۱- از حافظ كه به خيابان شهريار پيچيدم، هنوز مانده بود تا در ورودى تالار وحدت؛ اما صداى كوبش سنگين دمام و پاسخ لرزان سنج، به يكباره پرتابم كرد تا خاطرات ساليان دور؛ صدايى كه هميشه براى اهالى جنوبى ايران اغلب يك معنى داشت: يكى به پايان رسيد. پايانى البته، نه از نمونه هاى عادى و روزمره اش - دست كم در خوزستان - بلكه مرگهايى از جنس خموشى، نام آورى، بزرگى، شهيدى و البته شهداى محرم و مساجدى كه در تمام ايام تاسوعا و عاشورا، شبانه روز و يكريز، با همين نواى تكان دهنده انگار پايان جهان را اعلام مى كردند و تو را بى تاب تا به هر حال كه بوده باشى، خانه رهاكنى به سودا و جذبه اين كوبش جادويى؛كوبشى كه موجكوب در يا و آواز اهل غرق و كرشمه پريان و سحر جادوگران سرزمينهاى دور را به ناگاه با خود مى كشاند تا جهان غرقه در پولاد و سنگ تو. كوبشى از جنس اساطير كهن، با لهجه اى سخت اندوهناك و مهاجم؛ لهجه اى كه غريبه نيست، اما سرگذشت غربت آدميان است و پرپر زدنهاى ناچارش در حسى از يك اگزيستانسياليسم بدوى و غريزى!
* مهرداد قاسمفر
2- به در ورودى تالار كه مى رسم، فريادى از ميانه جماعت به پيشواز حواس مى آيد:
- «واويلا سالار مرده...» صدايى كه به نظرم آشناست؛ غلامحسين سالمى مترجم. او هم اهل جنوب است، خرمشهر به گمانم و پيش از آنكه با حافظ موسوى - كه تأييد خبر آتشى را يك ساعتى پس از وقوع از همسر او گرفته بودم - سلامى و كلامى رد و بدل كنيم، انبوه پوسترهاى كوچك و بزرگ از شاعر فقيد توجهم را جلب كرد كه همگى مهر روزنامه اى به نام اعتماد ملى بر خود داشتند، روزنامه اى كه هنوز تنها يك نام است و به نظر مى آمد بيشتر، فرصتى يافته براى تبليغات و...
دقيقه اى بعد، در محوطه تالار، منيرو روانى پور، قصه نويس صاحبنام خورموج دارد سنج مى كوبد!! و به تدريج چنان حس و حالش بالا مى گيرد كه گويى در «مراسم زار» مى گريد و سر تكان مى دهد. اينجا منيرو ديگر همان داستان سراى «ماكوندو»ى ايرانى نيست، او انگار همان خواهر دشتستانى است كه گيسوپريش كرده در مرگ برادر. سالمى هم كنارش، سنجى در دست همنوايى مى كند سوگوارى منيرو را و لحظاتى بعد يكى فرياد مى زند «شير بيشه زار مرده...»
۳- جماعت غريبى است. در تمام ساليان پيش كه در خاطرم مانده، چنين تركيبى در نكوداشت بزرگى از بزرگان ادبيات معاصر نديده بودم. تركيبى كه از محمد حقوقى و محمود دولت آبادى و مفتون امينى و منيرو روانى پور و صفدر تقى زاده و محمد محمدعلى و شمس لنگرودى و اميرحسن چهل تن و على باباچاهى و رضا سيدحسينى بگير و بيا تا قيصر امين پور و مصطفى رحماندوست و محمدرضا عبدالملكيان و عليرضا قزوه و ساعد باقرى و على اصغر محمدخانى، پورنجاتى و معين و بورقانى و غيره و غيره... و البته شايد تازگى همين تركيب نوپديد بود در تشييع شاعر كه جمعى از دوستان سرشناس آتشى را در رفتارى دور از انتظار، از آمدن به اين مراسم بازداشته بود!! نمى خواهم قضاوتى كنم ، اما كاش مى آمدند. آن هم در بدرقه او براى ابد!؟
۴- مراسم آن صبح پنجشنبه به نظر شتابزده مى آمد و بى تدارك و نابرخوردار از برنامه اى منظم، اگرچه چند روزى براى آن فرصت بود. آنان كه دعوت مى شدند براى سخن گفتن، گويى انتظار شنيدن نام خود را نداشتند، پس هر يك تألم خويش را ابراز و حداكثر شعرى از آتشى - بعضاً اولين انتخاب خود را - قرائت مى كردند و تمام؛ بماند خانمى - بسيار متأثر - كه خود را شاگرد استاد معرفى كرد - احتمالاً در همان كلاسهاى كارنامه و... - چنان شعر آتشى را بد قرائت مى كرد كه معلوم نشد اصلاً براى چه قرائت مى كرد. بالاخره آنجا فرصتى كوتاه بود كه دست كم هر يك كه معمولاً هم درباره او سخنى نگفته بودند پيش از اين، چند دقيقه اى به گوشه اى از اهميت آتشى اشاره كنند و شعرش و رد پايش در تاريخ معاصر پس از نيما وگرنه هم آنها كه آنجا حضور داشتند، بى ترديد هم متألم بودند و هم حتماً كتابى يا شعرى از آتشى خوانده بودند و الخ... با اين همه بهترين حرفها را - به نسبت باقى - از دهان رضا سيدحسينى شنيديم و محمود دولت آبادى و البته على باباچاهى كه شعر «سپيده كه سر بزند» آتشى را با قرائتى دلنشين اجرا كرد. اگرچه دولت آبادى در آن هير و وير فرصت را غنيمت شمرد تا «شايعه افسردگى و گوشه گيرى خودش» را هم تكذيب كند.
۵- درحالى كه بدرقه كنندگان شاعر، در محوطه و خيابان روبروى تالار وحدت در انتظار پايان جلسه و همراهى پيكر او تا امامزاده طاهر - آنگونه كه پيشتر اعلام و حتى گورى هم آماده پذيرفتن جسم شاعر تدارك شده بود - بودند، بازماندگان و برخى همشهريانش در گير و دار بحث ماندن يا بردن كالبد آتشى به زادگاهش بودند، سرانجام هم او را به سرزمين آفتاب و دريا و زار و افسانه هاى پريانش بردند كه به قول خودش از همان نخستين سالهاى كودكى، بر اثر وفور آن همه افسانه (افسانه؟) در پيرامونش، پرى زاده اى بود كه پريان را حتى مى توانست به چشم ببيند با موهاى برهنه و رقصان، اگرچه هرگز كسى حرفهايش را باور نمى كرد.
۶- سال ۱۳۶۸ بود به گمانم و ارديبهشت شيراز و بارانك خردى كه درختان ليمو را تازه مى كرد. مهمانپذير خانه ويلايى آقاى حجتى واقع در كوچه باغى از قصرالدشت، مملو از نويسندگان و شاعران صاحبنام شيراز و جنوب ايران بود و من دانشجويى تازه سال كه از شوق ديدار شاعر، دستهايش عرق كرده بود. شاپور بنياد كنارم بود و اصرار داشت كه حتماً شعرهايم را براى شاعر بخوانم. خواندم و سپس ابراز لطف و حمايت بى دريغ شاعر در آن جمع بود كه نگاهها را بيش از گذشته متوجه شعرم ساخت و البته عتاب او به ناشرى شيرازى در جمع كه چرا كسانى چون مرا حمايت نكرده است، در چاپ آثار. نوبت رسيد به آتشى كه بخواند؛ سكوت بود و لغزش شعله كبريت شاعر بر سيگار؛ پكى زد و با صدايى زيبا و گيرا چنين خواند:
|
|
|
فردا كه چشم بگشايم / از تپه روبرو سرازير خواهى شد به آن سوى دامنه اما / و پنجره ام براى ابد گشوده خواهد ماند / سپيده دم / زنبق ها بيدار مى شوند غوطه ور در شبنم / و بوى آويشن و بابونه / از آغوشم خواهد گريخت / كجاى اين دره پرسايه خوابيده بوديم / كه جز صداى تيهوها / و بوى آويشن بر شانه هايم / چيزى به ياد نمى آورم؟/ هميشه دلهره گمشدنت را داشتم / يقين داشتم وقتى بيدار شوم / تو رفته اى / و زمين ديگرگونه مى چرخد / يقين دارم اما كه خواب نديده ام / كه تو در كنارم بوده اى / كه با تو سخن گفته ام / به سايه دره كه رسيده ايم / تو ساقه مرزنگوشى زير دماغمان گرفته اى / و ديگر / چيزى به يادم نمانده است / هزار فرسنگ راه بريدم / به يك لمحه / صداب زير رانم بخار شدند / تا به چشمه سار رسيدم / از دور ديده بودمت / به جامه پريان روستا / و در آب زلال لرزان چشمه كه نگريستم / ماهى قرمز شتابناكى به درون بيشه ها خزيد / هزار فرسنگ و صواب به يك لمحه / خستگى مفرطم از اين سفر طولانى است / به يك لمحه / سپيده دم كه ديده گشودم / از تپه روبرو سرازير شدى / به آن سوى دامنه اما / و پنجره ام / براى هميشه گشوده ماند.