جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴ -
Fri, Aug 19, 2005
خانواده (ماجرا)
۳۲۲۶
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
كنار خيابان نشستم و به حالشان گريه كردم
هديه براى روز پدر!
مهرداد مشهدى
نمى خواهد به خرج بيفتى و كادويى گران بخرى. نمى خواهد سالى يكبار و آن هم از سر اجبار تقويم و نامگذارى يك عيد مذهبى به اين مناسبت مهربان شوى!
حكايت اين نامگذارى روزها و به وجود آمدن مناسبت ها حكايت دم خروس و قسم حضرت عباس شده است!
وقتى آدم اين صفحات حوادث روزنامه ها را باز مى كند و اخبار درون آن را نگاهى مى كند براى تحقق آن ضرب المثل دم خروس و قسم حضرت عباس كافى است. اى كاش مثل همان قديمها كه روزى براى پدران اختصاص نيافته بود ولى خيلى حرمتها بيش اين روزها حفظ مى شد رفتار مى كرديم.
وقتى نزد بازپرس كشيك قتل مى رويم يا وقتى پاى كامپيوتر نشسته ايم واخبار حوادث را از اين سايت و آن سايت دنبال مى كنيم حسابى شرمنده مى شويم.
روزى ياد مى گرفتيم كه در حضور پدر به نشانه احترام و حفظ حرمت پا دراز نكنيم. اماحالا بايد ببينيم و بخوانيم و بنويسيم كه در دعواى دوپسر پدرى به قتل رسيده است. چيزى جز يك وا اسفا باقى نمى گذارد.
حالا چطور آدمى مى تواند در روزپدر كادويى بخرد و بگويد پدر دوستت دارم! و بعد ۳۶۴ روز ديگر سال را به حرمت شكنى و بدرفتارى مشغول باشد. باور نداريد اين خبر را بخوانيد:
براساس گزارشى كه مأموران كلانترى ۱۳شهرستان ورامين به بازپرس كشيك قتل اين حوزه اعلام كرده اند مرگ مشكوك مردى ۶۰ساله موجبات تحقيق درباره يك پدركشى را فراهم كرده است.
در پى بازجويى هاى اوليه پليس كلانترى به ضد و نقيض گويى هايى در مورد مرگ اين مرد برمى خورد. به همين دليل موضوع تحت بررسى قرار مى گيرد. در بررسى هاى بعدى از پسر متوفى كه مهدى نام داشت مشخص شد كه در يك درگيرى ميان اعضاى خانواده مرد ۶۰ساله به قتل رسيده است. «مهدى» در اين باره به مأموران پليس گفته است: «با برادرم درگير شده بودم و به ناگاه به آشپزخانه رفتم و كاردى از آنجا برداشتم تا او را تهديد كنم. كارمان به زد و خورد كشيد و همين سبب شد تا پدرم وساطت كند اما اين حضور او سبب شد تا من با ضربه اى او را نقش بر زمين كنم. شدت ضربه باعث مرگ او شد.»
خانواده متوفى ابتدا اعلام كرده بودند كه حسين، در پى كهولت سن تعادلش را از دست داده و در پى افتادن به زمين جان سپرده است.
***
حالا آدمى چه فكرى مى تواند با خود بكند؟ روزى در حضور پدران كسى جرأت صحبت كردن با صداى بلند نداشت. در جمعى كه پدر حضور داشت كسى پا دراز نمى كرد. اما حالا ديگر از اين حرفها خبرى نيست.
امروز كه شما روزنامه را مى خوانيد روز پدر است حتماً اگر كادو نخريده ايد دسته گلى تهيه كرده ايد و اين روز را تبريك گفته و بزرگ داشته ايد و اين اصل ماجرا چه؟
دكتر «مسعود غفارى» روانشناس اجتماعى مى گويد: جايگاه پدران در خانواده به شدت دچار آسيب شده است و همين امر سبب شده تا مديريت خانواده هم با مشكل مواجه شود. اين روانشناس در تحليل گسست هاى به وجود آمده در خانواده مى گويد، «پدر از جايگاه خود در رأس مديريتى خانواده به سطوح پايين تر آمده و از آن همه قدرت مديريتى فقط وظيفه و مسؤوليت باقى مانده است.» در اين حال به نظر مى رسد نه تنها با يك نامگذارى ساده نتوانسته ايم جايگاه پدر بويژه در مديريت خانواده را تقويت كنيم كه حتى با مشكلاتى جديد هم مواجه شده ايم.
با اين اوصاف به نظر مى رسد در روز پدر دست كم ياد داشته باشيم كه ۳۶۴روز ديگر هم براى حفظ حرمت، احترام و نكو داشت پدر در ميان روزمرگى ها و هياهوهاى زندگيمان وجود دارد. شايد بد نباشد جامعه و متوليان آن به مناسبت روز پدر طرحى آسيب شناسانه در بررسى وضع موجود كه چنين بلايى به سر جايگاه و حرمت مدير خانواده آمده ارائه كنند.
مرد كوك لوس كلانى
از زندان آزاد شد
«ادگار رى كيلن» روز گذشته با پرداخت ۶۰۰ هزار دلار وثيقه از زندان «مى.سى.سى.پى» آزاد شد. وى به اتهام قتل سه تن از اعضاى گروه حقوق بشر و حقوق مدنى در سال ۱۹۶۴ به زندان محكوم شد، ۷ نفر ديگر نيز با او همدست بودند كه هيچ كدام از آنها بيشتر از ۶ سال در زندان نبودند. اين سه تن كه همگى ۲۰ ساله بودند در مورد آتش زدن يك كليساى سياهپوست ها در فيلادلفيا تحقيق مى كردند. خود ادگار در جريان آتش سوزى كليسا بوده وحتى كمك كرده و بولدوزرى تهيه كرد تااجساد كليسا پيدا شوند كه اين اجساد ۴۴ روز بعد پيدا شد.
اعضاى «كوك لوس كلان» افرادى هستند كه لباس هاى سفيد بر تن مى كنند و سياهپوست ها را آتش مى زنند و وى يكى از اعضاى اين گروه بوده است.
قاضى دادگاه پس از آزادى وى گفت: او خطرى براى جامعه ندارد و دوباره چند وقت ديگر در دادگاه ديگرى پرونده او را مورد بررسى قرار مى دهيم. در اين دادگاه اخير همگى اعضاى هيأت ژورى سفيدپوست بودند و با آزادى مشروط ادگار موافقت كردند.
او قبلاً به ۴۱ سال زندان محكوم شده بود. او با صندلى چرخ دار از زندان خارج شد و دو پايش آسيب ديده بود و تقاضاى مداوا داشت.
قاتل قتل هاى زنجيره اى كانزاس نحوه قتل هاى خود را شرح داد
224352.jpg
رَدِر قاتل قتل هاى زنجيره اى و كشيش سابق شهر ويجيتا در شهر كانزاس نحوه ۱۰ قتل خود را براى دادگاه توضيح داد: او قربانيان خود را تحت عنوان «پروژه» خطاب مى كرد.
وى به اتهام ۱۰ فقره قتل در ماه آگوست به حبس ابد محكوم شد، زيرا در قوانين شهر كانزاس مجازات اعدام وجود ندارد و شديدترين مجازات حبس ابد است. او با خونسردى كامل در حالى كه كت و شلوار سفيدى بر تن داشت در دادگاه حضور يافت و اينگونه شروع كرد: «من هميشه تعدادى پروژه مدنظر داشتم كه اگر روى يكى موفق نبودم سريع سراغ بعدى مى رفتم و هميشه براى كار روى پروژه ها يك صندوقچه يا ساك دستى داشتم كه در آن طناب و بقيه آلات ووسايل قتاله را قرار مى دادم و لباس مخصوصى هم مى پوشيدم.
قتل هاى او در سال هاى ۱۹۷۴ تا ۱۹۹۱ بوده و اولين پروژه او شامل ۴ نفر جوزف و جوليا ۳۸ و ۳۴ ساله و دو فرزند آنها جوزف ۹ ساله و جوزفين ۱۱ ساله در ماه ژانويه سال ۱۹۷۴ بوده است. او در مورد نحوه قتل آنها گفت: از در پشتى وارد شدم و سيم تلفن ها را قطع كردم، ابتدا به آنها گفتم گرسنه ام و يك ماشين هم مى خواهم و چون سگ آنها مزاحم بود او را از خانه بيرون انداختم و چون فكر مى كردم آنها مرا شناسايى كردند تصميم گرفتم همه آنها را بكشم. پدر و مادر و پسر را كشتم و بدنشان را قطعه قطعه كردم و در كيسه زباله جاى دادم. دختر آنها را به زيرزمين بردم و از سقف آويزان كردم و پس از اينكه مرد او را مورد تجاوز قرار دادم. او تمامى قربانيان خود را بر اساس غريزه جنسى انتخاب مى كرده است. اين قاتل كه به BTK معروف بود، خطرناك ترين قاتل شهر كانزاس شناخته شده است. ۶ قربانى ديگر وى نيز به همين ترتيب به قتل رسيده اند كه شامل يك دختر ۱۸ ساله و يك خانم ۲۴ ساله بود كه وى ابتدا به آنها تجاوز كرده سپس سر آنها را با يك پاكت يا كيسه پوشانده و آنها را به قتل رسانيده است.
كنار خيابان نشستم و به حالشان گريه كردم
آنها كه بچه دار نمى شوند
آنها كه برايشان بچه مى  دزدند
224376.jpg
كنار جوى آب نشستم و به گريه هاى او كه ديگر صدايش نمى  آمد گريستم.
حالا ديگر به آنچه ديده و تجربه كرده بودم فكرم مى كردم. يكى يكى اشكهايم سرازير مى شدند...
دست خودم نبود گويى مى خواستم آن قانون قديمى را بشكنم كه مى گفت گريه فقط مال بچه هاست!
نيم ساعتى مى شد كه مأموران آمده بودند و اورا برده بودند. حالا ديگر از گذر آب جوى فقط صدايش را مى شنيدم واشكهايم جز تصاوير پس ذهنم اجازه نمى داد چيزى ديگرى را ببينم...
كنارهمان جوى نشستم و گريستم... به حال آن نوزاد. به حال همه نوزادان ديگرى كه اين گونه كنار خيابان رها مى شوند... به حال همه آنها كه بچه مى خواهند و به حال همه آنها كه نمى توانند بچه دار شوند. به حال آنها كه بچه دارند ولى نمى دانند با او چگونه بايد رفتار كنند.
* * *
بعد از ظهر روز شنبه ۲۲ مرداد ۸۴ اتفاق افتاد. صداى گريه هاى يك نوزاد را از ميان هياهو و بوق هاى خودروها شنيده بودم. جست وجو براى يافتن صدا به كنار خيابان و شمشادهاى حاشيه پياده رو ختم شد. اشتباهى در كار نبود. نه وهم بود و نه خيال. واقعيتى تلخ اين جا كنار خيابان جريان داشت. صدا از ميان يك پتوى كوچك زير شمشادها مى آمد.
نوزادى چند روزه ميان آن پتو، لخت و عريان زار مى زد كه چرا با او چنين كرده اند. مگر او را نمى خواستند كه ولادتش را رقم زدند و اينك اين گونه بى پناه و بى توان رهايش كرده اند.
كارى نمى شد كرد. اين واقعه روى داده بود. تنها كارى كه مى شد كرد گرفتن سه شماره پليس بود. ۱۱۰ وبعد گشت كلانترى و مأموران پليس.
همه جمع شده بودند. رهگذران، كسبه و ... هيچ كس جرأت نمى كرد به سراغ بچه برود.
گويى هر كس مى ترسيد كه مسؤوليت آن طفل معصوم را به او بسپارند! همه مى ترسيدند!
در اين هياهو هرچه مى نگريستى آدم بود اما از آن مادرى كه فكر مى كرديم همان حوالى مثل فيلم ها كمين كرده و منتظر است تا ببيند فرزندش به دست آدم خوبى مى افتد يا نه، خبرى نبود.
نه اين واقعيت با آن سكانس از فيلم «شايد وقتى ديگر» كه بچگى هاى «كيان» را نشان مى داد زمين تا آسمان فرق مى كرد.
گويى گذر زمان از آن دوره اى كه بهرام بيضايى آن فيلم را ساخت تا به حال همه چيز آنچنان دگرگون شده كه ديگر هيچ پايبندى در آن نيست.
بالاخره ماشين گشت پليس آمد. مأموران كلانترى ۱۲۱ بودند. نوزاد را كه دخترى يكى دو هفته اى مى نمود با همان پتو از ميان شمشادها برداشتند و بردند.
گريه هاى اين دختر بى زبان بالاخره آن قدر ادامه يافت تا آنجا كه مأموران با بازپرس كشيك قتل تهران تماس گرفتند.
بازپرس حسين اصغرزاده كار را يكسره كرد. دستور داد تا نوزاد دختر را به شير خوارگاه آمنه ببرند. اين گونه هم گرسنگى او برطرف مى شد وهم نگهدارى از او انجام مى گرفت. بازپرس شعبه دوم دادسراى امور جنايى تهران دستور ديگرى هم به مأموران داد كه اگر نوزاد نياز به خدمات پزشكى درمانى دارد بلافاصله به بيمارستانهاى تخصصى انتقال يابد.
* * * 
كنار جوى آبى كه نوزاد را يافته بودند نشسته بودم. ديگر اشكى در كارنبود. اما هنوز گريه مى كردم.
به اين آغاز و به پايانى كه تصورمى كردم مى  انديشيدم و حاصلش جز بغض و گريه چيز ديگرى نبود.
به آن پروسه اى فكر مى كردم كه اين كودك بى پناه بايد طى كند و در اين دنياى فانى در ميدانى بجنگد كه هيچ عدالتى براى او حكمفر مانيست!
او اگر راهى شير خوارگاه شود و دوره طفوليت را سپرى كند تازه بعد بايد راهى يكى از مراكز بهزيستى شود. شانس بياورد و چون دختر است او را به خانواده اى متقاضى بسپارند.
يك عمر بايد با هويتى تاكند كه نمى داند از كجا برايش رقم خورده است. بعد كه نوجوانى را پشت سر گذاشت و حالى اش شد كه پدر و مادرش توان فرزند دار شدن نداشته اند تازه اول جنگ است. زيرا تازه مى فهمد كه او كسى نيست كه تاكنون مى شناخته! حالا تازه گشتن و گشتن شروع مى شود و خدا مى داند اين دختر مى تواند با خودش بر سر اين موضوع كنار بيايد خدا را چه ديده اى شايد هم مثل «كيان» شايد وقتى ديگر شوهرى مستند ساز پيدا كند كه در اين ميان بتواند بخشى از گذشته اش را برايش بيابد!
اما اگر غير از اين شد چه؟ اگر اين نوزاد دختر به دختر بچه اى فرارى تبديل شد. اگر به كودكى افسرده در بهزيستى تبديل شد چه!
چه  كسى تضمين كرده كه سرنوشت اين طفل از قبل از آنچه بوده بهتر مى شود؟
حالا ديگر مهم نبود اينجا كجاست. جايى كه نوزاد در آن پيدا شده بود يا نه خانه. مهم اين بود كه هستند بسيارى كه براى رهايى از شرايط بد خود تن به چنين سنگدلى هايى مى سپارند.
* * * 
هنوز ماجراى آرزوى ۲‎/۵ ساله به سرانجامى نرسيده است. قتل او به دست پدرش به سادگى به بايگانى اخبار و جرايد سپرده شد و گاهى از آن براى يادآورى استفاده مى شود. پدر آرزو در بازجويى ها مدعى شد كه به طور ناخواسته بچه دار شده بودند. او از همسرش خواسته بود تا جنين را سقط كند اما همسر او در جوابش گفته بود چرا دردسرش را من تحمل كنم تو كه مى خواهى بچه نداشته باشى يكى شان را سربه نيست كن.
او با اين ادعا اعتراف كرده كه به دليل فقر مالى و عدم توانايى پرداخت هزينه هاى داشتن دو فرزند با گذاشتن بالشت به روى دهان آرزو او را خفه كرده است.
اينك آرزو قبل از آن كه بفهمد حكايت و فلسفه اين دنياى فانى چه بود، پيش از آن كه تجربه كند عشق به فرزند چيست و هنوز بسيارى نكته ها را نياموخته به اجبار اين ديار را ترك كرده در حالى كه بسيارى هستند در آرزوى آرزو.
* * *
صداى گذر و جريان آب هنوز مى آمد. اى كاش مى شد اين واقعيت را مثل دسته گلى كه پدر و مادر اين نوزاد ۲۰ روزه به آب دادند به جريان آب سپرد تا بلكه ما را از يافتن پاسخى براى آن رها كند.
هنوز كنار آن جوى آب در لابه لاى شمشادها نشسته بودم و مى گريستم. به ياد مى آوردم كه همين سال گذشته بود كه بيوه زنى ۳۰ ساله به نام «طيبه» در شهرى به جرم ربودن ۷۰ نوزاد شناسايى و دستگير شد.
روزنامه اعتماد در شماره ۵۶۶ خود درباره اين واقعه نوشته بود «طيبه» با جعل گواهى تولد و شناسنامه براى بچه ها آنها را از بيمارستان مى ربود و هر نوزاد را به خانواده هايى كه بچه دار نمى شدند ۸۰۰ هزار تومان مى فروخت. بازپرس افراسيابى در دادسراى رى درباره اين زن تحقيق كرده بود ولى سعى در شناسايى والدين اصلى نوزادان و بازگرداندن بچه ها به آنان سرانجامى نيافته بود.
خدايا اين چه حكمتى است. يكى نوزادش را كنار خيابان رها مى كند و مى رود. يكى ديگر بچه اش را براى رهايى از بار سنگين هزينه هايش به قتل مى رساند و يكى چنان در آرزوى فرزند و بچه است كه به جان، دردسر خريد يك بچه دزديده شده را مى خرد.
گويى اين حكايتى از حكمت هاى خداوند است كه يكى اين چنين در حسرت داشتن فرزند بسوزد و ديگرى براى رهاشدن از بار مسؤوليت بچه و فرزند خود را بسوزاند!
كاغذها و بريده هاى روزنامه هنوز هم دارند حكايتى تلخ از اين دسته ماجراها را. همين سال جارى يك پرونده ديگر در دادگسترى مطرح شد. ربودن ۶۳ نوزاد از بيمارستانهاى تهران، كرج و رى. اين بار پرستارى به نام « شرميلا» عامل اصلى اين ربودن ها شناخته شده است. پرونده ربودن نوزادان به وسيله ۲۶ زن و مرد كه در ميانشان دو پزشك و دو ماما هم ديده مى شود به وسيله بازپرس ابراهيمى در حال رسيدگى است. اما از ميان اين ۶۳ نوزاد تنها هويت ۸ نوزاد شناسايى شد. تكليف ۵۵ نوزاد ديگر نامعلوم است.
آنها اينك كجا هستند؟ آيا زندگى خوبى دارند. پدر و مادر جديدشان باشنيدن اين خبرها نمى هراسند كه همين اندك خوشبختى دزدى را از دست بدهند.
* * * 
يكى از دوستان مادرم بود. نزديكى خانه ما ساكن بودند. همه راههاى نرفته را رفته بودند همه نسخه هاى پيچيده و نپيچيده را امتحان كرده بودند ولى نشده بود.
آنها از طريق يكى از آشنايانشان تن به كارى سپردند. كارى كه سرانجامى نامعلوم برايشان رقم زد.
آنها از طريق آن واسطه منتظر به دنيا آمدن طفلى شدند كه در يك خانوار پر اولاد قرار بود متولد شود. بالاخره كار انجام شد. مبلغى هم پرداخت شد. آن دختر بچه به خانه جديدش يعنى همان همسايگى ما آمد.
همه چيز خوب شده بود تا آن كه يك روز يك تلفن كار را خراب كرد. آن واسطه بود. مى گفت والدين آن دختر بچه پشيمان شده اند. مى گفت والدين آن بچه طفلشان را مى خواهند. روزگار به يكباره سياه شده بود. همه چيز دور سر آن زن و مرد مى چرخيد.
حالا آن طفل ۵-۴  سالش شده بود. تلفن ديگرى به صدا در آمد؛ چه كنيم با ۳-۲  ميليونى راضى مى شدند... تلفن از دست دوست مادرم افتاده بود... همسايه ها كه متوجه شدند تماس گرفتند اورژانس. دوست مادرم سكته كرده بود. حالا مدتهاست كه يك طرف بدنش لمس شده زيرا سكته مغزى كرده بود. دكتر هم تأكيد داشت كه فشار عصبى او را چنين كرده است. حالا به گريه هايم افزوده شده است. حكمت خداوند چه بود؟ تلاش براى بچه  دار شدن به چه قيمتى تمام مى شود؟ دخالت در كار او به چه قيمتى تمام مى شود؟
هنوز كنار جوى آب نشسته ام مى گريم...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |