جمعه ۱۱ آذر ۱۳۸۴ -
Fri, Dec 2, 2005
كودك و نوجوان (۳)
۳۳۲۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
آرشيو
RSS
گزارش چنگيز و خسرو از هفتمين دوسالانه كاريكاتور تهران
گزارش چنگيز و خسرو از هفتمين دوسالانه كاريكاتور تهران
قاب ها رو يه كم بكشين پايين!
238206.jpg
پنجشنبه حوالى غروب من و خسرو رفتيم هفتمين دوسالانه كاريكاتور تهران. همه مى دونن كه ما عاشق فرهنگ و هنريم و امكان نداره از هيچ اتفاق فرهنگى كلاس بالاى مملكت عقب بمونيم. اصلش قرار بود برويم سينما فلسطين كه فيلم «آكواريوم» رو ببينيم، بليتش تموم شده بود واسه همين حسابى ضايع شديم و پيچيديم توى كوچه بغلى.
اونجا يه آقاى سرباز با مسلسل وايساده بود كه تا ما رو ديد گفت: «هاااا، از قيافه تون معلومه مى خواين برين نمايشگاه كاريكاتور!» آقا سربازه لوله مسلسلشو صاف نشونه رفته بود وسط شكم خسرو. البته خدايى مشكل از شكم خسروئه، اگه سر لوله رو هوا هم مى گرفت باز وسط شكم اون مى افتاد. خلاصه در همون لحظه بود كه متوجه عشق مون به هنر كاريكاتور شديم و دستامون رو برديم بالا و مثل بچه آدم رفتيم توى فرهنگسراى «صبا».
اونجا يه حياط گنده بود و بايد از يه سرى پله مى رفتيم پايين بعد از يه سرى پله ديگه مى اومديم بالا بعد دوباره از يه سرى پله ديگه مى رفتيم پايين و از يه سرى ديگه مى اومديم بالا تا آخرش گم مى شديم و عوضى مى رفتيم توى مستراح يا آبدارخونه. يكى از كارهاى باحال برگزار كنندگان دوسالانه اينه كه مخصوصاً هيچ تابلو و علامتى نذاشتن تا خودمون عين بازيهاى كامپيوترى توى راهروها بچرخيم و نقشه مسير رو كشف كنيم و مخ مون ورزيده بشه! بعد از بيست دقيقه بالاخره اولين سالن نمايشگاهو كشف كرديم كه مخصوص كاريكاتور چهره بود. اونجا چندصد نفر كاريكاتوريست با هر كسى كه مشكل شخصى داشتن قيافه شو كج و كوله كرده بودن و زده بودن به ديوار. اون وسط «راسل كرو» و «آل پاچينو» وضع شون از بقيه خرابتر بود و كلى فحش ازشون كشيده بودن! از همه باحال تر قيافه يه ميمونه بود كه كلى خنديدم، بعد ديدم اونم داره به من مى خنده، فهميدم آينه است، ضايع شدم.
يه مشكل اساسى دوسالانه اينه كه بچه ها رو اصلاً تحويل نگرفتن. حالا بخش كاريكاتور كودكان كه نيست، هيچى، قاب كاريكاتورها رو هم واسه هجده سال به بالا نصب كردن. من و خسرو نابود شديم از بس كه نوك پنجه وايساديم تا قدمون به تابلوها برسه، آخر سر يه فكر باحال كردم و قرار شد برم روى دوش خسرو و توى سالنها بچرخيم و من موضوع كارها رو واسه اون تعريف كنم! وقتى بخش چهره تموم شد، باز يه ربع طول كشيد تا تونستيم سالن بعدى رو پيدا كنيم كه باز پله مى خورد و يه عالمه كاريكاتور راجع به «سالمندى» كشيده بودن. خيلى باحال بود، كلى فحش و بد و بيراه به پيرها گفته بودن (كشيده بودن) تا از مقام شون تجليل بشه و همه بفهمن كه پيرى خيلى چيز باحاليه. مثلاً يكى يه پسره رو كشيده بود كه ريش باباشو عين قلاده سگ گره زده بود بيرون مغازه و خودش رفته بود خريد كنه! وقتى سيصد تا كار ديگه رو تماشا كرديم، خسرو شاكى شد و گفت: «فكر كنم داريم دور خودمون مى چرخيم، آخه اينايى كه تعريف مى كنى، هر كدومشو قبلاً چهار پنج بار گفته بودى!» اما تقصير من نبود، از هر چهار تا كاريكاتور سه تاش عين هم بود، انگار ده نفر نشسته بودن و پونصد تا كار راجع به پيرها كشيده بودن و فرستاده بودن دوسالانه: يا يكى داشت به يه پيرمرده دندون مصنوعى هديه مى داد يا يه پيرمرده عين درخت بلوط، گل و ريشه داده بود يا عزرائيل افتاده بود دنبال يه پيرمرده...
وسط نمايشگاه يه اتاق هم بود كه پنجاه نفر توش از سر و كول هم بالا مى رفتن و داشتن يه گوشه رو نگاه مى كردن، خسرو گفت «آخ جون حتماً دارن يه جنايتكار رو اعدام مى كنن!» پسر خيلى باحال بود! دو تايى جمعيت رو زديم كنار و رفتيم جلو، اما حسابى كنف شديم، چون ديديم خبرى نيست، فقط يك كاريكاتوريست بلژيكى رو به اسم «يان اپ دبيك» كه جزو هيأت داوران دوسالانه است، نشونده بودن اون وسط و مجبورش كرده بودن كاريكاتور مردم رو بكشه. من خودم يكيو توى شهر بازى ديده بودم همين كار رو مى كرد، اما واسه هر كاريكاتور كلى پول مى گرفت، اما اين بلژيكى بدبخت رو نمك گير كرده بودن واسه همين ناچار شده بود بشينه و مجانى كار كنه! من كه زبون خارجيم حرف نداره، نشستم جلوى بلژيكيه و گفتم: «Age Rast migi Mano Bekesh» اونم جواب داد: «Jamesh Kon Boro To Khodet Karikatori».
از اون جا كه بيرون اومديم، رفتيم و يه سرى كار ديگه با موضوع آزاد ديديم و كلى خنديديم. خدايى خيلى از كارها رو هم نفهميديم، اما باز خنديديم، آخه كاريكاتوره ديگه بايد خنديد! مشكل اينجا بود كه انقدر كارها زياد بود كه مخمون داشت سوت مى كشيد، يه ميز و صندلى هم وسط سالنها نذاشته بودن و سوخت خسرو داشت تموم مى شد و اثرى هم از بوفه نبود تا باكش رو پر كنيم. خسروى گنده بك يه ويبره به شكمش اومد و من رو انداخت پايين و گفت: «خب ديگه از اينجا به بعد نوبت منه برم روى كولت!!»
< < <
كلاً نمايشگاه باحالى بود، خيلى خوش گذشت غير از اون آخرش. در ضمن اسم منم عوض شده، از اين بعد به جاى چنگيزبهم بگين: «آكاردئون»!
نامه گلايه آميز پترانودون به بخش كودك ايران جمعه
238215.jpg
با عرض سلام به سهيل و سارا و ساير مسؤولين ايران جمعه كودكان .
اينجانب، پترا نودون، بزرگترين دايناسور پرنده از گروه «پتروزوروس»ها (سوسمارهاى بالدار) هستم كه از شهرتى جهانى برخوردار بوده و نقش عمده اى هم در سومين فيلم پارك ژوراسيك برعهده داشته ام. هفته گذشته در مطلب معرفى انواع دايناسورها، هيچ نامى از من نبرده در حالى كه آركى ئو پتريكس درپيتى را كه حتى لايق برق انداختن بال من هم نيست، معرفى كرده بوديد.
به علاوه دو هفته پيش كه به غرفه شما در جشنواره مطبوعات كودك آمدم، عكس مرا گرفتيد و قول داديد چاپ كنيد كه نكرديد. تا چه حد بدقولى و بى انصافى؟! اخطار مى كنم كه من خزنده پرنده بسيار خطرناكى هستم و اگر اين شماره توضيحات مرا بنا بر قانون مطبوعات درج ننماييد، آنقدر بالاى سرتان پرواز مى كنم تا عبرت ساير نشريات كودك شويد.
نفرتمند شما: پترانودون


|   شناسنامه   |   آرشيو   |