جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴ -
Fri, Aug 19, 2005
كودك و نوجوان (۱)
۳۲۲۶
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
براى نجات جان سارا
سهيل فداكارى مى كند!
224340.jpg
خيلى از بچه ها شنبه صبح ها حالشون گرفته است، حتى وسط تعطيلات تابستون، شنبه كه مى شه حس و حال مدرسه مى افته به جونشون و دمغ مى شن بس كه تنبل هستن! اما من - كه سهيل باشم - عاشق شنبه هام «زيرا كه با درس خواندن آينده ما ساخته مى گردد و مدرسه نور دانش را بر زندگى ما مى تاباند» و از همه مهمتر شنبه صبح بابا پول توجيبى هفتگى اَم رو مى ده! مخصوصاً اين روزها كه مخارج رفته بالا و مسؤولان اصلاً به فكر گرونى اقلام ضرورى زندگى مردم كه چيپس و پفك كرانچى و بستنى باشه نيستن و پول تو جيبى آدم زود ته مى كشه و بايد روزهاى آخر هفته رو كه شامل يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، و جمعه مى شه بشمرى تا دوباره شنبه بعدى بياد.
***
وقتى بابا اسكناس هاشو از جيب بغلش بيرون مى كشيد يه جورى چشم و ابروش به هم پيچيد كه انگار داره قلبشو از قفسه سينه اش بيرون مى كشه! لبه اسكناس ها نزديك انگشت هام رسيده بود كه يهو بابا دستشو عقب كشيد و گفت: «هى، راستى! مامانت ديشب مى گفت خواننده هاى ايران جمعه كلى نامه نوشتن و شكايت كردن كه تو به سارا اهميت نمى دى و آدم حسابش نمى كنى!»
«كى؟ من؟!»
«بله، تو! خجالت داره پسر! سارا خواهر كوچولوى عزيزته! تا امشب وقت دارى از دلش دربيارى وگرنه از پول توجيبى اين هفته ات خبرى نيست.» بعد هم قلبشو برگردوند تو قفسه سينه اش و پاشد رفت!
كى گفته من سارا روآدم حساب نمى كنم؟ من سگ مجيد كوچول رو هم كه هى وسط اتاق كارخرابى مى كنه كلى آدم حساب مى كنم چه برسه به سارا كه بلده بره دستشويى... يهو بابا سرشو از در آورد تو و گفت: «در ضمن اينم بگم؛ اگه پول تو جيبت رو دوست دارى بهتره پشت سر سارا بد حرف نزنى چون بعداً تو ايران جمعه مى خونم چيا گفتى!»
آخه اينم شد زندگى كه حرف توى دل آدمو هم چاپ كنن، همه بخونن؟!
مردم عقلشون به چشمشونه، وقتشه يه كار اساسى كنم تا همه ببينن چقدر خواهرمو دوست دارم! سارا هنوز توى تختش بود. دختره لوس... يعنى ملوس و ناز عين زيباى خفته چشماش رو بسته بود و داشت رؤيا مى ديد! يه مگس گنده هم دور سرش مى چرخيد و ويزويز مى كرد. خدايى راست مى گن مگس، گُ... چيز .... گل رو خوب مى شناسه! مگسه نشست روى پيشونى وسط دو تا ابروى سارا. قصه خاله خرسه رو شنيده بودم كه با تخته سنگ كوبيده بود تو مخ رفيقش تا مگسه رو بكشه و محبتش ثابت بشه حيف كه تخته سنگ دم دستم نبود واسه همين با كف دست محكم كوبيدم رو مگس. پسر، نشونه گيريم حرف نداشت!
سارا عينِ خل و چل... چل... چلچله هاى بهارى از جاش پريد و جيغ زد: «آى ى ى! چى كار مى كنى؟»
«نگران نباش خواهر عزيزم! داشتم ازت مراقبت مى كردم!»
«پيشونيم مى سوزه... آينه رو بده ببينم!»
«طورى نشده... چيزه.... يادته هميشه دلت مى خواست عين هنرپيشه هاى هندى يه خال وسط پيشونيت داشته باشى؟!»
دختره خنگول.... گوگولى مگول بى خودى شلوغش كرد و دويد رفت پيش مامان و كلى آبغوره... يعنى آب انگور شيرين گوارا گرفت كه سهيل روى پيشونيم مگس له كرده. مامان هم ناجور قاطى كرد و سرم داد زد كه شب ماجرا رو واسه بابا تعريف مى كنه. ديگر بايد با پول توجيبى ام خداحافظى مى كردم! مگه اين كه اعضاى «چ.س.م.خ» - چنگيز، منصور، خسرو و خودم كه سهيل باشم - به دادم مى رسيدن، واسه همين معطل نكردم و دويدم پيش بچه ها...
منصور وقتى ماجرا رو شنيد گفت: «پسر، مگه نمى دونى خاله خرسه آخر قصه به جرم قتل غيرعمد دستگير مى شه؟ مشكلت اينه كه قصه ها رو نصفه مى خونى!»
«اِ؟ ... حالا بايد چى كار كنم؟»
چنگيز كه رئيس ماست و حرفش آخر همه حرف هاست گفت: «تنها راهش اينه كه واسه نجات سارا فداكارى كنى!»
«چى چى كارى؟»
«فداكارى... مگه دهقان فداكار يادت رفته؟ همونى كه پيرهنشو آتيش زد و دور سرش چرخوند تا راننده قطار، سنگ ها رو ببينه و وايسه!»
فكر چنگيز حرف نداشت، مشكل اينجا بود كه از كجا قطار مى آورديم؟ تا راه آهن يه عالمه راه بود و كلى پول تاكسى اش مى شد، متروى محله هم كه قرار نبود تا پنج سال ديگه راه بيفته. خسرو با دست خالى اش - آخه توى اون يكى دستش يه بسته شكلات بود - كله اش رو خاروند و همون جور كه دهنش مى جنبيد گفت: «مى گم چطوره سارا رو عوض قطار بندازيم جلوى ماشين؟»
«اى خنگ! سرعت ماشين زياده، تا سهيل بخواد فداكارى كنه طرف گاز مى ده و رد مى شه!»
همون وقت يه لامپ بالاى سر منصور روشن شد و يه فكر با حال به سرش زد: «فهميدم! خيابون ما رو بستن و دارن آسفالت مى كنن. يه بولدوزر گنده هم از اونايى كه جلوش غلتك داره، آسفالت رو صاف مى كنه. عين حلزون يواش راه مى ره!»
پسر، خودش بود! فقط بايد سارا رو مى ذاشتيم جلوى غلتك تا من برم واسش فداكارى كنم يعنى جلوى بولدوزر رو بگيرم اما چه جورى؟ دختره زرزر... زيبارو همكارى نمى كرد كه! خوشبختانه سارا عادت داره بعد از نهار يه ساعت بخوابه و توپ هم دركنى بيدار نمى شه. وقتى خوب خوابش برد، چهارتايى نوك پنجه رفتيم بالاى سرش و دست و پاهاشو گرفتيم و آروم آروم برديمش سر خيابون منصور اينا كف آسفالت خوابونديمش!
منصور گفت: «اوناهاش، بولدوزر داره مى رسه ته خيابون، الآن دور مى زنه و برمى گرده طرف ما. يالا سهيل پيرهنتو در بيار آتيش بزن!»
«من؟!»
«پس كى؟ مگه قرار نيست تو فداكارى كنى؟»
«حرفشم نزن، من همين يه دست پيرهنو دارم اگه بسوزه ازهفته بعد بايد لخت بيام تو صفحه هاى ايران جمعه!»
«پس شلوارتو در بيار!»
«ديگه چى؟! مطمئنم سارا اصلاً راضى نمى شه به قيمت بى آبرويى برادرش زنده بمونه!»
چنگيز كه انگارى اعصابش به هم ريخته بود به منصور گفت: «يالا منصور، رئيس داره بهت دستور مى ده، تو پيرهنتو دربيار!»
منصور عينكشو كه از رو قوز دماغش سر خورده بود پايين، يه مترى عقب كشيد و گفت: «همه مى دونن من سرمو واسه «چ.س.م.خ» مى دم اما اين پيرهنو مامانم ديروز خريده اگه روش لك بيفته خودمو آتيش مى زنه و آنقدر دورسرش مى چرخونه تا عبرت همه بشم!» پيرهن چنگيز هم كه از پنبه نسوز بود و آتيش نمى گرفت، مى موند يه نفر... خسرو يه شكلات ديگه انداخت گوشه لپش و گفت: «هى شما سه تا، اينجورى نيگام نكنين! دفعه پيش سر آموزش شنا، لختم كردين، همه به ريشم خنديدن... باز كم آوردين مى خواين گير بدين به هيكل من!»
چنگيز با لحن مهربونى گفت: «خسرو، عزيزم، اين چه حرفيه، ما پيرهنتو مى خوايم، چى كار به هيكلت داريم؟ پاى مرگ و زندگى سارا در ميونه!»
«عمراً اگه بابا مو هم بذارين زير غلتك، پيرهنمو در نمى آرم!»
اما احتياجى به اين كار نبود، چنگيز بسته شكلات خسرو روگرفت و گذاشت روى شكم سارا، خسرو هم در جا پيرهنشو درآورد و داد دست من: «يالا پسر تا بدبخت نشديم علامت بده!» يه لحظه فداكارى يادمون رفت و سه تايى خيره شديم به شكم لخت خسرو... عجب عظمتى... شيش طبقه چربى چين خورده بود و افتاده بود روى هم! منصور گفت: «پسر، تو دارى بى اجازه شهردارى هى ساخت و ساز غيرمجاز مى كنى. هفته اى يه طبقه مى آد رو قبلى ها!»
خسرو قرمز شد و داد زد: «بيا مى دونستم! بازم گير دادين به هيكل من! پيرهن و فداكارى همه اش كلك بود!»
چنگيز گفت: «راست مى گه الآن وقت اين حرفا نيست. يالا سهيل پيرهنشو بگير آتيش بزن!»
224454.jpg
«آخه نمى شه!»
«واسه چى؟»
«بابام گفته به كبريت دست نزنم خطرناكه.. اگه پنجشنبه تو ايران جمعه بخونه دست زدم پدرمو در مى آره!»
چنگيز ديگه داشت داغ مى كرد: «منصور تو آتيش بزن!»
«نه، اين كارها صحيح نيست، بدآموزى داره، حالا دهقان فداكار يه كار غلطى كرد ما نبايد تكرار كنيم!»
چنگيز عربده زد: «خيله خب پس بدو از اون پسره كه تكيه داده به تير چراغ برق و سيگار مى كشه آتيش بگير!» منصور بچه باحاليه اما عيبش اينه كه هميشه نگران اخلاق خواننده هاست و مى گه ماها بايد الگو باشيم تا بچه هاى مردم ازمون كارهاى خوب ياد بگيرن و يه وقت خداى نكرده گمراه نشن! دو دقيقه بعد كه منصور برگشت خبرى از آتيش نبود اما يه سيگار گوشه لبش داشت دود مى كرد!
«عجب پسر باحالى بود، گفتم آتيش مى خوام گفت اى به چشم، خودم روشنت مى كنم رفيق!»
چنگيز اين دفعه ديگه تركيد و همچى كوبيد پس كله منصور كه سيگار از دهنش پريد بيرون: «پسر تو آبروى «چ.س.م.خ» رو بردى!»
منصور كه بغض كرده بود و از چشماش گوله گوله اشك مى اومدگفت: «آخه بهم گفت رفيق! مى دونين كه من خراب رفاقتم!» قبل از اين كه چنگيز يه پس گردنى ديگه به منصور بزنه خسرو كه داشت دماغشو تو هوا مى جنبوند پريد وسط و گفت: «هى، انگار بوى سوختنى مى آد!» همه چشم ها يهو رفت طرف شلوار من!
تازه فهميدم سيگار منصور افتاد تو جيب شلوار من! تا جايى كه يادمه فقط يه دستمال تو جيبم گذاشته بودم اماانگار توى دستماله گازوئيل فين كرده بودم چون يهو گر گرفت و شعله زد بالا! «اى واى، كمك!»
چنگيز داد زد: «يالا بچه ها دست به كار شيد!»
« آب بياريم؟»
«نه خنگ ها! تا خاموش نشده بلندش كنين و توى هوا تكونش بدين كه راننده بولدوزر ببينه!»
منصور يه چوب كرد تو يقه ام بعد سه تايى عين پرچم بلندم كردن و شروع كردن تو هوا تكون دادن... اما اثرى از بولدوزر ديده نمى شد، انگار وقتى حواسمون نبود از كنارمون رد شده بود!
چهارتايى برگشتيم طرف جايى كه سارا رو خوابونده بوديم.. خسرو يكى از اون خنده هاش كه عين گوفيه ول داد و گفت: «هه، اهه، اوهو هى! آخ جون، شكلاتم عين لواشك شده، من عاشق لواشكم!»
***
وقتى رسيدم خونه مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت: «سهيل، اون پوستر چيه لوله كردى و گذاشتى زيربغلت؟» بعد كه سارا رو گذاشتم روى ميز و بازش كردم يه آه ناجور از دهن مامان دراومد و ولو شد كف زمين (حالا خوبه نفهميد شلوار پام نيست وگرنه چى كار مى كرد!) به نظر من كه سارا خيلى هم با حال شده بود، مى شد قابش كرد و زد به ديوار و اينجورى كلى اهميت براش قائل شد اما بابا اصلاً اين حرفا حاليش نبود و يه ماه پول توجيبى ام رو قطع كرد.
عوضش ديگه خيالم راحته و مى تونم
هر چى دلم بخواد بگم:
دختر لوس خل و چل خنگول
زرزرو! آخيش!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |