جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴ -
Fri, Aug 19, 2005
خانواده (گفت وگو)
۳۲۲۶
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
چند سطرى با اشك ها و خنده هاى مرتضى احمدى
و آهنگ هاى بى آغاز نمايش تخت حوضى
اينجا مرا فراموش كرده اند
محمدرضا يزدان پرست
مرتضى احمدى هم بغضش مى تركد؛ اين را نشنيده بگيريد يا شايد نخوانده، اما به قول خودش: «من هم آدم ام.» تا بوده شادى بخشيده، يا خنديده يا خندانده، اما از دل خودش كسى خبر ندارد اگر هم «كسى» خبر داشته باشد، «كس» نيست، تيتراژ «حسن كچل» است يا گاهى دو، سه خطى كه اشك هايش را مى نويسد؛ همانكه سرانجام گفت وگو خواهيد خواند.
برخلاف هميشه و خصوصاً تمام پايان ها كه مى فهمم «ناگفته ها» فاتح مطلق و بلامنازع ستيز با «گفته ها»يى هستند كه دقايق و سطور گفت وگو با آنها اتفاق مى افتد، اين بار قدرى هم كه شده ناگفته ها را باخته ديدم؛ انگار وقتى «ناگفته»، «گفته» شود بر سر داشته هايش قمار كرده برخلاف من كه هميشه نداشته هايم را باخته ام.
224457.jpg
بگذريم. درگفت وگوى پر اشك و خنده ما، تصور اشك ها و بغض هاى مرتضى احمدى سخت تر بود. انگار هيچ وقت، هيچ كس نيست بيايد از «خنده هاى تلخ از گريه غم انگيزتر» سراغى بگيريد:
* آقاى احمدى! هيچ وقت عصبانى هم شده ايد؟
- بالاخره آدم است ديگر، ولى خيلى كم عصبانى مى شوم. عصبانى هم كه مى شوم در خودم مى ريزم.
* شما هميشه يا خنديديد و شادى بخشيده ايد يا خندانده ايد. سخت است حالت عصبانى شما را تصور كنم. در عصبانيت ها شده زد و خورد هم بكنيد؟
- هيچ وقت. اصلاً كسى متوجه عصبانيت من نمى شود. خنده هميشگى را دارم. اين شگرد كلى بچه هاى تئاتر است. مردم كه گناهى نكرده اند. كار هم مثلاً كمدى است. پول داده اند و وقت گذاشته اند. يادم مى آيد مرحوم اصغر تفكرى (به قهرمان كمدى كشور معروف است) كه با كوچكترين حركتى مردم را مى خنداند، در يكى از ماجراها بين دو پرده به او خبردادند كه دخترت مرده. همه فكر مى كرديم ديگر بازى نخواهد كرد. ۱۰ دقيقه اى هم از ساعت شروع پرده دوم گذشت. گفت: پرده را بكشيد. رفت و بازى كرد. تا آخر نمايش گريه مى كرد ولى مردم مى خنديدند. آخر نمايش كه مردم اصل ماجرا را فهميدند، اصلاً سالن مرد. مردم نمى رفتند. براى چارلى چاپلين هم شبيه اين اتفاق افتاده است. به هر حال مردم توقع ندارند ما را اخمو ببينند.
* كدام يك از آهنگ هاى تخت حوضى را بيشتر دوست داريد؛ حالا يا به واسطه سليقه شخصى يا اينكه ميان مردم خيلى گل كرده باشد؟
- براى خود من خيلى فرق نمى كند ولى از بابت مردم، «مبارك باد» خيلى عزيز است. حتى روح الله خان خالقى هم نتوانست بفهمد قدمت اين كار به كجا مى رسد و شعر و آهنگش از كيست. پراجراترين ترانه است و بعد هم «گل پرى جون»...
* شعر و آهنگ «گل پرى جون» چطور؟
- شعر و آهنگ آن مال مرحوم اصغر تفكرى است. اين آهنگ سال ۱۳۱۲ ساخته شد. اين كار را قرار بود خودش بخواند. براى پيش پرده يك تئاتر ساخته بود. من خواستم به من نداد. شب اول خواند، نتوانست. نفس اش اجازه نداد چون خيلى چاق بود. آن وقت من خواندم. ولى «مبارك باد» را به اين جهت دوست دارم كه سراسر شادى است. در كارهاى رو حوضى هم ترانه اى است به نام «اُ كلاغ» كه خيلى دوست دارم...
* مطلع اش يادتان هست؟
- «اُ كلاغ پر بزى و ديفال سرجاش بى». آن كلاغ پريده ولى ديوار هنوز سرجايش هست. كردى و ... قاتى شده است. يكى هم آهنگ «هوره لى لى...» است....
* بيشتر شبيه لالايى و هى هى هى هاى است...
- بله، معلوم نشد اين واژه ها كجا بوده. سينه به سينه آمده. ضمناً هنرمندان روحوضى دلشان مى خواسته همه قوميت ها را راضى كنند. به همين جهت در آهنگ ها مى شود ردپاى هر قوميت و لهجه اى را ديد.
* خودتان هم كارى داشته ايد كه شعرش را گفته باشيد يا آهنگش را ساخته باشيد؟
- نه، ولى ۲۷ سال دنبال اين كارها دويده ام تا جمع آورى كنم. خيلى سختى كشيده ام. بهمن ماه سال براى يك ترانه از تهران رفتم تبريز. گفتند يك نفر آنجا فلان ترانه را دارد. كلى كار كردم و از كانال هاى مختلف وارد شدم تا ترانه را خواند يا براى دو تا ترانه رفتم تا اهواز. خيلى دوندگى كرده ام تا مبادا نسل آينده ما را نفرين كند. ما اعتراض مى كنيم نسل قبلى چيزى براى ما نگذاشته. حالا حداقل ما براى آيندگان چيزى گذاشته باشيم. مثلاً فرهنگ لغات تهران را جمع آورى كرده ام؛ ۱۲ هزار لغت است و اصطلاح و... هر چند نسل اين واژه ها هم از بين رفته اند. شده روزى ۱۸ ساعت كار كرده ام...
* خودتان متولد كدام محله هستيد؟
-همانجايى كه الآن نزديك ايستگاه راه آهن است؛ ۱۳۰۳.
* از فرهنگ لغات تهران مى گفتيد...
- همه بچه هاى تهران قديم پخش و پلا شده اند. چيزى از فرهنگ تهران قديم نمانده. تازگى ها همه مى آيند اداى بچه تهران را درمى آورند؛ جاهل كه نشد بچه تهران. تغييرات واژگانى لهجه تهران براى زيباتر صحبت كردن بوده نه زشت تر حرف زدن...
* فولكلور تهران شاخصه هاى برجسته اى دارد؟ حال به لحاظ پايتخت شدن از دوره قاجار يا هر عاملى اقليمى يا...
- فرهنگى. همه به خصوصيات فرهنگى برمى گردد، ضمن اينكه كار «رو حوضى» مختص تهران است.
* چرا كار تخت حوضى به شهرستان ها نرفته؟
- البته رفته ولى تغييراتى كرده، مثلاً  در شيراز «خاله جون رو رو رو...» رفته و تغيير كرده يا در مشهد ترانه «عمو سبزى فروش...» رفته و تغيير كرده. مردم دوست داشته اند و همه جا رفته. گروه ها را هم از تهران دعوت مى كرده اند و براى مراسم شان مى برده اند.
* از آهنگ هايى كه دوست داشتيد، صحبت مى كرديد...
- بله من واقعاً همه اينها را دوست دارم. يادم مى آيد ۲ سال پيش آقايى تلفن كرد به من و گفت: «كار تبليغاتى دارم.» من اصلاً كار تبليغاتى نمى كنم. خلاصه گفت هر چقدر پول بخواهى مى دهم. گفتم: چى هست؟ گفت: فقط يك خواهش دارم. مثل «حسن كچل» بخوان. گفتم: چشم(!) گفت: چقدر مى خواهى؟ گفتم: ۶۰ ميليون تومان. طرف پشت تلفن ماند. گفت: يعنى چى آخر؟ گفتم: آخر كسى بچه اش را نمى فروشد. تيتراژ حسن كچل همه زندگى من است.
* شعر و آهنگ اين كار از كيست؟
- از مرحوم على حاتمى. البته شعرش را او گفت. من ملودى و ريتم گذاشتم؛ البته بخش هايى از آن را. دو تا چيز وقتى دلگير هستم، در خانه مرا آرام مى كند. يكى همين تيتراژ حسن كچل است، دومى هم يك آهنگ كوچه باغى است با تار مهدى تاكستانى كه وسط يك آهنگ است. او «سلو» زده من هم كوچه باغى خوانده ام، «بيات تهران» بگويم بهتر است. هر وقت در خودم فرو مى روم اين دو تا كار خيلى آرامم مى كند.
* چه مى شود كه در خودتان فرو مى رويد؟
- بالاخره من هم انسان هستم. شما ببينيد در كدام يك از برنامه ها چه در تلويزيون و چه از طرف ارشاد، يكبار مرتضى احمدى را دعوت كرده باشند. تنها امسال - كه نمى دانم آفتاب ازكدام طرف زده بود- در مراسم تكريم هنرمندان استان اردبيل مرا دعوت كردند. ارشاد اردبيل خيلى زحمت كشيده بود. آخر از من قديمى تر هنرپيشه اى هست جز آقاى انتظامى كه ۶ ماه زودتر آمده؟ وقتى صحبت از پيشكسوت مى شود، افرادى با سن ۴۰ و ۴۵ سال هستند ولى من ۸۱ ساله نيستم من اولين هنرپيشه راديو هستم در سال ۱۳۲۲؛ وقتى كه تئاتر در راديو شروع شد به ابتكار مرحوم پرويز خطيبى. همه آن گروه پنج ، شش نفره فوت كرده اند؛ خانم پرخيده، خانم كنى و... خانم پرخيده اولين هنرپيشه و خواننده راديو بود. كمدى كه كار مى كرد، مردم كنترل خود را از دست مى دادند، درام كه كار مى كرد، همه گريه مى كردند. فكر نمى كنم مثل او بيايد. بله... هوشنگ بهشتى بود، عبدالصمد محمدى بود.. همه فوت كرده اند.
* آقاى قنبرى در اين جمع نبود؟
- ايشان خوانند بودند و برنامه جدا داشتند. شايد او حقش بود كه اولين خواننده پاپ ايران لقب مى گرفت ولى هيچ كجا عنوان نشد. به هر حال من چرا در خودم نروم؟ من چرا دلگير نشوم؟ راجع به كتاب من تمام تلويزيون هاى ايرانى در خارج بحث كرده اند ولى در خود ايران خبرى نيست. چرا؟ اينجا مرا فراموش كرده اند ولى در خارج از كشور براى من مراسم تجليل مى گذارند. آخر چرا؟ راديو BBC لندن، كلن، دهلى، آمريكا و... ترانه هاى من را پخش مى كنند ولى در ايران هيچى. آخر كار اشتباه من چى بوده؟ اگر اهل خطا و تملق و... بودم با شغل سطح بالايى از راه آهن بازنشسته مى شدم...
* كارمند راه آهن بوديد؟
- بله، ۳۲ سال در دستگاه مالى راه آهن بودم. خيلى دزدى ها را گرفتم. كى فهميد؟ فقط پست هاى من را از من مى گرفتند. زمان بازنشستگى در راهرو راه آهن راه مى رفتم. نه ميز داشتم، نه صندلى...
* چه سالى بازنشسته شديد؟
- ۱۳۵۳. بعد از ۳۲ سال خدمت به من ۱۱۷ هزار تومان مى دهند. در ارزشيابى هنرمندان نگاه كنيد، ببينيد چه رفتارى با من كردند. اول كه مرا دعوت كردند كه براى تعيين درجه داور داشته باشم. نوبت به خودم كه رسيد، هيچى. نمى دانيد چه چيزهايى از من خواستند. من براى امضاى فرم هاى ديگران اينها را از كسى نخواستم. از من مدرك «شهرت و محبوبيت» خواستند. گفتم: طومار بنويسم و سرچهارراه بايستم؟ خلاصه پيدا كردم. قبل از انقلاب مجله جوانان از مردم نظرخواهى مى كرد. يكسال من با رأى بالايى محبوب ترين هنرمند شده بودم. بردم، گفتند: به به! دستت درد نكند. بعد گفتند: چه خلاقيتى دارى؟!! نقاش گوشه ساختمان را كردند، دكتر. مهم نيست. من در روز در خيابان ده ها فوق دكترا از برخورد مردم مى گيرم. گفتم: ۷ تا قصه من براى كودكان كتاب شده، خلاقيت نيست؟ بالاخره پذيرفتند.
* اين ماجراها مال چه سالى است؟
- ۷۲. هنوز هم ادامه دارد. ولى اسم مرتضى احمدى در ميان نيست. ببينيد چند هزار نفر خلاقيت و شهرت و محبوبيت داشته اند ولى خبرى از من نيست. پرونده براى اضافه شدن حقوقم رفت راه آهن، وسط راه برگشت...
گاهى ما هم حق داريم در خودمان برويم.
* بسيار خوب جناب احمدى! برگرديم به كارهاى فولكلوريك و تخت حوضى. مى خواهم از شاخصه هايى صحبت كنيد كه طيف وسيع مخاطبان كارهاى مردمى را جوابگو است. به هر حال مخاطب موسيقى اصيل و سنتى تخصصى تر برخورد مى كند و طبيعتاً جمعيت كمترى هستند. در كارهاى روحوضى كدام شاخصه غير از نگاه جمعى كه پيش تر صحبت اش رفت، جوابگوى اين سليقه ها با اين كثرت است؟
- اينها سليقه نيست، خواسته است. رگ خواب مردم مهم است، مثل «غرور ملى». بايد ديد چه مى خواهند. هر چه نخواهندو به آنها بدهى، كنار مى گذارند و هر چه را بخواهند، مى قاپيده اند...
* انگار سابقه مى گويد اين رگ خواب «غصه» بوده، چون هر جا حرف از شادى و خنده است، مردم قاپيده اند...
- حالا بحث طنز مطرح مى شود. طنز با انتقاد فرق دارد. انتقاد خشن و بى رحم و تند است ولى طنز لطيف و مهربان است. نويسنده طنز نكته كوچكى را كه كسى متوجه نيست مى گيرد و لطافت به آن مى دهد و مهربانش مى كند و به خود فرد تحويل مى دهد. اين است كه جامعه طنز را مى پذيرد. به كسى برنمى خورد و ضربه نمى زند. البته الآن كارهايى كه به اسم طنز عرضه مى شود، اصلاً اصيل نيست. قبلاً مرحوم محمدعلى افراشته بود، ابوتراب جلى بود، پرويز خطيبى بود، حسين مدنى بود، توفيق بود كه مجله هم داشت. اصلاً مردم لحظه شمارى مى كردند كه توفيق بيايد.
* موسيقى تخت حوضى ما چقدر از موسيقى سنتى ملهم است يا حتى چقدر تأثير گذاشته؟
- عرض كنم كه موسيقى روحوضى ما از موسيقى ملى ما خيلى تأثير پذيرفته. موسيقى ملى، اصل و مادر است. حوالى سال هاى ۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ احمد مؤيد آمد و به موسيقى روحوضى سروسامانى بخشيد؛ هنر دوست بود، بسيار هم خوش ذوق و هنرمند. كارهاى تخت حوضى آن موقع به اين صورت نبود. كنار ديوار، در اتاق هاى بزرگ و... بود. او كار رو حوضى را به وسط كشيد تا از هر طرف ديد داشته باشد. براى تمام هنرمندان صندوق درست كرد، براى لباس هايشان؛ شاه پوش، وزيرپوش، سياه پوش... اسم اين صندوق را گذاشت «صندوق كابلى». چرا؟ چون همسرش بچه كابل بود و بسيار باسليقه. دوخت و دوز لباس هاى تئاتر را او انجام مى داد و همان زن هم اين صندوق را براى احمد مؤيد درست كرد. تا آن موقع موسيقى و رقاصه و كلاً زن در كارهاى تخت حوضى اصلاً مطرح نبوده. از آن زمان يواش يواش ساز و آوزا به كارهاى تخت حوضى مى آيد. تمام هنرمندان روحوضى مى خواندند و عموماً هم صداى خوبى داشتند...
* اصلاً انگار اين «صدا» داشتن و خواندن در تهران و ميان مردم اش يك اپيدمى است...
- در گذشته به طور كلى مغازه در تهران كم بود. تمام مايحتاج مردم را طواف ها (دوره گرد ها) مى آوردند. اگر هر كدام اينها صداى بدى داشت، كسى از آنها جنس نمى خريد. حتى بنايى كه براى تعمير خانه مى آمد بايد صداى خوبى مى داشت. همه اينها در كوچه باغى سبك داشتند. خواندن در خون بچه هاى تهران است. بيشتر هم ريشه در پدر و مادرها دارد.
همه مشاغل هم شعر مخصوص خود را داشتند. هيچ جاى ايران اينگونه نبوده. در كتابى كه گفتم همه اينها را جمع آورى كرده ام؛ خيارفروش؛ لبوفروش، يخى، هندونه فروش، دوغ فروش، دوغ فروش مى گفت: «تشنه به دوغ تازه‎/ خدا وسيله سازه.» توت فروش مى گفت: «بدو بيا نقلت بدم‎/ نقل بيابونت بدم‎/ نوبر شمرونت بدم» تمام ايران را بگرديد، اين مسائل را پيدا نمى كنيد.
اگر من بميرم...
* خدا نكند...
- به هر حال ۸۱ سالم است. وقتى من مردم، مى گويند: حيف! بابا اينها را بياييد و بگيريد. اگر من بميرم، صداى طواف هاى تهران خواهد مرد.
* از سابقه موسيقى تخت حوضى مى گفتيد...
- بله. تا آن موقع (سال ۱۳۰۳) رقص و آواز نبود. كم كم اينها آمد. تا آن وقت مردها به جاى زن ها صحبت مى كردند. خلاصه تار و قرنى و كمانچه و دايره زنگى و ضرب آمد ولى دف هيچ وقت وارد نشد چون ساز تهران نبود. همه اينها بود و رشد كرد تا سالهاى ۱۳۴۵ و ۵۰ كه كم كم از بين رفت و فراموش شد.
* چرا؟
- بى توجهى زياد. چند نفر فرنگ رفته جمع شدند در وزارت فرهنگ و هنر كه هيچ دلبستگى به هيچ چيز ايران نداشتند. تئاتر ايران را نمى فهميدند. مى خواستند مطالعات فرنگ خودشان را به خورد مردم ايران بدهند. كما اينكه پيش پرده ها را كردند «آوانسن». بى اعتنايى كردند و اه اه گفتند. آن وقت سعدى افشار - آخرين بازمانده «سياه»هاى مملكت ما- همين چند سال پيش بايك گروه هنرى، يك كار- مطربى در فرانسه اجرا كردند. برويد ببينيد مطبوعات فرانسه چه درباره اش نوشتند! چرا «برشت» را به رخ ما مى كشند؟ اگر به تئاتر ايرانى اهميت داده مى شد، امروز به عنوان يك مكتب جهانى مطرح بود. ذبيح الله ماهرى (سياه) از كجا پيدا شد؟ مهدى مصرى، محمد لوده، حسين يوسفى، اكبر حاجى عابدى، حسين حوله اى، اينها از كجا پيدايشان شد؟ در فقر مطلق بودند. به اينها زن نمى دادند. اتاق اجاره نمى دادند. بيرون مردم توهين مى كردند؛ كافر، دلقك، مطرب... اينها به خاطر بى احترامى ها و بى توجهى ها و ديدگاه بد و غلط متوليان فرهنگى آن موقع پديد آمده بود. همه را بردند وزارتخانه، حقوق بخور و نميرى دادند و گفتند بنشينيد گوشه خانه. فرنگ رفته ها همه چيز را خراب كردند؛ دروازه ها را، ساختمان شهردارى را، تلگرا فخانه را؛ دو گنبد ميدان حسن آباد را و... اين بندگان خدا هم مثل همه چيز آنقدر نشستند گوشه خانه تا مردند؛ محمد لوده، حسين حوله اى، اسماعيل طلا،...
* شما هم اسم خاص داشتيد؟
- بله، به من مى گفتند: مرتضى بى غم. هميشه مى خنديدم.
* هيچ وقت همه اينها دور هم جمع شده بودند؟
- بله، يادم مى آيد عروسى خواهر من بود. «عباس مؤسس» سردسته مطرب ها بود. سه، چهار گروه مطربى در تهران بود؛ گروه اكبر سرشار، ببراز خان، عباس مؤسس و نصرالله سبيل. عباس همه اينها را جمع كرد و آمدند عروسى خواهر من. در صورتخانه وقتى صحبت كمدى شد، گفتم: من نمى خندم. حسين حوله اى گفت: طورى مى خندانمت كه از صندلى بخورى زمين. كارى كرد كه خدا مى داند. آن شب همه مطرب ها جمع بودند، همه هنرمندها هم همين طور.
* شما هيچ وقت در اين كارها بازى هم داشته ايد؟
- نه، من با تئاتر فرهنگ شروع كردم. بعد آمدم تئاتر تهران. از حوالى سال هاى ۱۳۴۵ و ۱۳۵۰ رفتم دنبال جمع آورى آهنگ هاى مربوط به اين كارها.
* چرا؟ چه ضرورتى ديديد؟
- من هميشه دوست داشتم اين كارها را. احساس كردم دارد از بين مى رود. خيلى تحقيق كردم. از زبان مطربى اصلاً بدم مى آمد و بلد هم نيستم. اين «بدآمدن» كشيد به سمت اين كار. ديدم حيف است. همه پيش پرده ها را جمع آورى كردم. عكس هاى تئاتر را كه براى دم در مى گرفتند، با پول شخصى تهيه و آرشيو كردم. تمام نمايشنامه ها را از دهان هنرپيشه ها مى نوشتم و نگهدارى مى كردم. دو تا صندوق بزرگ داشتم كه اينها را خيلى منظم در آنها چيده بودم. لاى همه را كاغذ كاهى گذاشته بودم. سالى سه، چهار بار هوا مى دادم.
دزد آمد و همه اينها را برد. فكر كرده بود طلا و جواهر است كه اينقدر خوب بسته بندى شده. يكسال تمام به پستخانه ها سر مى زدم كه شايد به دردشان نخورد و برگردانند، معمولاً بعضى دزدها اين كار را مى كنند...
* ... بعضى دزدها با انصافند(!!)
- آره، اين بى انصاف بود. اين آرشيو الآن به درد خيلى ها مى خورد. كاش دلش مى سوخت و برمى گرداند.
* شما ساز هم زده ايد؟
- نه متأسفانه. من در يك خانواده مذهبى بزرگ شدم. حتى كمى هم كه شهرت پيدا كردم، پدرم محترمانه عذر مرا خواست.
* كجا رفتيد؟
- خيلى سختى كشيدم. اول رفتم شركت نفت به عنوان كارگر لحيم كار استخدام شدم...
* ... بلد بوديد؟
- نه والله. شاگردى مى كردم ديگر، ولى هيچ وقت پدر و مادرم را فراموش نكردم، حتى وقتى كه شهرت پيدا كردم از شركت نفت آمدم بيرون و در راه آهن استخدام شدم و حقوق خوبى مى گرفتم.
پدرم هم مى گفت كه من حرفى ندارم ولى نگاه فاميل اذيتش مى كرد. پدر و مادر خوبى داشتم.
* در راه آهن چه پستى داشتيد؟
- (مى خندد) بچه ها رفتند جاى من امتحان دادند. نمره خوبى آوردم (!!) و شدم «سر تعميركار لكوموتيو!»  اصلاً من قطار مى ديدم در مى رفتم. بعدها رفتم حسابدارى راه آهن كه ۵۳ بازنشسته شدم.
*از موسيقى مى گفتيد...
- بله، متأسفانه نتوانستم هيچ سازى بزنم، ولى وقتى روى ميز مى زنم همه فكر مى كنند استاد تنبك هستم، در حالى كه اصلاً نمى توانم تنبك را بغل كنم. ولى اين كمبود را در نوه خودم جبران كردم. چند تا ساز را مسلط است.
* آقاى احمدى! چرا گاهى مطرح شده كه موسيقى تخت حوضى گهگاه به سمت ابتذال رفته يا براى موسيقى اصيل آفتى شده؟
- اصلاً  اينطور نيست. تازگى ها شايد مطرح شده آن هم به خاطر ناآشنايى بعضى هاست. ساز را دستش گرفته و يك چيزى مى زند. در حالى كه نمى داند چه مى زند. يك چيزى شنيده. گفتم كه موسيقى تخت حوضى ملهم بوده و از موسيقى ملى. منتها كارهايى كرده بودند كه بيشتر ريتميك شود. ويلن ناصر زرآبادى را ببينيد؛ «مطربى» مى زند. گودرزى همين طور؛ «لوندى» مى كند با ويلن. تمام استادان موسيقى اصيل براى هنرمندان روحوضى احترام خاصى قائل بوده اند، حتى استادان ديگر عبدالحسين نوشين - پدر تئاتر مدرن اين مملكت- مى گويد: «هر وقت اين هنرمندان بى ادعا را مى بينم، احساس شرم مى كنم.» ببينيد چه قضاوت قشنگى است. «رفيع حالتى» كه استاد خود من بوده همين طور هر نوازنده اى كه مى بينيد؛ از جليل شهناز بالاتر؟ از فرهنگ شريف بالاتر؟ از حسين عليزاده بالاتر؟ عليزاده دارد تحقيق هم مى كند. از كسايى بالاتر؟ دو سال پيش رفتم خدمتش. اصفهان كه مى روم نمى شود سراغ كسايى و ارحام صدر نروم. خلاصه منزل استاد كسايى كه رفتم - عجله هم داشتم - سازش را برداشت و زد. همه تعجب كردند. جوان ۲۰ ساله نمى توانست اينجورى بزند. مطربى هم زد. پرويز ياحقى همين طور؛ شيرين نوازى هايش را ببينيد. هنرمندان روحوضى شاگرد همين استادان بوده اند. خيلى ها خودشان مطربى كاركردند؛ حسين همدانى، امير بيداريان، صادق بهرامى، احمد دهقان - صاحب تئاتر تهران - عنايت الله خان شيبانى و...
* از پيش پرده خوانى صحبت نكرديم...
- بله، ما ۵ نفر بوديم: مجيد محسنى، آقاى انتظامى، حميد قنبرى، جمشيد شيبانى و من. مردم هم استقبال خوبى مى كردند ولى متأسفانه عده اى پيدا شدند در كافه ها و عروسى ها كه اينها را خواندند. ما دسته جمعى از سال ۱۳۲۸ تصميم گرفتيم كه ديگر نخوانيم. كارهاى انتقادى شديدى مى كرديم.
* يكى از همين كارها را يادتان هست؟
- مثلاً مشكلات يك كارمند دولت. شاعرش پرويز خطيبى بود با اركستر كامل و لباس مندرس يك كارمند دون پايه. «منم آن عضو ستمكش اداره‎/ كه ندادم به مدير كل سواره‎/ چونكه اعضاى نخاله رو الك كرد‎/ دستمو گرفت و از اداره دك كرد‎/ دون اشل دك مى شود به يك اشاره‎/ چون ادارات جاى دزده رتبه داره» يا «بگو اى دولت بد پوز و قواره‎/ شكم گشنه كه ماليات نداره‎/ مالياتچى سبكه كودن و خرفته‎/ خر ول كرده و پالون رو گرفته» دستور مى دادند ما را بگيرند.
*آقاى احمدى! به نقطه اى نزديك شده ام كه دوباره فتح ناگفته هاست. مى خواهم ذهن تان را بگرديد و زيباترين بيتى را كه در شعر كارهاى تخت حوضى خوانده ايد يا به ياد داريد، بگويد.
- من يك شعرى خودم گفتم ولى جايى آن را نخوانده ام. آن را خيلى دوست دارم.
* بسيار عالى، بفرماييد.
- بغض غريبى از گلو تا چشمش را در خود مى فشارد و مى خواند: «ارزشم قد يه سيگار نشد، آى مردم‎/ كم بها بودنم انگار نشد، آى مردم‎/ هر چروكى كه شده نقش به پيشانى من‎/ مزد رنجى است در اين كهنه ديار، آى مردم‎/ قد خم گشته ام از بار ستم مايه گرفت‎/ واى از بخت بدم، واى هوار، آى مردم‎/ كورى چشم من از گريه بى حد منه‎/ ابر پر بار چِشَم باز ببار، آى مردم‎/ مطمئن باش اگر گريه مرا ترك كند‎/ زود مى ميرم و مى رم زكنار، آى مردم»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |