چنگيز محمودزاده
«داروى جديدى كه از آن استفاده مى كنم، خوشبختانه مؤثر بوده و جواب آزمايش هايم نشان مى دهد كه هنوز مى توانم در ميان رفقاى عزيز قديمى و دوستان جديدم باشم... من تا هفت، هشت ماه آينده با توانى بيشتر مجدداً كار خود را آغاز مى كنم.»
هفت، هشت ماه گذشته، دوماه هم بيشتر از زمانى كه گفته بود گذشت اما ديگر هيچ كارى نكرد. ديگر فرصتى براى كار نبود. حتى همان روز كه براى افتتاح نگارخانه اى به نام خود به خانه هنرمندان آمد و وعده اى هشت ماهه به دوستان و شاگردان خود مى داد به سختى سرپا مى ايستاد.
«من از مرتضى مميز حرف مى زنم كه يك پسر بچه هفده يا هجده ساله بود با صورت پر از جوش غرور و زبانى تند و پر خاشگر كه وقتى عصبانى مى شد، ديدنى بود» پرويز كلانترى هنوز آن چهره جوان پر از جوش را به خاطر دارد. او كه هنوز هم لباس كار مى پوشد، به طبقه دوم خانه خود مى رود و كار برروى تابلوهاى كاه گل اش را آغاز مى كند و پس از تعويض لباس به اتاقى ديگر رفته و اين بار ادامه داستان هايش را مى نويسد، سال ها پيش، همان موقع كه خودش هم هنوز جوش جوانى بر صورت داشت براى تأمين مخارج دانشكده هنرهاى زيبا، براى روزنامه ها كاريكاتور مى كشيد و كارهاى گرافيكى مؤسسه هاى تبليغاتى را انجام مى داد. كلانترى از همان جا با مميز آشنا شد: «شاگرد اول دانشكده هنرهاى زيبا بود و من هم سال اول يا دوم بودم ولى از همان ابتدا رفاقت داشتيم، به دليل اينكه هر دوى ما به خاطر تأمين مخارج تحصيلى خود بيرون از دانشكده كار مى كرديم. در آن زمان، هيچ كدام از شاگردان دانشكده قادر به كارگرافيك نبودند. فقط مى توانستند با قلم مو و آبرنگ، نقاشى هاى آكادميك و پرتره كار كنند. به عبارتى نمى توانستند با مركب و روى كاغذ، نياز مطبوعات را برطرف كنند.»
مميز، نقاش هم بود. شاگرد اول دانشكده هنر هاى زيبا بود و براى پروژه پايانى خود تابلويى به نام «عروسى من و ونوس» را خلق كرد كه در فضاى سنتى آن زمان، يك حركت نوآورانه بود. اين تابلو چهره استادان دانشكده را در مجلس عروسى ذهنى مميز تصوير مى كرد و شايد به همين دليل بود كه استادانى مانند حيدريان كه از شاگردان كمال الملك بودند به اين دانشجو، اميد چندانى نداشتند: «حيدريان دقت كردن و خوب ديدن را به ما ياد داد. معلم هايم به من گفتند كه به راه راست در هنر نخواهى رسيد و من اصرار داشتم و تطابق تكنيكى كيفيت كار طراح و نويسنده را كشف كردم. مى ديدم كه همه چيز به روايت تصوير است؛ نه در انطباق با فضا و تكنيك نويسنده و يا هر موضوع كه مربوط به كتاب است. لحظه هاى مستى آور و زيبايى به هنگام كشف اين هماهنگى داشتم.»
او فقط نقاش، تصوير ساز يا گرافيست نبود. شما هم حتماً كارهايش را ديده ايد، چه كتاب هفته ها را ديده باشيد يا نه، چه كتاب هايش را خوانده باشيد يا نخوانده باشيد و چه به نمايشگاه هاى آثارش رفته باشيد و يا اصلاً از آنها با خبر نشده باشيد. شايد يكى از آدم هايى كه براى شركت ها طراحى كرده است يا يكى از پوسترهايش را در خيابان ديده باشيد بدون آنكه نام خالق آن را بدانيد. شايد هم وقتى به سر در يك سينما نگاه مى كرديد به اثرى از او خيره شده بوديد؛ پوستر فيلم «مغول ها» يادتان هست؟
«قبل از انقلاب وقتى نقاشى معاصر ايران به عنوان يك «واش آرت» به نمايشگاه بين المللى راه يافت، همه هنرمندان كار خود را آماده كردند و به واشنگتن رفتند ولى مميز بدون هيچ اثرى وارد واشنگتن شد. البته من هم همراه ايشان بودم و رفتيم به فروشگاهى و نخ هاى نايلونى و كارد هايى كه ۴۰ سانتى متر بود و بسيار هراس انگيز، انتخاب كرد و يك چيدمان از اين ابزار براى خودساخت. بعد آن را از سقف آويخت آن هم تا ارتفاع قد آدمى ايستاده و بروشورها و كاتالوگ ها و توضيحات مربوطه را حدوداً دو متر پايين تر روى زمين قرار داد. اولين كسى كه براى ديدن از نمايشگاه آمد يك نويسنده و منتقد فقيد هنرى بود ... او خيلى از كار خوشش آمد، خم شد تا بروشور را از روى زمين بردارد و مطالعه كند. وقتى ايستاد، چون قدش بسيار بلند بود، سرتاس او به نوك كاردى اصابت كرد و خون آمد... او رفت به طرف در كه به بيمارستان برود در همين حال مدام به ما اطمينان مى داد كه من پيام اثر شما را گرفتم.»
كلانترى هنوز خاطرات آن سفر را به ياد دارد و جوان هاى امروزى خاطره اثرى مشابه را كه مميز چند سال قبل در نخستين نمايشگاه هنرى مفهومى ارائه كرد.
«پيش از آنكه به دانشكده بروم، دنبال كسى به نام فمين مى گشتم، من ديوانه كسى به نام فمين بودم غلامحسين نامى هنرمند نقاش حق داشت؛ فمين در خاطرات كودكى افرادى از نسل امروز كه در ميان مجله هاى قديمى پدران خود به جلد هاى «كتاب هفته» دهه ۴۰ بر مى خوردند نيز نامى آشناست. بر روى جلدها و در كنار خطوط قدرتمندى كه در عين سادگى تصوير شده بودند، نام فمين ديده مى شد. غلامحسين نامى وقتى به دانشكده رفت، با فمين آشنا شد: «فمين همان امضاى مميز بود كه من آن را برعكس مى خواندم. مميز حضورى كامل بود و صابون معطرش به تن همه خورد. او هر كارى خواست كرد و از اين كار زار موفق بيرون آمد. او ملات آجرهاى (گروه آزاد هنرهاى تجسمى) بود و بدون هيچ خستى داشته ها و تجربياتش را به شاگردانش منتقل كرد.»
تصوير سازى هاى مميز براى كتاب هفته هنوز براى همه مثال زدنى است. تصاويرى قدرتمند كه بيننده تصور مى كند هنرمندى خارجى براى داستان هاى معروف نويسندگان دنيا تصوير كرده است، اما: «كتاب هفته بر عكس آنچه دوستان مى گويند و از آن به عنوان دوره خوب كارمن ياد مى كنند، دوره عكس العملى من بود. همان زمانى كه دانشجوى هنرهاى زيبا بودم و كار را براساس نظر و خواست استادان مدرسه انجام مى دادم. سيستم نگاه كردن من يك سيستم عجول و بى حوصله است. سعى مى كنم اصل مطلب را بگيرم و بقيه وقتم را صرف پژوهش ذهنى كنم. كارهاى كتاب هفته و بسيارى از كارهاى بعدى من كه سهل و ممتنع از كار درآمد به خاطر تنگى فضاى كارهايى بود كه انجام مى دادم. گاهى روغنم در مى آمد تا به يك تركيب ساده مى رسيدم.»
مميز دست كم اين شانس را داشت كه درسال هاى اخير با قدردانى خوب و مناسبى از طرف جامعه هنرى مواجه شود. ثبت يك نگارخانه در تهران به نام او و بر پايى بزرگداشتى در كنار نمايشگاه بزرگ گرافيك سه قاره كه پوستر آن نيز با الهام از چهره او خلق شده بود شايد زحمت سال ها كار مداوم را كمى برايش كاسته بود.
حق با آيدين آغداشلو ست كه: «ما كه ملتى جفا كار هستيم، يك بار استثنائاً در مورد يكى از مهم ترين شخصيت هاى هنرى مملكت مان تا حدودى احقاق حق كرديم. تا پيش از مرتضى مميز، چيزى به نام گرافيك معاصر وجود نداشت. كمى پيشتر از آنكه مرتضى مميز در دانشگاه تهران تحصيل مى كرد، چيزى به نام علامت تجارتى و لوگو وجود نداشت. مجموعه درهم و برهم و غريبى بود. به همين دليل اگر مورخى بخواهد از سال هاى ۱۳۰۰ تا ۱۳۴۰ گرافيك ايران را جمع بندى كند، چيزى نخواهد داشت.»
مميز با تصوير سازى، خود را به عنوان هنرمندى نوجو مطرح كرد. اما به كار در همه گرايش هاى هنرى پرداخت: «مميز اول تصويرگر و بعد گرافيست بود و سپس به يك سازمان دهنده تبديل شد.
او پس از فعاليت در كتاب هفته درسال ،۱۳۴۰ تصويرگرى را كنار گذاشت و وارد كارگرافيك شد.» اين ها را فرشيد مثقالى، هنرمند گرافيست مى گويد.
مميز وارد كارگرافيك شد و تمام زندگى او شد گرافيك. شايد اگر او نبود، هيچ وقت انجمن هنرمندان گرافيست شكل نمى گرفت و اگر هم شكل مى گرفت، همچون ديگر انجمن ها وارد در گيرى هاى شخصى يا گروهى مى شد. اما حضور مميز باعث شد همه گرافيست ها دور هم جمع شوند و به قول فرشيد مثقالى: «اگر حضور مميز نبود، چراغ سنديكاى گرافيك روشن نمى شد.»
مرتضى مميز درگذشت. شايد اين حرف تكرارى شده باشد كه آثار او براى هميشه مى ماند اما واقعيت اين است كه آثار او براى هميشه زنده خواهند ماند او كه مى گفت: «هرگاه تسليم شديد، بدانيد كه مرده اى. هنوز در ۶۷ سالگى سرگيجه دارم. اما از اين گنگى نمى ترسم؛ چرا كه لازمه كشف است. اگر يك روز فهميديد كه سؤالى نداريد، به شما مى گويم: «ببخشيد مرا، خر هستيد!»