دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۶ محرم ۱۴۲۵
Mon, Mar 8, 2004
ويژه ۵
شماره ۲۷۴۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت هشتم)
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۱۶
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ نخستين گنگستر ايران مهدي بليغ ( قسمت هشتم)
جدال رئيس دادگاه و وكيل «بليغ»
156594.jpg
در شماره هاي گذشته خوانديد مهدي بليغ با دو تن از دوستانش به نام مهدي نظري و هوشنگ مجتبايي پيمان بستند كه در سرقتهاي خود اگر دستگير شدند، دو تن ديگر براي آزادي او تلاش كنند، اولين كسي كه به زندان افتاد، مهدي بليغ بود، ولي دو دوستش پيمان را شكستند و همسرش را فريب داده و به او خيانت كردند.
مهدي بليغ پس از اطلاع از اين خيانت از زندان فرار كرد و اقدام به قتل مهدي نظري كرد. او را به جرم قتل دستگير كردند، ولي او فرار كرد و به عراق رفت و تشكيل خانواده داد. سرانجام در عراق دستگير شد، ولي خود را در رودخانه انداخت و به لبنان گريخت. در لبنان دستگير شد و در دادگاه جنايي محاكمه شد. او در دادگاه گفت قتلي مرتكب نشده است. پس از محاكمات جنايي در سال ۳۷ به اتهام قتل به ۱۰ سال حبس محكوم شد، ولي فرجام خواهي كرد، ديوان عالي كشور به اين رأي ايراد گرفت و پرونده مجدداً بررسي شد.

\ دفاعيات وكيل بليغ
اجازه مي خواهم مختصري از مطالبي كه درباره او ـ مهدي بليغ ـ از مردم آزاد شنيده ام، به عرض مقدستان برسانم.
آن وقت چنين متهمي كه داراي اين روحيه و اين سجايا است و با متهمي كه احتمال وقوع هر يك از ۱۰ فرض را كه به عنوان سؤال از جناب آقاي دادستان شد و دادگاه محترم مي تواند هر يك از آنها را مستند رأي خود قرار دهد، آن وقت چطور ممكن است از يك احتمال و تصور خيلي ضعيف به اينكه مهدي بليغ به تنهايي اين قتل را كرده و در آن قتل هم تعمد داشته و يا اينكه آلت قتاله اي به كار برده و استفاده كرده، او را محكوم نمود.
مثلاً از كجا معلوم است كه موكل اينجانب شخصي را براي قتل استخدام نكرده باشد و يا با چند نفر از دوستانش تباني نكرده، مثلاً مي توان گفت به احتمال قوي همان آدولف كه آنقدر موكل اينجانب اصرار داشته از او تحقيقات به عمل آيد و نيز آدولف در بازپرسي آنطور پريشان گويي كرده، خود آدولف عامل قتل نباشد؟
اگر به فرض مهدي نظري زنده وارد منزل موكل اينجانب شده و در آنجا از او سلب حيات شده باشد و كساني هم در اين قتل دست داشته اند، ولي موكل بنده از معرفي آنها خودداري كند. كما اينكه در دادگاه قبلي روي سيره و سلوكي كه دارد و همه ديديم با چه التهابي از ساير شركاي جرمش دفاع مي كرد و مثل اينكه منظور غايي او دفاع از ساير هم جرمانش بود و ابداً به اتهام خود توجهي نداشت، آن وقت آيا بايد او را به مجازاتي شديدتر از آنكه قانون براي جرم احتمالي اش تعيين كرده، مجازات كرد؟ و جرمش را با ماده اي كه قانوناً منطبق نيست، تطبيق كرد؟
در سومين جلسه محاكمه سيد مهدي بليغ در جلسه دادگاه به سؤالات قاضي پاسخ داد.
\ رئيس دادگاه: به موجب گزارش آگاهي، مقداري داروهاي سمي و بيهوشي و سيم برق در اتاق مسكوني و بيل و كلنگ در زيرزمين منزل تو پيدا شده، لوازم مزبور را به چه منظور تهيه كرده بودي؟
* مهدي بليغ : داروهاي بيهوشي فكر مي كنم مال آدولف بود كه مدتي در خانه من زندگي مي كند، اما سيم برق مال خودم بود. اصولاً سيم برق جزو لوازمي بود كه از منزل مادرم آورده بودم، ولي من از وجود بيل و كلنگ خبري ندارم، نمي دانم مال كيست منزل من، منزل درويشي بود به طوري كه ديوار كوتاهي داشت كه اغلب خودم و حتي رفقايم از ديوار وارد منزل مي شديم، در اتاق هميشه باز بود و فرش مرا هم به اين جهت سارقان بردند.
\ رئيس دادگاه: در خانه مزبور شبها تنها مي خوابيدي يا كسي هم همراه شما بود؟
* بليغ: اكثراً آدولف با من بود تا اينكه مريض شدم و رفتم منزل مادرم و در آن موقع آدولف در خانه من تنها بود.
بليغ در مورد آدولف مي گويد: همان موقعي كه من در زندان بودم، آدولف كه سابقه آشنايي و دوستي با من داشت، پيش من آمد و از من پنج هزار تومان پول خواست كه در مورد اين قتل مرا ياري كند و خود را شريك جرم من معرفي كند، چون از حرفهاي او حدس مي زدم كه در قتل مهدي نظري آدولف دست داشته است، همان موقع عليه آدولف در زندان اعلام جرم كردم و از دادستان خواستم كه از آدولف درباره قتل مهدي نظري تحقيق بشود، ولي مأموران بدون اينكه از وي تحقيق كنند، چون از طرف دادگاه محكوم شده بود كه از ايران اخراج گردد، آدولف را به آبادان بردند و از ايران اخراجش كردند.
\ رئيس دادگاه: تو راجع به مهدي نظري با مجتبايي صحبت كرده بودي يا نه؟
* بليغ: ابداً معقول نيست با وجود آن نامه اي كه مجتبايي براي من نوشته بود و آن دشمني كه با هم داشتيم، با او تماس بگيرم و راجع به مهدي نظري با او صحبت كنم.
\ رئيس دادگاه: علت ظنين شدن تو به آدولف جز آنچه كه در پرونده گفته اي، چيست؟
* بليغ: دلايل من غير از آنچه كه گفته ام، انكار او از گفتن حقيقت راجع به خروج او از ايران است. آدولف وقتي پيش من آمد، نگفت كه به موجب رأي دادگاه بايد از ايران خارج شود و اين موضوع را از من پنهان كرد، ثانياً اظهارات او در كويت پيش عده اي از ايرانيان كه بعداً آمدند و براي من تعريف كردند. آدولف آنجا وقتي عكس مرا پشت جلد يكي از مجلات ايراني ديده بود، گفته بود بيچاره بليغ بي گناه به زندان افتاده است. مهدي نظري را من كشتم. حتي طرز كشتن مهدي نظري را هم گفته بود. وي گفته بود كه با برق مهدي نظري را كشته است.
\ رئيس دادگاه: آيا منزلي كه شما در قلهك اجاره كرده بودي، سيم كشي نداشت؟
* بليغ: چرا قربان، سيم كشي شده بود، ولي نواقصي داشت كه يك روز صاحب خانه با حسين آقا قصاب آمدند و نواقص سيم كشي منزل را تكميل كردند، تعجب مي كنم چرا راجع به اين موضوع حرفي نزده است.
\ حكم دادگاه
با وجود همه تلاشي كه مهدي بليغ براي اثبات بي گناهي اش در قتل مهدي نظري دارد، دادگاه بليغ را قاتل مي شناسد و او را به همين جرم به حبس ابد محكوم مي كند.
\ شكايت از دادگستري
بليغ يك ماجراجوي حادثه ساز است و او را بايد مردي هزارچهره ناميد كه هر روز حادثه اي و چهره اي تازه او از در روزنامه ها ترسيم مي شود، بارزترين خصلت اين مرد حرافي او است. در جريان محاكمات و دفاع از خود، بي هيچ مشكلي مي تواند مطالب را بپيچاند و حرف را عوض كند. تمام صفحات پرونده او سرشار از تناقض و دوگونه گويي است.
گاهي از ۲۰ سال زندان مي گويد. جايي از ۱۶ سال حبس ياد مي كند و خلاصه هميشه سخن را در ابهام نگاه مي دارد. بليغ براي رهايي از چنگال عدالت به هر بهانه اي متوسل مي شود، وقتي دستگير مي شود، به شيوه هاي گوناگون فرار مي كند، حتي از كشور مي گريزد. هنگامي كه براي يك سرقت محاكمه مي شود، به قتل اعتراف مي كند و در دادگاه رسيدگي به اين جنايت اعترافات قبلي را انكار مي كند، اما چند مورد اتهام ديگر را مي پذيرد.
آنگاه كه چاره اي جز تسليم در برابر قانون ندارد، شيوه و رنگ عوض مي كند. حتي براي زندانيان بي بضاعت دست به تهيه دفاعيه مي زند.
بليغ پس از اينكه به خاطر قتل دوستش مهدي نظري به حبس ابد محكوم شده و مدتي از دوران محكوميتش مي گذرد، به فكر چاره مي افتد. او در نامه اي به دادستاني مي نويسد:
ـ اكنون حدود ۱۶ سال است كه زندگي ام را پشت ميله ها مي گذرانم. سالها و روزهايي را كه هزار بار از مرگ برايم ناگوارتر بود.
اگرچه دادگاه مرا به حبس ابد محكوم كرده است، ولي مدعي يا شاكي خصوصي ندارم.
آقاي دادستان اين مدت زندان تأثير زيادي روي من گذاشته است، چنانچه امكان دارد، مرا شامل يك درجه عفو كنيد.
نامه بليغ كه بايد توسط دفتر زندان به دادگاه ارسال مي شد، توسط رئيس زندان به اين شرح زيرنويسي مي شود:
ـ مهدي بليغ در دوران محكوميت خود به طور كامل از قوانين و مقررات زندان اطاعت كرده و با مأموران همكاري داشته است. حسن سلوك و رفتار خوب اين زنداني تأييد مي شود.
دادستان تهران پس از دريافت اين تقاضا نامه روي آن دستور مي دهد سوابق زنداني را به ضميمه براي كميسيون عفو ارسال كنند تا مورد بررسي قرار گيرد.
سرانجام پيگيريهاي بليغ براي رهايي از زندان و تماسهاي مكرر او با كميسيون عفو و مسؤولان قضايي نتيجه مي دهد.
\ حكم آزادي
صبح روز بهمن ۱۳۵۰
بليغ مثل هر روز صبحانه اش را خورده و براي رفتن به كلاس درس عربي آماده مي شود. از سرماي چند روز پيش خبري نيست. او بلوز پشمي اش را بر مي دارد و دستها را در آستين مي كند كه نگهبان زندان از داخل راهرو با صداي بلند نام او را مي خواند:
ـ آقا مهدي! آقاي مهدي بليغ!
بليغ مكثي مي كند و بعد همانطور كه آرام جلو مي آيد، بلوزش را مي پوشد و خود را به پشت ميله ها مي رساند.
ـ چه شده؟ چه خبر است؟
مأمور لبخندي مي زند و مي گويد:
ـ از دادستاني حكم آزادي ات صادر شده است.
و بعد ادامه مي دهد:
ـ از امروز ديگر آزادي! خلاص خلاص!
بليغ انگار شوكه شده است. كلمه آزادي و خلاص را كه مي شنود، در عين اينكه با اين دو واژه آشناست، انگار سالهاست كه با اين دو كلمه غريبه است.
قبلاً سالهاي سال به اين كلمات فكر كرده بود، اما امروز و در اين لحظه مي توانست معناي آن را با تمام وجود و كاملاً درك كند.
يك ساعت بيشتر طول نمي كشد تا بليغ وسايلش را جمع كند و با يك چمدان وارد اتاق رئيس زندان شود. ورقه اي را به دستش مي دهند. اين ورقه، همان ورقه آزادي است.
در كوچك آهني ميان دروازه ورودي زندان قصر صداي خشكي مي كند و روي پاشنه مي چرخد. حالا ديگر يك گام كافي است تا بليغ به آن سوي خيابان و به آزادي برسد.
\ ادامه دارد
معماي پليسي با جايزه ويژه شماره ۱۶
زندگي جهنمي
156606.jpg
ساعت يك نيمه شب بود كه زنگ تلفن همراه بازپرس شمس به صدا در آمد و به او گزارش شد مردي را در محل دروازه غار با گلوله به قتل رسانده اند.
بازپرس در تماس با راننده خودروي كشيك قتل دادسرا او را در جريان مأموريت قرار داد سپس آماده شد و خانه را ترك كرد.
چند دقيقه اي بيشتر در برابر خانه اش قدم نزده بود كه خودروي صحنه قتل داخل كوچه پيچيد و با توقف در چند متري بازپرس، راننده جوان خميازه اي كشيد و دستي براي باز پرس تكان داد. نشاني خيلي پيچ درپيچ و سردرگم بود. يك ساعتي در راه بودند تا اينكه به بن بست درختي رسيدند و هنوز راننده فرمان را نچرخانده بود كه صداي مهيبي بلند شد و چرخ هاي خودرو در داخل جوي آب افتاد.
بازپرس شمس از خودرو پياده شد و در حالي كه مي ديد پلي روي جوي آب نيست خنده اي كرد و با اشاره دست از راننده تازه كار خداحافظي كرد و وارد كوچه تاريك شد.
كوچه درختي بخاطر درخت هاي زيادي كه به صورت نامنظم در داخل آن وجود داشت زيبا به نظر مي رسيد و مشخص بود اين كوچه بخشي از يك باغ قديمي بوده، حدود ۲۰۰ متري پياده قدم زد تا اينكه به محل تجمع ساكنان كوچه كه همگي روبروي پلاك ۲۲ ايستاده بودند رسيد و از مأموران خواست جمعيت را پراكنده كنند.
وقتي محل وقوع قتل با نوار زردرنگ پليس تشخيص هويت حصار كشي شد بازپرس شمس صداي گريه هاي زن جواني را شنيد كه فرياد مي زد: «جمشيد انتقام مي گيرم، جمشيد بچه هايم را يتيم كردي و ...»
به بالاي سر جسد رفت، يك مرد قوي هيكل با زير پيراهن ركابي دقيقاً روي پاشنه در ورودي خانه افتاده بود و يك تپانچه كمري كوچك نيز در دو متري جسد و كنار درختي ديده مي شد.
خالكوبي هاي روي بدن مقتول مشخص مي كرد كه او مي تواند از شرورها و خلافكاران باشد، جسد به صورت خميده و به پهلو در حالي كه جاي دو گلوله روي شكم و سينه اش مشخص بود، ديده مي شد.
مأموران تشخيص هويت پليس پس از بررسي جسد به بازپرس شمس اعلام كردند كه گلوله ها در جريان درگيري شليك شده اند چرا كه محل ورود گلوله ها با محل خروج آن به صورت موربي است و نشان مي دهد شليك به صورت مستقيم نبوده است.
انگيزه، انتقامجويي يا كينه توزي را نشان مي داد و در صحنه قتل مشخصه خاصي نبود كه بتوان به سرنخي از قاتل رسيد جز فريادهاي همسر مقتول كه مردي به نام «جمشيد» را نفرين مي كرد.
بازپرس پس از صدور دستور انتقال جسد به پزشكي قانوني وارد خانه مقتول كه به حبيب چخماق معروف بود شد و خواست همسر او را نزدش بياورند تا تحت بازجويي قرار دهد. چند دقيقه اي روي صندلي ميز ناهارخوري آشپزخانه نشسته بود كه زن جواني با چشمان سرخ شده اش وارد آشپزخانه شد و با ديدن بازپرس به گريه افتاد: «جمشيد را بگيريد، خانه خرابم كرد.»
«زهرا» حرف ديگري نمي زد فقط نفرين مي كرد:
* جمشيد كيست؟
ـ دوست قديمي شوهرم بود، «حبيب» براي سير كردن شكم من و بچه هايش چون بيكار بود دزدي مي كرد او كيف قاپ بود تا اينكه به همراه «جمشيد» دستگير شد و به زندان افتاد.
* با هم اختلاف داشتند؟
ـ يك سال از زنداني بودن «حبيب» و «جمشيد» گذشته بود كه شوهرم آزاد شد اما دوستش تا دوسال ديگر در زندان ماند و اين آغاز اختلاف بود، «جمشيد» به شوهرم مي گفت تو آدم فروشي كرده اي البته راست مي گفت اما اين دليلي نمي شود كه من و بچه هاي «حبيب» را آواره كند و دست به قتل بزند.
* يعني قاتل جمشيد است؟
ـ بله، او بعد از آزادي خيلي شوهرم را تهديد مي كرد فكر نمي كردم اينقدر نامرد باشد.
* چرا اينقدر مطمئني؟ اورا ديدي؟
ـ وقتي دوستان شوهرم به درخانه مي آمدند من جرأت نداشتم جلوي در بروم اما امشب وقتي صداي شليك گلوله را شنيدم ابتدا تصور كردم «حبيب» تير اندازي مي كند چون او يك تپانچه داشت بخاطر همين به جلوي در دويدم ديدم او روي زمين افتاده است. وقتي بيرون را نگاه كردم پيكان كرم رنگي را ديدم كه با سرعت زياد در حركت است بعد تپانچه شوهرم را ديدم كه روي زمين افتاده است هنوز هاج و واج بودم كه يكي از مردان همسايه را با موتوسيكلت ديدم كه پيكان را تعقيب مي كند بعد به سرم كوبيدم و روي زمين نشستم.
* پس «جمشيد» را نديدي؟
ـ چند باري شوهرم را در پيكان كرم رنگ ديده بودم كه گفته بود متعلق به «جمشيد» است بخاطر همين مطمئن هستم كه او قاتل است.
* مرد موتورسوار را مي شناسي؟
ـ نمي دانم كيست اما احساسم اين است كه از همسايه ها بود اگر بپرسيد حتماً او را پيدا مي كنيد.
به دستور بازپرس شمس خانه «حبيب چخماق» تحت بازرسي دقيق قرار داده شد و پليس توانست يك محموله سنگين هروئين را كه در زير زمين خانه جاسازي شده بود كشف كند و تحقيقات هم نشان داد كه مقتول خرده فروش مواد مخدر بوده است و در زير زمين خانه اش اقدام به بسته بندي هروئين در پلاستيك هاي كوچك مي كند.
بازپرس در دستور ديگري خواستار رديابي پاتوق هاي مرد سابقه دار به نام «جمشيد» و دستگيري او شد و سپس خودش به كوچه رفت و به پرسش از همسايه ها پرداخت. همه از مرگ «حبيب چخماق» راضي بودند و مي گفتند «زهرا خانم» نجات يافت.
مشخص بود كه مقتول آدم موجهي نبود، بازپرس بعد از شنيدن گلايه هاي چند زن و مرد همسايه متوجه مرد موتورسواري شد كه هراسان خود را به انتهاي كوچه بن بست رساند.
مرد حدود ۳۵ ساله بود و انگار ترسيده بود، بازپرس شمس وقتي او را ديد سمتش حركت كرد و هنوز مرد جوان هاج و واج بود كه به او گفت: «نتوانستي قاتل را بگيري!» مرد موتورسوار اخم كرد و گفت غير از پليس با هيچ كس حرف نمي زند، بازپرس شمس خودش را معرفي كرد و گفت هرچه ديده و شنيده است براي رديابي قاتل مهم است و خواست به پرسش هاي او پاسخ دهد.
* ساعت يك بامداد بيرون از خانه چه مي كني؟
ـ خانه ما در انتهاي كوچه است، من هميشه اين ساعت از سر كارم كه چاپخانه است به خانه مي آيم، وقتي به درخانه رسيدم مي خواستم در پاركينگ را باز كنم كه صداي درگيري دو مرد را شنيدم وقتي صداي شليك دو گلوله آمد مردي را ديدم كه تپانچه «حبيب» را روي زمين انداخت هراسان سوار پيكان كرم رنگي شد و به حركت در آمد.
* در حين رفتن به خانه، او و مقتول را در برابر خانه شان نديدي؟
ـ متوجه آنها شدم اما چون از مقتول چيزهايي شنيده بودم توجهي به آنها نكردم.
* قاتل را تعقيب كردي؟
ـ بله، او با سرعت رفت، وقتي از كوچه خارج شد تا ميدان شهدا تعقيبش كردم حتي او را از نزديك ديدم اما او تهديدم كرد و من چون تنها بودم ترسيدم و برگشتم.
* شاهد درگيري آنها نبودي؟
ـ از دور ديدم اما چون فاصله خانه ما تا محل قتل زياد نيست و چراغ بالاي درخانه مقتول روشن بود از لحظه شليك گلوله ها را ديدم.
* اگر قاتل را ببيني مي شناسي؟
ـ بله، كاملاً هركسي باشداو را شناسايي مي كند.
وقتي بازپرس شمس كوچه درختي را ترك كرد هنوز مردم از اينكه «حبيب چخماق» به قتل رسيده است راضي بودند. فرداي آن روز، بازپرس شمس در دفتر كارش نشسته بود كه در باز شدو ستوان تمدن در حالي كه مردي را دستبند زده بود به همراه خود نزد او آورد و با خنده گفت قاتل «حبيب» را گرفتيم اين مرد همان «جمشيد» است.
بازپرس شمس كه ماجراي قتل شب گذشته را چند ساعتي مرور كرده بود وقتي «جمشيد» با گريه گفت كه روحش ازقتل خبر ندارد و نمي داند چه كسي دوست قديمي اش را كشته است حرف او را باور كرد. ساعتي بعد «زهرا» و مرد موتورسوار در اتاق بازپرس شمس حاضر بودند، اين دو با ديدن «جمشيد» با انگشت او را نشانه گرفتند، «زهرا» نفرين كرد و مرد موتورسوار گفت كه اين مرد همان قاتل است و بعد از مأموران بخاطر اين سرعت عمل تشكر كرد.
بازپرس شمس لبخندي زد و گفت همه اشتباه مي كنيد، «جمشيد» بي گناه است و شما دو نفر قاتلان اصلي هستيد، سپس وقتي با اعتراض «زهرا» و همدستش روبرو شد دو دليل اصلي اش بر متهم بودن آنان و بي گناهي «جمشيد» را عنوان كرد.
«زهرا» با شنيدن دو دليل بازپرس شمس به گريه افتاد و گفت كه وقتي «حبيب» به زندان افتاد با مرد موتورسوار كه همسايه شان بود طرح دوستي ريخت، چند باري از شوهرش طلاق خواست. زندگي با او را جهنم مي دانست چون هميشه كتك مي خورد تا اينكه نقشه قتل را طراحي و با همدستي مرد مورد علاقه اش انجام داده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |