوم. پول كه گرفتم. ديگه تا سربرج مسأله اي نداريم.
ـ چي چي مسأله اي نداريم، بايد بدهكاري هاي قبلي رو بديم.
ـ حالا مي گي چه خاكي به سرم كنم؟
ـ من ديگه نمي تونم ادامه بدم.
ـ آبرو حيثيت مان پيش همه مي رود. مي خواهي آخرعمري بدبختمون كني.
ـ مرگ يه بار، شيون يه بار...
وقتي زلزله و شايعه دست به دست هم مي دهند
مسجدسليمان در انتظار فاجعه
مزدك علي نظري
با گذشت مدت زيادي از وقوع زلزله در شهرستان بم و در حالي كه تيتر اول رسانه هاي خبري به ماجراهاي سياسي بويژه كشمكش ميان ردصلاحيت شدگان انتخابات مجلس با شوراي نگهبان اختصاص دارد، تهديد زلزله همچنان يكي از بزرگترين دغدغه هاي جامعه به شمار مي آيد.
شايعات غيركارشناسانه و هشدارهاي كارشناسان چنان ته دل خيلي ها را خالي كرده كه با هر لرزش كوچك ساختمان ها، سراسيمگي و وحشت را مي شود در چهره تك تك مردم ديد. خصوصاً در تهران كه از مدتها قبل اعلام شده به دليل قرارگرفتن روي گسل، امكان وقوع زلزله اي ويرانگر در اين كلان شهر وجود دارد.
153840.jpg
كابوس فاجعه كيلومترها دورتر از پايتخت، حتي دورتر از ارگ باستاني و نخلستانهاي بم، چنان به واقعيت نزديك شده كه نفس هاي شومش فضاي بخشي از مناطق جنوبي كشور را مسموم كرده است؛ خوزستان شبها در وحشت زلزله مي سوزد و روزهايش با انتظار نابودكننده زمين لرزه اي كه «قرار است بيايد» آغاز مي شود. يكي از اهالي مسجدسليمان كه در اداره تربيت بدني دزفول كارمي كند، مي گويد: «كاش هر اتفاقي قرار است بيفتد، زودتر باشد. از بس شبها كابوس زلزله ديديم داريم جان به سرمي شويم!»
او هم مثل اغلب همشهري هايش اعتقاد دارد بزودي زلزله اي دهشتناك مسجدسليمان را نابود خواهدكرد. وقوع بيش از چهل زمين لرزه در كمتر از دوماه گذشته باعث شده اهالي اين شهر و ديگر شهرستانهاي اطراف خود را براي «زلزله» آماده كنند. آنها چنان از اين «زلزله» كه هنوز نيامده حرف مي زنند كه انگار زمين لرزه هاي قبلي اصلاً اهميت نداشته اند. حالت تسليمي در اين مردم پديد آمده كه گويي از ترك سقف هايشان ملالي نيست، شكافته شدن ديوارخانه هايشان عادي است. مهم زلزله اي است كه قرار است بيايد و بكشد و نابود كند…
يكي از آخرين زلزله هاي خوزستان اوايل همين هفته گذشته رخ داد؛ مسجدسليمان و ايذه با زمين لرزه اي به بزرگي ۳‎/۸ ريشتر شنبه شومي داشتند، درست در ساعت ۱۱ و۱۸دقيقه و ۱۴ثانيه.
مسجدسليمان به دليل شرايط محيطي از شهرهاي زلزله خيز به حساب مي آيد و اين زمين لرزه ها در سالهاي گذشته هم اتفاق مي افتادند اما پس از حادثه بم وحشت از خشم زمين بالاگرفته است، بويژه كه هرگز سابقه نداشته دهها زلزله در فاصله زماني كوتاهي اتفاق بيفتد. مسافر يكي از كوپه هاي قطاري كه به مقصد دزفول ، دوكوهه و شهرهاي كوچك جنوبي ديگر را پشت سرمي گذارد، مي گويد: «به خاطر كارم دائم در سفرم. شبي كه در بم زلزله آمد، مسجد سليمان هم لرزيد. صداي وحشتناكي داد، مثل زمان بمباران. از آن روز تا به حال مردم اين شهرآب خوش از گلويشان پايين نرفته و فكر مي كنند هر لحظه امكان دارد زلزله روي سرشان خراب شود.»
مرد به چراغ هايي كه در انتهاي دشت سوسو مي زند، خيره مي شود و ادامه مي دهد:«بمي ها مي گفتند قبل از زلزله، چند پيش لرزه آمده بود ولي همه مسؤولان حتي راديو وتلويزيون بي توجه بوده اند. حالا هم كه اوضاع مسجدسليمان اينطور است، كسي توجه نمي كند و اخبار زلزله هاي اينجا را يكي در ميان اعلام مي كنند . شايد هم برايشان اهميتي ندارد!»
در مسجد سليمان هم پاي درد دل هر كس بنشيني، حرف براي گفتن دارد. اوضاع شهر چندان غيرعادي نيست اما نشانه هاي انتظار فاجعه در هر گوشه ديده مي شود. در اين شهر خودرو كه در حقيقت زائيده مخازن عظيم نفت و گاز و فعاليت پتروشيمي در منطقه است، زندگي هرچند باترس و لرز اما به هر صورت جريان دارد. نانواها صبح زود تنورشان را آتش مي كنند، دكان ها يكي يكي بازمي شوند و هركس پي روزي خود به كاري مي پردازد. بيكارها هم مثل تمام شهرهاي ديگر تعدادشان كم نيست، در گوشه ميداني حوالي محله «نمره يك» عده زيادي از مردان جوان آفتاب مي گيرند و الله اكبر ظهر به گلدسته هاي مسجد جامع قديمي شهر خيره مي شوند.
از عمر اين مسجد بزرگ درست نيم قرن مي گذرد اما اين روزها ديگر هيچ نمازي به جماعت در آن خوانده نمي شود. يكي از اهالي محل توضيح مي دهد كه مسجد جامع به دليل نشست زمين تعطيل شده: «زمين اينجا نامطمئن است. چندين بار اين مسجد تعميرشده ، اما فايده ندارد.»
دفتر امام جمعه شهر پشت همين مسجد است اما خودش به دليل سفر به يكي از شهرهاي اطراف تا شب به مسجد سليمان برنمي گردد. همان اهل محل مي گويد: «اين آقا خوب حرف دل ما را زد، همين چند روز پيش بود كه در سخنراني اش گفت: آقايان مسؤولان به جاي اينكه بعداً بياييد و تسليت بگوييد و برايمان خانه بسازيد، الآن كه خطر تهديدمان مي كند به دادمان برسيد!»
چندقدم بالاتر، محله هايي كه روي تپه هاي سياه رنگ ساخته شده اند، خانه هايي محقر را در خود دارند. جوي هاي فاضلاب از خانه ها به كوچه و از كوچه به سمت پايين (هرجا كه مي رود) راه گرفته اند. همين جوي ها به علاوه دودي كه از بعضي خانه ها بلند مي شودو آبگرمكن ها ـ كه به رسم غريب اين شهر بيرون خانه ها قرار دارند ـ تنها نشانه هاي زندگي در محله اند. بالاتر، خانه ها به سبك پله اي روي شيب تپه قرارگرفته اند و آدم را به ياد ماسوله مي اندازد. اما آن طراوت و شادابي كجا و اين كدورت و افسردگي كجا!
حميدرضا ۱۲ساله كه تازه از مدرسه برگشته است، مي گويد: «مدارس چند روزي تعطيل شد، اما خيلي زود اعلام كردند اوضاع عادي است و همه بايد به مدرسه بيايند، چندروزي هم خودمان تعطيل كرديم، الآن هم نمي توانيم درس و كتاب را جدي بگيريم. » با اصرار ما را تا خانه اشان مي كشاند تا ترك ديوارها و فروريختن گوشه سقف يكي از اتاق هايشان را نشانمان بدهد. تعريف مي كند كه پدرش تصميم گرفته خانه را تخليه كنند و بروند يك شهر ديگر: «مي رويم. اينجا ديگر جاي ماندن نيست.»
دو ـ سه الاغ توي محل ول مي چرخند و چند بچه كه معلوم نيست از كجا پيدايشان شده، دنبال اين چهارپاها مي دوند. حميدرضا مي خندد و با شرم مي گويد: «شهرما نه پارك دارد. نه هيچ وسيله تفريحي. بچه ها هم با خرها بازي مي كنند!»
همين خانه ها، محله ها و كل شهر مسجدسليمان روي منطقه اي بنا شده اند كه زيرتپه هاي آن مخازن عظيم گاز قراردارد. چندي پيش به دليل نشست گاز در قسمتي از شهر، عده اي مسموم و روانه بيمارستان شدند. در حالي كه اعلام رسمي از حادثه ديدن كمتر از ده نفر خبرمي داد، اعتقاد عمومي براين است كه تعداد مسموم شدگان از پنجاه تا شصت نفر هم فرارتر رفته بوده. منطقه «بي بيان» يكي از نقاطي است كه همه از آن حرف مي زنند و مي گويند احتمال نشت گاز در آن بيشتر از هر جاست.
همين قضيه به وحشت اهالي شهر بيشتر دامن زده و خيلي ها بيش از زلزله، از احتمال مسموميت براثر نشت گاز و بدتر از آن وقوع انفجار مي ترسند . در شهر شايع شده كه چند فروند ضدهوايي در اطراف پتروشيمي مسجدسليمان مستقر شده اند تا در صورت بروز حادثه و نشت گاز، با آتش گشودن برمنطقه از مسموميت شهروندان جلوگيري كنند.
بعد از سفر «محسن رضايي»، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام به خوزستان كه براي ارزيابي آمادگي و امكانات موجود و همينطور بررسي نگراني هاي مردم منطقه اعلام شد، اقدامات ديگري هم صورت گرفته كه چندان راهگشا نبوده اند. رضايي در بازگشتش به تهران نسبت به «ضرورت اقدامات عاجل براي مقابله با حوادث احتمالي» هشدار داد و گفت: «دوران زمين لرزه هايي با تلفات زلزله بم در دنيا سپري شده است و تلفات و خسارت هاي ناشي از زلزله هاي اخير، زيبنده جمهوري اسلامي و ملت ايران نيست.»
در حالي كه رضايي در ادامه صحبت هايش از تجارب زلزله بم نتيجه گرفته بود كه: «انسجام مديريت در مواقع بحران تاحد بسياري در كاهش ميزان خسارت ها و تلفات مؤثر است» اما حرفي از تمهيدات پيشگيري كننده از وقوع فاجعه نزد و تنها نسبت به سيستم ساخت و ساز شهري تذكر را لازم ديد؛ چيزي كه در درازمدت جواب خواهدداد و گرهي از مشكلات امروز مردم مسجدسليمان، ايذه و ساير شهرهاي در خطر زلزله بازنمي كند.
گرچه امدادگران بلافاصله دست به كارشده و چهاركمپ در مناطق مصلا، تنبي، سه راه دانشگاه و جنب فرمانداري راه اندازي شد اما بعد از سفر رضايي، شايعات داغ بيشتر از هرچيز ديگري جلب توجه مي كنند. مثلاً شايع شد كه در ميان كمك هاي آورده شده ، ۲۰هزار كفن هم در انبارهاي هلال احمر جا گرفته اند؛ خبري كه هرگز تأييد نشد اما چنان روحيه اهالي مسجدسليمان را متزلزل كرد كه خيلي ها به گمان جدي تر شدن احتمال زلزله، تصميم به ترك شهر گرفتند.
تحركات ديگري هم صورت گرفت از جمله تخليه اماكن مجاور بيمارستان ۲۲بهمن و ايجاد يك باند ويژه هلي كوپترهاي امدادگر ولي جدي ترين اقدام صورت گرفته همان ايجاد كمپ هاي صحرايي در چهارگوشه حاشيه شهر بود؛ به دليل اينكه به جز موارد معدودي، اغلب زلزله هاي اخيرمسجدسليمان در طول شب رخ داده اند، عده اي از مردم ترجيح مي دهند شب هايشان را زيرچادرهاي اين كمپ ها سركنند و روزها به سرخانه و زندگي شان برگردند.
پيشتر مردم با اجتماع مقابل ساختمان هلال احمر اين شهر درخواست كرده بودند تا به آنها چادر داده شود.
گفته مي شود حتي درگيري هايي بابت اين درخواست كه با امتناع مسؤولان روبروشده بود، رخ داده اما به هر حال با ايجاد كمپ ها و تهيه چادر توسط خانواده هايي كه اصرار داشتند در كنارخانه شان سربه بالين بگذارند (هرچند زيرسقف چادر) ماجرا به پايان رسيد. بعضي از اين خانواده ها براي چادرهايي كه به صورت شخصي تهيه كرده اند، بين ۶۰ تا ۱۰۰هزار تومان هزينه كرده اند و مي شود در حياط يا تكه زمين حاشيه خانه هاشان اين چادرها را ديد كه برپا شده اند تا شبها در آن بخوابند.
اوضاع كمپ ها هم چندان تعريفي نيست؛ كمپ، جنب فرمانداري شهر در قطعه زميني قرارگرفته كه سيلاب تپه هاي اطراف مستقيماً به سوي آن سرازير مي شود. اتومبيل هايي كه مي خواهند خود را به كمپ برسانند در شبه جاده خاكي ميان گل و لاي درجامي زنند و منتظر آمدن امدادگران مي مانند.
امدادگران اين كمپ از بچه هاي داوطلب شهرستان شوش هستند، مي گويند: «مردم شب ها در اين جاده گير مي كنند و به همين خاطر كمتر به اينجا مي آيند. ما هم آنقدر ماشين ها را از گل درآورده ايم كه متخصص شده ايم!»
در اين چادرها علاوه بر موادغذايي، وسايل گرم كننده مثل بخاري و پتو هم وجود دارند. آب و هواي بهاري اين فصل خوزستان هم مزيد مي شود تا سرما زياد مهمانان كمپ ها را نيازارد. عيدي، سرباز وظيفه اهوازي كه مثل بچه هاي امدادگر حسابي گل اندود است مي گويد: «اين روزها ديگر كمتر مردم به اينجا مي آيند. همه شان مي گويند به خاطر زلزله بم چشممان ترسيده و نمي دانيم چكار كنيم. مي گويند انگار دوباره جنگ زده شده ايم، شده ايم خانه به دوش!»
در ايذه هم مشابه چنين كمپ هايي ايجاد شد اما به عقيده خيلي ها ( كه اتفاقاً پربيراه نمي گويند) نمي شود زياد مردم را از خانه و زندگي عادي شان دور نگه داشت. عده اي از كارشناسان هم معتقدند تنها راه پيشگيري از بروز فاجعه در مسجد سليمان تخليه شهر و انتقال آن به منطقه اي مطمئن است. بدبين ترها مي گويند اين شهربه زودي نابود خواهدشد و به هرحال بايد آن را دوباره ساخت، چه بهتر كه امروز اقدام شود!
در ميان اين اظهارنظرهاي عجيب بعضي كارشناسان و شايعات عاميانه اي كه دهان به دهان وحشت و نااميدي را منتقل مي كنند، مسجد سليمان و مردمش همچنين بلاتكليف اند. مردمي كه مي خواهند زندگي كنند و مسجدسليماني كه بين قديمي ها به «مسكوسليمان» شهرت دارد، چرا كه زماني تنها محل رفت و آمد مهندسان خارجي و كارگران پتروشيمي بود و حالا به نقطه اي تبديل شده كه نه از روي نقشه مي توان محوش كرد و نه از محبوبيت اش مي شود دل كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |