جمعه ۱۱ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 2, 2005
هنر (ادبيات)
۳۳۲۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
آرشيو
RSS
يادداشت
تشييع جنازه شاعردر پنج اپيزود
۱- از حافظ كه به خيابان شهريار پيچيدم، هنوز مانده بود تا در ورودى تالار وحدت؛ اما صداى كوبش سنگين دمام و پاسخ لرزان سنج، به يكباره پرتابم كرد تا خاطرات ساليان دور؛ صدايى كه هميشه براى اهالى جنوبى ايران اغلب يك معنى داشت: يكى به پايان رسيد. پايانى البته، نه از نمونه هاى عادى و روزمره اش - دست كم در خوزستان - بلكه مرگهايى از جنس خموشى، نام آورى، بزرگى، شهيدى و البته شهداى محرم و مساجدى كه در تمام ايام تاسوعا و عاشورا، شبانه روز و يكريز، با همين نواى تكان دهنده انگار پايان جهان را اعلام مى كردند و تو را بى تاب تا به هر حال كه بوده باشى، خانه رهاكنى به سودا و جذبه اين كوبش جادويى؛كوبشى كه موجكوب در يا و آواز اهل غرق و كرشمه پريان و سحر جادوگران سرزمينهاى دور را به ناگاه با خود مى كشاند تا جهان غرقه در پولاد و سنگ تو. كوبشى از جنس اساطير كهن، با لهجه اى سخت اندوهناك و مهاجم؛ لهجه اى كه غريبه نيست، اما سرگذشت غربت آدميان است و پرپر زدنهاى ناچارش در حسى از يك اگزيستانسياليسم بدوى و غريزى!
مرورى بر صفحات ادبى نشريات جهان
يادداشت
ضدرمان
238242.jpg
محسن فرجى
بدون شك در نظر گرفتن قالب هاى ذهنى هر فردى براى ديگران سخت و مشكل است.حتى اگر قرار باشد فرد مورد نظر يكى از منتقدان معتبر باشد. دو سال قبل براى حضور در مراسم اهداى جايزه نوبل با هزينه روزنامه، وارد شهر استكهلم شدم. در تمام مدت سفر به اين موضوع فكر مى كردم كه چرا آنچه من به عنوان يك منتقد از لابيرنت در هم تنيده يك رمان مى فهمم، براى ديگران قابل درك نيست.در استكهلم، يك ماه اقامت كردم.آن جا به نكته اى رسيدم كه امروز احساس مى كنم مى توان از آن به عنوان منظرى نادر ياد كرد.
به دعوت يكى از دوستانم در مراسم نقد كتابى از يكى از شعراى سوئد حضور پيدا كردم. به سبب سال ها نوشتن در روزنامه نيويورك تايمز، از من خواسته شد سخن آغازين را بر عهده بگيرم ،با تأكيد بر اين كه من منتقد ادبيات هستم نه منتقد شعر و اين كه آنچه مى گويم،تنها نظر شخصى است. سخنرانى من كه به پايان رسيد متوجه امواج نارضايتى حاضران شدم. چرا كه من نتوانسته بودم به اعماق شعر آن شاعر سوئدى پى ببرم. من درك صحيحى از روحيات آن شاعر نداشتم.
از آن روز به بعد سعى كردم حتى در محفلى دوستانه از اظهار نظر در مورد چيزى كه اطلاعى در مورد چگونگى شكل گيرى آن ندارم پرهيز كنم.شعر براى عده اى ابزار است و براى عده اى وسيله. هر يك نيز نافى نظر و رأى ديگرى هستند. شعر را نمى توان بدون قرار گرفتن در مسير شكل گيرى اش مورد نقد و بررسى قرار داد.
در جايى به نقل از ژان پل سارتر خواندم كه حتى او درباره به كار بردن واژه «ضد رمان» كه براى نخستين بار خودش به كار برده و نسبت به كارايى آن اشراف كامل داشت نيز با تأنى خاصى رفتار مى كردو اين يعنى آگاهى به ارزش كلمات.شعر را كمتر مورد نقد قرار مى داد چون بيم آن مى رفت سخنش نادرست باشد.به ياد دارم كه سارتر گفته بود براى اين كه شاعرى چون بوكوفسكى را بلند آوازه ترين شاعر معاصر آمريكا لقب دهد، تمام آثارش را مو به مو خوانده و مورد نقد و بررسى قرار داده بود.
امروز تنها به ارائه نظريه اكتفا مى كنم كه مدتى روى آن به مطالعه پرداختم.شعر از نظر من الماسى است كه حتى در صورت ساده و صيقل نيافته اش براى مردمى كه با آن ارتباط برقرار مى كنند، چيزى فراتر از چينش كلماتى است به صورت آوايى و موزون.
بنا براين نمى توان شاعر را به همين راحتى مورد نقد قرار داد بدون آگاهى از شرايط فكرى و ايدئولوژى اش.از نظر مردم عام هر شعرى قابل بررسى است و شايد ما نيز بايد به اين نكته اذعان كنيم كه هر شعرى در جايگاهى كه شاعرش آن را آفريده،قابل بررسى و آناليز است.مردم عادى خود را با شعر شاعر تطبيق مى دهند و ما منتقدان در تلاشيم، معادله اى را خلق كنيم كه شاعر در آن جا شود و با حل آن به نتيجه اى برسيم كه آن را نقد مى ناميم. نقد شعر در هيچ معادله اى نمى گنجد. همانطور كه ادبيات اين طور نيست.شاعر تعريفى عام و خاص نداردوهر انسانى مى تواند شعر را در قالب زبان خود به ديگرى هديه كند. ما بايد نحوه برخورد با شاعر را بدانيم، قبل از آن كه به استراتژى شعرش پى ببريم.
برگرفته از خاطرات كاكوتانى،منتقد و نويسنده روزنامه نيويورك تايمز
تشييع جنازه شاعردر پنج اپيزود
فراقى
۱- از حافظ كه به خيابان شهريار پيچيدم، هنوز مانده بود تا در ورودى تالار وحدت؛ اما صداى كوبش سنگين دمام و پاسخ لرزان سنج، به يكباره پرتابم كرد تا خاطرات ساليان دور؛ صدايى كه هميشه براى اهالى جنوبى ايران اغلب يك معنى داشت: يكى به پايان رسيد. پايانى البته، نه از نمونه هاى عادى و روزمره اش - دست كم در خوزستان - بلكه مرگهايى از جنس خموشى، نام آورى، بزرگى، شهيدى و البته شهداى محرم و مساجدى كه در تمام ايام تاسوعا و عاشورا، شبانه روز و يكريز، با همين نواى تكان دهنده انگار پايان جهان را اعلام مى كردند و تو را بى تاب تا به هر حال كه بوده باشى، خانه رهاكنى به سودا و جذبه اين كوبش جادويى؛كوبشى كه موجكوب در يا و آواز اهل غرق و كرشمه پريان و سحر جادوگران سرزمينهاى دور را به ناگاه با خود مى كشاند تا جهان غرقه در پولاد و سنگ تو. كوبشى از جنس اساطير كهن، با لهجه اى سخت اندوهناك و مهاجم؛ لهجه اى كه غريبه نيست، اما سرگذشت غربت آدميان است و پرپر زدنهاى ناچارش در حسى از يك اگزيستانسياليسم بدوى و غريزى!
* مهرداد قاسمفر
238326.jpg
2- به در ورودى تالار كه مى رسم، فريادى از ميانه جماعت به پيشواز حواس مى آيد:
- «واويلا سالار مرده...» صدايى كه به نظرم آشناست؛ غلامحسين سالمى مترجم. او هم اهل جنوب است، خرمشهر به گمانم و پيش از آنكه با حافظ موسوى - كه تأييد خبر آتشى را يك ساعتى پس از وقوع از همسر او گرفته بودم - سلامى و كلامى رد و بدل كنيم، انبوه پوسترهاى كوچك و بزرگ از شاعر فقيد توجهم را جلب كرد كه همگى مهر روزنامه اى به نام اعتماد ملى بر خود داشتند، روزنامه اى كه هنوز تنها يك نام است و به نظر مى آمد بيشتر، فرصتى يافته براى تبليغات و...
دقيقه اى بعد، در محوطه تالار، منيرو روانى پور، قصه نويس صاحبنام خورموج دارد سنج مى كوبد!! و به تدريج چنان حس و حالش بالا مى گيرد كه گويى در «مراسم زار» مى گريد و سر تكان مى دهد. اينجا منيرو ديگر همان داستان سراى «ماكوندو»ى ايرانى نيست، او انگار همان خواهر دشتستانى است كه گيسوپريش كرده در مرگ برادر. سالمى هم كنارش، سنجى در دست همنوايى مى كند سوگوارى منيرو را و لحظاتى بعد يكى فرياد مى زند «شير بيشه زار مرده...»
۳- جماعت غريبى است. در تمام ساليان پيش كه در خاطرم مانده، چنين تركيبى در نكوداشت بزرگى از بزرگان ادبيات معاصر نديده بودم. تركيبى كه از محمد حقوقى و محمود دولت آبادى و مفتون امينى و منيرو روانى پور و صفدر تقى زاده و محمد محمدعلى و شمس لنگرودى و اميرحسن چهل تن و على باباچاهى و رضا سيدحسينى بگير و بيا تا قيصر امين پور و مصطفى رحماندوست و محمدرضا عبدالملكيان و عليرضا قزوه و ساعد باقرى و على اصغر محمدخانى، پورنجاتى و معين و بورقانى و غيره و غيره... و البته شايد تازگى همين تركيب نوپديد بود در تشييع شاعر كه جمعى از دوستان سرشناس آتشى را در رفتارى دور از انتظار، از آمدن به اين مراسم بازداشته بود!! نمى خواهم قضاوتى كنم ، اما كاش مى آمدند. آن هم در بدرقه او براى ابد!؟
۴- مراسم آن صبح پنجشنبه به نظر شتابزده مى آمد و بى تدارك و نابرخوردار از برنامه اى منظم، اگرچه چند روزى براى آن فرصت بود. آنان كه دعوت مى شدند براى سخن گفتن، گويى انتظار شنيدن نام خود را نداشتند، پس هر يك تألم خويش را ابراز و حداكثر شعرى از آتشى - بعضاً اولين انتخاب خود را - قرائت مى كردند و تمام؛ بماند خانمى - بسيار متأثر - كه خود را شاگرد استاد معرفى كرد - احتمالاً در همان كلاسهاى كارنامه و... - چنان شعر آتشى را بد قرائت مى كرد كه معلوم نشد اصلاً براى چه قرائت مى كرد. بالاخره آنجا فرصتى كوتاه بود كه دست كم هر يك كه معمولاً هم درباره او سخنى نگفته بودند پيش از اين، چند دقيقه اى به گوشه اى از اهميت آتشى اشاره كنند و شعرش و رد پايش در تاريخ معاصر پس از نيما وگرنه هم آنها كه آنجا حضور داشتند، بى ترديد هم متألم بودند و هم حتماً كتابى يا شعرى از آتشى خوانده بودند و الخ... با اين همه بهترين حرفها را - به نسبت باقى - از دهان رضا سيدحسينى شنيديم و محمود دولت آبادى و البته على باباچاهى كه شعر «سپيده كه سر بزند» آتشى را با قرائتى دلنشين اجرا كرد. اگرچه دولت آبادى در آن هير و وير فرصت را غنيمت شمرد تا «شايعه افسردگى و گوشه گيرى خودش» را هم تكذيب كند.
۵- درحالى كه بدرقه كنندگان شاعر، در محوطه و خيابان روبروى تالار وحدت در انتظار پايان جلسه و همراهى پيكر او تا امامزاده طاهر - آنگونه كه پيشتر اعلام و حتى گورى هم آماده پذيرفتن جسم شاعر تدارك شده بود - بودند، بازماندگان و برخى همشهريانش در گير و دار بحث ماندن يا بردن كالبد آتشى به زادگاهش بودند، سرانجام هم او را به سرزمين آفتاب و دريا و زار و افسانه هاى پريانش بردند كه به قول خودش از همان نخستين سالهاى كودكى، بر اثر وفور آن همه افسانه (افسانه؟) در پيرامونش، پرى زاده اى بود كه پريان را حتى مى توانست به چشم ببيند با موهاى برهنه و رقصان، اگرچه هرگز كسى حرفهايش را باور نمى كرد.
۶- سال ۱۳۶۸ بود به گمانم و ارديبهشت شيراز و بارانك خردى كه درختان ليمو را تازه مى كرد. مهمانپذير خانه ويلايى آقاى حجتى واقع در كوچه باغى از قصرالدشت، مملو از نويسندگان و شاعران صاحبنام شيراز و جنوب ايران بود و من دانشجويى تازه سال كه از شوق ديدار شاعر، دستهايش عرق كرده بود. شاپور بنياد كنارم بود و اصرار داشت كه حتماً شعرهايم را براى شاعر بخوانم. خواندم و سپس ابراز لطف و حمايت بى دريغ شاعر در آن جمع بود كه نگاهها را بيش از گذشته متوجه شعرم ساخت و البته عتاب او به ناشرى شيرازى در جمع كه چرا كسانى چون مرا حمايت نكرده است، در چاپ آثار. نوبت رسيد به آتشى كه بخواند؛ سكوت بود و لغزش شعله كبريت شاعر بر سيگار؛ پكى زد و با صدايى زيبا و گيرا چنين خواند:
238209.jpg
فردا كه چشم بگشايم ‎/ از تپه روبرو سرازير خواهى شد به آن سوى دامنه اما ‎/ و پنجره ام براى ابد گشوده خواهد ماند ‎/ سپيده دم ‎/ زنبق ها بيدار مى شوند غوطه ور در شبنم ‎/ و بوى آويشن و بابونه ‎/ از آغوشم خواهد گريخت ‎/ كجاى اين دره پرسايه خوابيده بوديم ‎/ كه جز صداى تيهوها ‎/ و بوى آويشن بر شانه هايم ‎/ چيزى به ياد نمى آورم؟‎/ هميشه دلهره گمشدنت را داشتم ‎/ يقين داشتم وقتى بيدار شوم ‎/ تو رفته اى ‎/ و زمين ديگرگونه مى چرخد ‎/ يقين دارم اما كه خواب نديده ام ‎/ كه تو در كنارم بوده اى ‎/ كه با تو سخن گفته ام ‎/ به سايه دره كه رسيده ايم ‎/ تو ساقه مرزنگوشى زير دماغمان گرفته اى ‎/ و ديگر ‎/ چيزى به يادم نمانده است ‎/ هزار فرسنگ راه بريدم ‎/ به يك لمحه ‎/ صداب زير رانم بخار شدند ‎/ تا به چشمه سار رسيدم ‎/ از دور ديده بودمت ‎/ به جامه پريان روستا ‎/ و در آب زلال لرزان چشمه كه نگريستم ‎/ ماهى قرمز شتابناكى به درون بيشه ها خزيد ‎/ هزار فرسنگ و صواب به يك لمحه ‎/ خستگى مفرطم از اين سفر طولانى است ‎/ به يك لمحه ‎/ سپيده دم كه ديده گشودم ‎/ از تپه روبرو سرازير شدى ‎/ به آن سوى دامنه اما ‎/ و پنجره ام ‎/ براى هميشه گشوده ماند.
مرورى بر صفحات ادبى نشريات جهان
غيبت «پينتر» در مراسم اهداى جايزه نوبل
238281.jpg
روزنامه گاردين در كنار خبر مرگ جورج بست، بازيكن افسانه اى باشگاه منچستر يونايتد، به درج خبر غيبت هارولد پينتر، برنده نوبل ادبى امسال پرداخت. پينتر بعد از اين كه در انتخابى جنجالى به جايزه نوبل رسيد، اعلام كرد: به خاطر ابتلا به سرطان نمى تواند در مراسم اهداى اين جايزه شركت كند. پس اين فكر را كه پينتر نمى خواسته با حضورش به سؤالات احتمالى خبرنگاران سمج پاسخ دهد، از سرتان بيرون كنيد، لطفاً.
البته پينتر چند روز مانده به جشن، به استكهلم سفر خواهد كرد و سخنرانى سنتى برنده نوبل را در تاريخ ۷ دسامبر انجام خواهد داد ولى در جشن اهداى جايزه حاضر نخواهد شد. متن سخنرانى هارولد پينتر پيشاپيش به فروش رفته و اكنون ناياب است.
پينتر كه بزرگترين نمايشنامه نويس در قيد حيات بريتانيا محسوب مى شود در ماه دسامبر سال ۲۰۰۲ به سرطان مرى دچار شد.
قرار است «استفن پيج» ناشر اين نويسنده در جشن اهداى جايزه حاضر شود و جايزه ۱‎/۳ ميليون دلارى را به همراه يك ديپلم و يك مدال از طرف هارولد پينتر دريافت كند.
اما هفته نامه آبزرور درباره ابتلاى پينتر به سرطان مى نويسد: «مشهورترين نمايشنامه نويس معاصر انگليس، درحالى به سرطان مبتلا شده كه نمى تواند براى دريافت جايزه خود راهى سوئد شود. پينتر در بخشى از بيانيه خود به سؤالاتى پاسخ داده كه فكر مى كند خبرنگاران، آنها را در ذهن خود مى پرورانند. البته اين جريده هم نتوانست مطلب و عكسى از «جورج بست» افسانه اى ننويسد. اين هفته نامه درباره كتاب هاى «كارول اوتس» هم يك پرونده تشكيل داده و با استفاده از قلم چند منتقد متنفذ، به زواياى كاراين نويسنده برجسته پرداخته است.
آقاى مك كورت
-  آقاى مك كورت، شما خوشبختى. دوران كودكى مشقت بارى داشتيد و خوش به حالتان كه الآن چيزى داريد براى نوشتن.
اين جملات را يكى از شاگردان آقاى مك كورت مى گويد. در كتابى به همين نام و نويسنده اى به همين نام. مك كورت معلمى است كه اين كتاب را به تشويق شاگردانش چون جاناتان مى نويسد. رنجنامه روزهاى تلخ زندگى اش است. اين كتاب را هم روزنامه «كريستين ساينس مونيتور» معرفى كرده و درباره اش نوشته: «جاناتان، آقاى مك كورت را تشويق مى كند به نوشتن اين كتاب كه كتابى خوب و ارزنده است. مك كورت در اين كتاب، شيوه روايى يك رمان را در نظر نمى گيرد اما سعى كرده كتابى بنويسد در قالب يك سرگذشت خوب.»
اين كتاب براى توزيع در ماه ژانويه آماده شده و شايد به پاس شروع سال جديد ميلادى از فروش قابل قبول نيز برخوردار شود.
او رابى است
238233.jpg
در تعريف و معرفى اين كتاب آمده: «براى والدينى كه دنبال راه عاقلانه اى براى فرار از نق زدنهاى بچه هاى خود هستند، «رابى» مى تواند مفيد باشد. دخترى با موهاى قرمز دم اسبى كه خجالتى است و تنها يك هنر دارد، آن هم آواز خواندن.»
رابى، دختركى است كه خواننده كتاب را ياد شيطنتهاى «جودى آبوت» مى اندازد. با همان موهاى منحصر به فرد. رابى، از طرف والدينش حمايت مى شود، ايضاً از طرف معلمش. اما وقتى نمى تواند با ساير بچه ها بازى  كند، يكى توى گوشش فرياد مى كشد كه بزن زير آواز. اين طورى، رابى، با طيب خاطر مى زند زير آواز و آواز دلنشينى مى خواند كه... بقيه اش را ما هم نمى دانيم. بايد اين كتاب راگير بياوريم و بخوانيم، ببينيم واقعاً، رابى، كاراكترى دارد با اين همه بازيگوشى كه روزنامه «كريستين ساينس مونيتور» آن را به عنوان كاراكترى جذاب معرفى كرده است يا نه.
سفيد برفى بارتلمى
238200.jpg
كتابخوان حرفه اى كه باشيد از همان داستان هاى كوتاه كتاب زندگى شهرى (ترجمه شيوا مقانلو) متوجه مى شويد كه بارتلمى نه تنها نويسنده اى پيش پا افتاده و سطحى نگر نيست كه هر داستانى را كه بنويسد، آن را در پياله اى از پيچيدگى به مخاطب عرضه مى كند. نخستين داستان هاى بارتلمى در سال ۱۹۶۳ در صفحات مجله نيويوركر منتشر شد و تا به امروز شهرت و خوشنامى را برايش به ارمغان آورده است.سفيد برفى يكى از رمان هاى برجسته اين نويسنده، با ترجمه نيما ملك محمدى توسط انتشارات مرواريد به بازار كتاب راه يافته است. بارتلمى در اين رمان پسامدرن كه برپايه داستان كلاسيك برادران گريم، سفيد برفى و هفت كوتوله نوشته شده با تخيلى قوى، نكته سنجى و ظرافت، سادگى را به پيچيدگى تبديل كرده. بارتلمى داستان هاى كوتاه دارد كه هر يك مى توانند لذت خواندن يك رمان خوب را به خواننده القا كنند. نويسنده خلاقى كه عده اى بر اين باورند به خاطر فضاى خاص داستان هايش هنوز نتوانسته نظر طيف كتاب خوان را به طور عام به خود جلب كند.
ضيافتى براى كلاغ ها
238164.jpg
روزنامه نيويورك تايمز اين هفته به كتاب عجيب و غريب ضيافتى براى كلاغ ها اشاره كرده و از آن به پرفروش ترين كتاب هفته، ياد. اين كتاب نوشته جورج آر.آر.مارتين است. نكته عجيب درباره اين كتاب، روى خوش نشان ندادن منتقدان و حتى مشاوران تبليغاتى به آن است. كتاب مذكور با حركتى بوته مانند توانست بى سر و صدا به جمع بالانشين هاى نيويورك تايمز برسد. حال آن كه مى دانيم اين كتاب در هفته نخست توزيع تنها يكصد هزار نسخه فروش داشته كه در مقايسه با بسيارى از كتاب هاى كنونى ناچيز است. نيويورك تايمز اما روزنامه اى نيست كه بى گدار به آب بزند. از اين رو، بهتر است در مورد اين كتاب بيشتر گمانه زنى نكنيم تا هفته هاى آينده.
ضمناً كتاب مذكور براى توزيع در اروپا بايد چند روزى صبر كند چون ناشر آن تصميم گرفته آن را در ژانويه به مخاطبان خود بفروشد.
كاريكاتور
238335.jpg
كاريكاتور


|   شناسنامه   |   آرشيو   |