|
|
|
|
|
|
|
بازخوانى دوباره پرونده قتل همسر ناصر محمدخانى به دستور آيت الله شاهرودى
|
|
|
|
درجهان حوادث
|
|
|
|
هفته گذشته شمال و جنوب ايران لرزيد
|
|
|
|
|
يك سوژه خوب
براى بعضى اتفاقات تنها بايد مثال هاى خاص به كار برد. مثلاً اينكه آدم اگر آب دريا را با چنگال مى خورد، بهتر بود تا اين بلا سرش بيايد يا اگر آدم در زيرزمين بادبادك هوا مى كرد... بهانه اين مقدمه، داستان پسر بدشانسى است كه مى خواست فردين باشد و صفر كشكولى شد. اصل خبر را از زبان خود متهم بخوانيد: «با دوستم سوار موتور بودم كه صداى جيغ زنى را شنيدم. برگشتم و ديدم دوستم مهدى كيف او را ربوده است. كيف را از مهدى گرفتم و به سمت زن پرتاب كردم. من قصد داشتم به آن خانم كمك كنم، اما با اين كمك توسط مأموران دستگير شدم و مهدى موفق به فرار شد.» فكرش را بكنيد. اين پسر اگر كمى خوش شانس بود، حالا بهانه اى بود براى تهيه يك سريال تلويزيونى پرمخاطب و آموزنده، اما حالا؟ بگذريم؛ به هر حال شايد ايراد از تكرارى شدن اين سوژه باشد كه ديگر به چشم نمى آيد. شما به سرنوشت اين پسر، حكايت چنگال و دريا و بادبادك و زيرزمين فكر كنيد. راستى يك نكته اساسى فراموش نشود: تا اطلاع ثانوى فردين بازى ممنوع!
|
|
|
|
|
كتك به خاطر برره
براى اينكه متوجه شويد سريال «شب هاى برره» چقدر موفق بوده، كافى است نگاهى به صفحه هاى حوادث روزنامه ها بيندازيد. ظاهراً بايد در اين ستون بخشى ثابت را به اين سريال پرمخاطب اختصاص بدهيم. گذشته از محبوبيت شب هاى برره، سرويس هاى حوادث روزنامه ها هم مديون اين سريال هستند. بنابراين اين ستون حق آنهاست. خبر تازه از آموزه هاى شب هاى برره، كشانده شدن يك آموزگار به دادگاه است. ظاهراً اين معلم سر كلاس درس حوصله بامزگى پسرى ۱۴ ساله را نداشته. او اين پسر را كه سر كلاس به تقليد از سريال شب هاى برره، اداى بازيگران آن را درآورده بود به باد كتك گرفت. نتيجه اين شد كه پدر اين شاگرد هنرمند از معلم شكايت كرد و او حالا بايد در دادگاه حاضر شود. البته اين سريال ادامه دارد. ادامه شيرين كارى هاى حاصل از تماشاى شب هاى برره را مى توانيد در شماره هاى آينده مطالعه كنيد. گرچه ايراد از شب هاى برره نيست. يك اشاره براى به سر دويدن ما كافى است. دعا كنيد شيرفرهاد امشب هوس شترسوارى در شهر به سرش نزند!
|
|
|
|
|
قاتل عاشق
حيف از زحمات بر باد رفته اهل فرهنگ و هنر. گرچه سر آن دو واژه بعد از «اهل» در جمله قبل بحث است اما هرچه كه هست ما به گوش خودمان هر روز و شب زحمات اين جماعت را مى شنويم. كافيست سوار تاكسى هاى شخصى شويد تا اين زحمات در گوش هايتان فرو رود. آلبوم هاى خواننده هاى جديد پر است از اين نكات آموزنده. خواننده هاى كه انگار قورباغه در گلويشان گير كرده- صدايشان در بخشى از ترانه موج دار مى شود _ مدام در راستاى عشق زدايى حنجره خراش مى دهند و... حالا بپرسيد اين مقدمه نسبتاً طولانى به چه منظور نوشته شد؟ براى اينكه كسى اين زحمات را به آلبالو، گيلاس هاى باغ خانه مادر بزرگش هم حساب نمى كند. آخرين نمونه اش پسرى كه از شدت عشق قاتل شد. «دوستش داشتم، كشتمش. از اول هم قرار مان همين بود. دو سال پيش وقتى با هم آشنا شديم، قرار گذاشتيم روز جدايى با هم بميريم. حالا هم كه او ديگر نمى خواست با هم باشيم بايد با هم مى مرديم.» ۱۰ ضربه چاقو به دختر و يك ضربه به خود حاصل اين وفاى به عهده بود. براى قاضى پرونده هم مثل ما و شما اين سؤال پيش آمد كه حالا چرا ۱۰ ضربه به او، يكى به خود؟ «فكر كردم براى مرگ خودم همين يك ضربه كافيست.» «ظاهراً دوست وفادار ما آخر «پرواز در قفس» را نديده بود!
|
|
|
|
|
بازخوانى دوباره پرونده قتل همسر ناصر محمدخانى به دستور آيت الله شاهرودى
بازى دوباره شروع شد
|
|
|
برديا ارسطو هميشه آن طور نمى شود كه گمان مى كنيم، شايد هم آن طور مى شود كه ما گمان مى كنيم. به هر حال به دور از اعتقادات مردمان خرافاتى گويا به همان اندازه كه ما قانع نشده بوديم آن ها هم قانع نشده بودند. آنها كه بايد تصميم مى گرفتند و آن را به اجرا درمى آوردند. وقتى پاى جان آدم ها به ميان مى آيد نمى شود به راحتى تصميم گرفت و همين كه ته دل آدم قرص نيست كافى است تا بازى تمام شده دوباره آغاز شود. بازى دوباره شروع شد. شايد خيلى ها گمان مى كردند ديگر فرصتى باقى نباشد. آن ها گمان مى كردند فرصتى نيست، «شهلا» متهم پرونده قتل همسر رسمى ناصر محمدخانى را مجسم مى كردند كه روز اعدام پاى چوبه دار آمده و در آخرين لحظه پرده از راز اصلى اين جنايت برمى دارد! آنها اين گونه ذهن خود را قانع مى كردند زيرا حتى حكم اعدام اين زن پس از تأييد ديوانعالى كشور و اعتراض وكيل مدافع به دادسراى امور جنايى تهران سپرده شده بود تا به اجرا درآيد. اين وضع سبب شده بود تا با پرسش هاى بدون پاسخ درون پرونده همه با خود بينديشند كه اگر آن سؤال ها پاسخ نياز داشته باشد تنها زمان پاسخ دادن به آن ها همان لحظه اعدام خواهد بود مگر آن كه شهلا بخواهد راز اصلى جنايت را با خود به آن دنيا ببرد! اما چرا گمان مى كنيم «راز اصلى جنايت» غير از آن است كه اينك منجر به صدور حكم قصاص براى «خديجه جاهد» شده است؟ بعضى وقت ها حتى گذر زمان هم نمى تواند يك مسأله حل نشده را حل كند. ممكن است مدتى فراموش شود يا چند وقتى به حاشيه برود اما تا حل نشود كسى را رها نمى كند. در پرونده قتل «فاطمه سحرخيزان» هم اوضاع بر همين منوال است. سؤال هاى بسيارى پاسخ نيافته اند. حاشيه هاى بسيارى براى محور اصلى به وجود آمده كه نمى گذارد شنونده، ناظر، متخصص و... بپذيرند كه ماجرا همان است كه در دادگاه مطرح شد. به همين دليل هم درست وقتى كه همه گمان مى كرديم بازى به آخر رسيده به ناگاه ديديم كه بازى دوباره شروع شده است. بله بازى تمام نشده است زيرا ما مى توانيم سؤالاتمان را دوباره مطرح كنيم تا پاسخ درست و معقول برايش به دست آيد. حالا چه باز شهلا محكوم شود و چه وضع ديگرى پيش بيايد. اما واقعاً چهارشنبه قبل وقتى رئيس قوه قضاييه دستور توقف حكم را صادر كرد لذت عجيبى براى پيگيران ماجرا به دست آمد. نه براى آن كه يك متهم به قتل فرصت زنده ماندن بيشترى پيدا كند، نه. براى آن كه خون يك زن بى گناه نامشخص و نامعلوم به زمين ريخته شده و سيستم رسيدگى نتوانسته است در مدت وقوع قتل تا به حال اصل ماجرا را روشن كند. امروز كه من و شما درباره اين واقعه صحبت مى كنيم يك هزار و صد و چهل و نه روز از وقوع جنايت در ميدان كتابى تهران گذشته است. اتفاقات بسيارى در اين مدت به وقوع پيوسته اند. ابتدا قاضى حسينى كوه كمره اى به عنوان قاضى كشيك ويژه قتل تهران در محل حاضر شد. همه چيز حكايت از آن داشت كه قاتل يا قاتلان با مقتول آشنايى داشته اند زيرا نه قفل ها دستكارى شده بود و نه نشانه اى از زور بود تعدد ضربات تحليلگران حوادث را به آن داشت تا ماجرا را با قتل يك تبعه عراقى كه براى تيم هاى حاشيه خليج فارس بازيكن خريد و فروش مى كرد و با تعدد ضربات به قتل رسيده بود مقايسه كنند. اما تحقيقات چند روزى بيشتر ادامه پيدا نكرد كه قاضى كوه كمره اى راهى سفر حج شد و برخلاف عرف رايج اين گونه موارد كه پرونده را تا بازگشت قاضى به دادرس مى سپارند موضوع رسيدگى به قاضى فخرالدين جعفرزاده سپرده شد. تحقيقات مقدماتى پليس و سرنخ ها به فردى از آشنايان فاطمه سحرخيزان كشيده شد ولى به زودى اين فرد هم آزاد شد و نوبت به «شهلا» رسيد. شهلا از آبان ۱۳۸۱ بازداشت شد. در طول مدت بازداشت شهلا، ناصر محمدخانى نيز چندبار بازداشت شد تا اين كه بالاخره وقتى در مهرماه ۱۳۸۲ اين فوتباليست بى حاشيه پرسپوليس در بازداشتگاه آگاهى به سر مى برد شايعه اى منتشر شد؛ ناصر محمدخانى خودكشى كرد. اين اتفاقات در حالى به وقوع مى پيوست كه سيستم رسيدگى هاى قضايى نيز از خرداد ۸۲ متحول شده بود و ديگر سيستم تك قاضى برچيده شده و به جاى آن دادسرا و بعد دادگاه كيفرى جايگزين شده بود. در بحبوحه شايعه خودكشى ناصر محمدخانى پليس خبر از اعتراف شهلا داد و بدين ترتيب اين زن معترف شد كه فاطمه را پس از مخفى شدن طولانى در خانه محمدخانى به قتل رسانده است. او به خانه محمدخانى رفت و به بازسازى آنچه كرده بود پرداخت. در اين ميان حرف و حديث هاى مختلفى مطرح شد تا بالاخره موعد دادگاه فرا رسيد. در سه جلسه دادرسى اتفاقات عجيب ترى رخ داد. برخلاف رويه مرسوم در دادرسى فيلم هاى بازسازى صحنه و بازجويى ها به عنوان مدرك جرم ارائه شد. شهلا در جلسه دوم رسيدگى بيهوش شد و خلاصه بعد از ۳ جلسه رسيدگى و گذشت صدور يك هفته حكم پرونده مبنى بر اعدام شهلا صادر شد. «عبدالصمد خرمشاهى» به عنوان يكى از وكلاى مدافع اين متهم به رأى دادگاه اعتراض كرد. در اين ميان قاضى فخرالدين جعفرزاده به دستور دادستان پايتخت به رياست دادسراى امورجنايى تهران و معاون دادستان در امور جنايى منصوب شد. همين كار سبب شد تا شعبه ۱۱۵۴ دادگاه عمومى جزايى تهران بدون قاضى بماند و براى همين يك قاضى به عنوان دادرس اين شعبه فرستاده شد. در اين ميان دادسرا كه مسؤول اجراى احكام قضايى است به شعبه ۱۱۵۴ تأكيد مى كرد كه پرونده را تحويل دادسرا دهد. همين تأكيد و اصرار بهانه اى شد تا قاضى الهى زاده دادرس اين شعبه راغب شود و پرونده را ورقى بزند. ورق زدن همانا و برجسته شدن يكسرى سؤالات همان. سؤالاتى كه براى قاضى الهى زاده برجسته شد از جنس همان سؤالاتى بود كه ناظران ماجرا داشتند. به هر حال بر سر ماجراى آن سؤالاتى كه در قالب نامه اى به آيت الله شاهرودى نوشته و مطرح شد. ماجرايى به پا شد و دست آخر الهى زاده از شعبه ۱۱۵۴ به شعبه ديگرى انتقال يافت و اعتراضات وكيل مدافع شهلا هم به جايى نرسيد و حكم براى اجرا به دادسرا ابلاغ شد. اما عبدالصمد خرمشاهى نيز بيكار ننشست و در طى نامه اى به رئيس قوه قضاييه متذكر شد كه ابهامات بسيارى پيرامون پرونده وجود دارد و به همين دليل اجراى حكم عجولانه به نظر مى رسد و ماجرا به آنجا رسيد كه آيت الله شاهرودى نيز دستور دادند تا پيگيرى و بررسى اجراى حكم متوقف شود. حالا فرصت داريم آن چه در ذهنمان باقى است و نمى گذارد بپذيريم كه شهلا قاتل اصلى است را يك دور مرور كنيم. اول وقتى فيلم بازسازى صحنه وقوع جنايت در دادگاه پخش شد شهلا با قاشق چوبى كه در دست داشت به قاضى و افسران پليس آگاهى مى گفت ۳ ضربه به مقتول وارد كرده است. اما گزارش پزشكى قانونى حكايت ديگرى داشت كه تعارضى آشكار به وجود آورده بود. گزارش پزشكى قانونى ۳۷ ضربه به مقتول را تأييد كرده است. چگونه شهلا قاتل است و نتوانسته بگويد كه دست كم آن قدر ضربه زدم كه تعدادش از دستم در رفت. دوم شهلا زنى ميان سال است كه عاشق ناصر محمدخانى شده و براى به دست آوردن او تلاش بسيارى كرده و همين انگيزه مناسبى براى اين زن به شمار مى آمده كه با قتل فاطمه سحرخيزان ناصر را تصاحب كند.اما شهلا زنى سابقه دار نيست و نبوده. يعنى تا وقوع اين قتل او هيچ گاه با جنايت آن هم از نوع قتل آشنايى نداشته و عملاً در اين باره تجربه اى نداشته كه بداند خون چيست، اثر انگشت چيست و... او ذهن خلاقى دارد ولى هيچ گاه قتل مرتكب نشده كه بداند چه اتفاقى در حين اين جرم به وقوع مى پيوندد كه بعد به عنوان سرنخ استفاده شود. بنابراين از يك غيرحرفه اى بعيد است كارى كند كه هيچ اثر انگشتى در صحنه باقى نگذارد. پليس آگاهى مدعى شد كه شهلا با داشتن كليدهاى اضافى خانه محمدخانى مدام به اين خانه در رفت و آمد بوده ولى چطور ممكن است كه فردى به طور مستمر به يك خانه پنهانى رفت و آمد كند ولى هيچ اثر انگشتى از خود به جا نگذارد يا هيچ تار مويى از او بر زمين نيفتد. آن تار موى زنان كه مدام مى ريزد و معمولاً سرنخ هاى تعيين كننده پليس هستند! مگر اين كه بپذيريم شهلا يك حرفه اى است و براى ارتكاب به جنايت آموزش ديده است. سوم: تحقيق و مرور اين سؤالات نه تخطئه افراد زحمتكشى است كه ۳ سال بر آن كار كرده اند و نه زير سؤال بردن تلاش آنهاست. از طرفى قرار نيست شهلا مبرى از هر خطايى دانسته شود. بلكه تلاشى است براى قانع شدن عمومى براى حفظ حرمت خون يك انسان كه معلوم نيست به چه گناهى به قتل رسيده است. چهار: شرايط خانه ناصر محمدخانى به هنگام كشف جسد و بويژه اتاقى كه جسد در آن كشف شده حكايت از آن دارد كه خانه و محل به نوعى از هر وقوع جرمى پاك شده بود وگرنه بحث يك لكه خون بر تشك تخت خواب چگونه مى توانست از ديد پليس باقى بماند. به همين دليل يعنى اين موضوع كه آثار قتل پس از وقوع به نوعى پاك شده به نظر مى رسد بايد يك فرضيه را در پيگيرى جديد مرور كرد و دست كم آن را مدنظر قرار داد. جناياتى با اين ابعاد و اوصاف نمى تواند كار يك نفر بوده باشد. شهلا اطلاعات خوبى دارد. اطلاعات خوبى براى قتل اما مى توان فرضيه اى را پى گرفت كه شهلا قاتل اصلى نباشد و به عنوان همدست در اين جنايت نقش بازى كرده باشد. در هر حال بايد منتظر نتيجه بررسى هاى جديد قضايى بمانيم.
|
|
|
|
|
درجهان حوادث
خون آشام دوسلدورف
|
|
|
ترجمه: لى لى معين اندكى قبل از اعدام «پيتر كرتن» كه به خون آشام دوسلدورف مشهور بود از روانپزشك زندان پرسيد: بعد از اينكه سرم با گيوتين از بدن جدا شد، آيا حتى براى چند لحظه قادر هستم صداى خونى را كه با فشار از گردنم بيرون مى آيد بشنوم!! وقتى دكتر به او پاسخ داد كه گوش ها و مغز براى چند لحظه همچنان عملكرد خود را حفظ مى كنند كرتن گفت: «اين لذت، پايان تمام لذت هاى زندگى ام خواهد بود.» «پيتر كرتن» يك بيمار روانى بود كه در جولاى سال ۱۹۳۱ حكم اعدام در موردش اجرا شد و اين حكم كمى رعب و وحشت را از دل مردم دوسلدورف دور كرد. او به جرم ۹ فقره قتل كه همگى زن و دختر بودند و پس از تجاوز به طرز فجيعى به قتل رسيده بودند دستگير و محاكمه شد. پيتر يكى از اعضاى نازى بود. دو سال قبل از اينكه نازى ها بر سر قدرت بيايند، يكى ديگر از اعضاى آن ها به نام فرتيزهامان كه قاتل قتل هاى زنجيره اى بود اعدام شد. نازى ها شيفته از بين بردن بودند. آن ها به خود قول داده بودند تا با كشتن افراد، نسل ها را از بين ببرند و «كرتن» نيز با پيوستن به آن ها دنباله رو عقايد آن ها شد. البته «پيتر كرتن» دچار بيمارى ساديسم بود كه ريشه در كودكى اش داشت. او در ۲۶ مه سال ۱۸۸۳ به عنوان بزرگترين فرزند خانواده در ميان دوازده خواهر و برادر در كلن دوران كودكى اش را در فقر و خشونت خانوادگى سپرى كرد. آن ها همگى در يك اتاق كوچك اجاره اى زندگى مى كردند. پدر او هر شب خسته و در حالى كه از مشروبات الكلى استفاده كرده بود، به خانه مى آمد. ابتدا تك تك بچه ها را خوب كتك مى زد سپس در حضور آن ها همسرش را مورد آزار قرار مى داد كه اين حادثه سال ها تكرار مى شد و وقتى خواهران پيتر بزرگتر شدند، پدر در حضور بقيه به دختران خود نيز تعرض مى كرد. اين رفتارها بود كه باعث به وجود آمدن مشكلات روانى در پيتر شد. چنانچه وقتى ۹ ساله بود با چند نفر از دوستانش براى شنا به رودخانه اى رفتند و او در آن جا دو تن از دوستانش را خفه كرد. پيتر آن قدر سر آن ها را زير آب نگه داشت تا خفه شدند. اما پليس با بررسى شواهد قتل ها را يك حادثه تشخيص داد و پيتر از اتهام مبرا شد. وقتى پيتر ۱۶ ساله شد پدرش به اتهام تجاوز به دختر ۱۳ ساله اش سه سال روانه زندان شد و در همين زمان بود كه پيتر خانه را براى هميشه ترك كرد. او براى پيدا كردن غذا و لباس دست به دزدى زده بود و چندى بعد به اتهام دزدى دستگير شد اما خيلى زود آزاد شد. در مه سال ۱۹۱۳ مشغول قدم زدن در خيابان بود كه متوجه شد دختر ۱۰ ساله اى روى نيمكت خوابيده است. او با فريفتن دختر او را به يك جاى خلوت برد و فردا صبح پليس جسد دختر بيچاره را كنار منزل عمويش پيدا كرد. اما راز قتل وى فاش نشد. پيتر در سال ۱۹۱۴ كه زمان جنگ بود به ارتش پيوست. زندگى نظامى برايش قابل تحمل نبود و از آن جا فرار كرد، اما دستگير شد و دوباره روانه زندان شد و تا بعد از پايان يافتن جنگ در زندان بود. پيتر بيشتر زندگى خود را در تنهايى گذراند. او علاقه خاصى به ارتكاب اعمال خلاف داشت. پس از آزادى از زندان دائم در فكر آزار مردم بود. با روشن كردن آتش در آپارتمانى قصد داشت عده اى را به قتل برساند، با دستكارى كردن ريل راه آهن مى خواست عده اى از مردم را بكشد و... در سال ۱۹۲۱ پس از آزادى از زندان به شهر «آلتن برگ» نزد خواهر كوچكترش رفت و در آن جا همسر آينده خود را كه يك زن خيابانى بود و حدود ۳ سال قبل از زندگيش را نيز در زندان گذرانده بود، ملاقات كرد. آن ها ازدواج كردند و تا سال ۱۹۲۵ با هم در آلتن برگ زندگى كردند، سپس براى پيدا كردن كار به دوسلدورف رفتند. در سال هاى ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۸ در دوسلدورف پيتر به ۴زن تجاوز كرد و آنها را به قتل رساند. او حتى پس از شكنجه كردن و قتل آنها آتش روشن مى كرد و قربانيان خود را به آتش مى كشيد. در ۹ فوريه سال ۱۹۲۹ يك دختر ۸ ساله به نام روزا را در خيابان مورد تجاوز و سه مرتبه مورد اصابت چاقو قرار داد. فردا صبح جسدش زير يك پل كشف شد كه اين آغاز جريان حمله به زن ها در دوسلدورف بود. چندى بعد قربانى ديگر او به نام ماريا كه ۲۴ مرتبه مورد اصابت چاقو قرار گرفته بود توانست نجات پيدا كند و اسرار خون آشام را فاش كند. قتل هاى وى رعب و وحشت شديدى در دل مردم دوسلدورف ايجاد كرد. وحشتناك ترين قتل وى در سال ۱۹۳۰ در جشن نمايشگاه سالانه بود كه به دو دختر نزديك شد و از خواهر بزرگتر خواست تا براى او سيگار بخرد و به او قول داد كه مراقب خواهر كوچكش باشد. او بلافاصله دختر ۵ ساله را به گوشه اى برد با چاقوى جيبى خود گلويش را بريد و مشغول نوشيدن خون وى شد. به محض اين كه خواهر بزرگتر رسيد سر او را نيز از بدن جدا كرد و سپس با فرستادن نقشه اى براى پليس جاى قربانيان را اطلاع داد. قتل هاى وى تا زمستان و پاييز ۱۹۳۰ همچنان ادامه داشت. در ۱۴ مه همان سال بود كه دخترى به نام ماريا وارد دوسلدورف شد. اين دختر دنبال كار مى گشت و با مردى ملاقات كرد كه به او گفت مى تواند شب را در منزلش سپرى كند. ماريا وقتى در حال رفتن به منزل مرد غريبه بود، ياد داستان هاى «خون آشام دوسلدورف» كه تيتر اخير روزنامه ها بود، افتاد. دختر ترسيد و مشغول بحث و جدال با مرد بود كه مرد ديگرى از راه رسيد و او را نجات داد. اين فرد كسى جز پيتر نبود. دخترك به خانه پيتر رفت و در آنجا مورد آزار قرار گرفت اما توانست از خانه او فرار كند. دختر جريان را در نامه اى نوشت و به دوستش ارسال كرد، اما پيش پليس نرفت. خوشبختانه نامه اشتباهاً به دست زنى افتاد كه او بلافاصله نزد پليس رفت و جريان را اطلاع داد. پليس ماريا را پيدا كرد و توانست آدرس پيتر را به دست بياورد. بدين ترتيب بود كه پيتر دستگير شد. او در ابتدا منكر قتل ها شد. بالاخره پس از يك سال به تمامى قتل هاى خود و نحوه انجام آن ها اعتراف كرد. او گفت تنها فردى را كه تمايلى براى كشتنش نداشته ماريا بوده است. پيتر در جولاى سال ۱۹۳۱ به وسيله گيوتين اعدام شد. اين پايان دوران رعب انگيز خون آشام دوسلدورف بود.
|
|
|
|
|
هفته گذشته شمال و جنوب ايران لرزيد
بهانه اى تازه براى هشدار
|
|
|
بار ديگر كابوس زلزله جان گرفت. اين پديده كهن طبيعى همچنان يكى از مهلك ترين پديده ها براى بشر است. گاهى سونامى مى آفريند و انسان ها را به كام امواج غول آسا مى كشاند و گاهى در حاشيه كوير، حكم مرگ ارگ و انسان ها را همزمان صادر مى كند. ايران زلزله خيز به فاصله دو روز شاهد زلزله هايى با قدرت بيش از ۵ ريشتر بود. ابتدا در جزيره قشم در دل آبهاى نيلگون خليج فارس ده كشته و ده ها زخمى و صدها آواره و بيش از ۵۰۰ ميليارد ريال خسارت بر جا گذاشت و سپس كيلومترها بالاتر، آق قلا در شمال غرب گرگان را لرزاند. اين دو حادثه نشان مى دهد كه به شكل بالقوه كمتر نقطه اى از خاك ايران از اين بلا مصون است. بهانه اى براى هشدار روز سه شنبه هفته اى كه گذشت هفتمين مانور سراسرى زلزله و ايمنى در مدارس كشور اجرا شد. در ساعت ۱۰ و چهارده دقيقه صبح اين روز با به صدا در آمدن آژير خطر،دانش آموزان ۱۱۰ هزار مدرسه كشور به مدت يك دقيقه در مانور زلزله شركت كردند. رسانه ها به شكل گسترده تصاويرو اخبار اين مانور را پوشش دادند و وزير آموزش و پرورش در پيام خود به اين مانور لرزه خيزى ايران را واقعيتى انكارناپذير خواند و گفت: عدم آگاهى و آمادگى در برابر زلزله، ضايعات و خسارات فراوانى را به كشور وارد مى كند، ضايعاتى كه توسعه پايدار كشور را با مشكلى جدى مواجه ساخته و روح و جسم كودكان و نوجوانان اين سرزمين را در صورت عدم آگاهى و آمادگى تحت تأثير قرار مى دهد. اين همه در كمتر از يك هفته ميزان اهميت توجه به ايمن سازى را يك بار ديگر گوشزد كرد. به جز وزير آموزش و پرورش مقام هاى ديگر كشور هم در اظهارنظرهايى به جنبه هاى ديگر ماجرا پرداختند. غفورى آشتيانى، رئيس پژوهشگاه بين المللى زلزله شناسى، گسترش فرهنگ ايمنى و آمادگى در برابر زلزله را از سياستهاى اصلى نظام خواند و افزود: برگزارى مانورهاى ايمنى و زلزله بدون داشتن مدرسه و محيط شهرى ايمن مؤثر نخواهد بود و متأسفانه هم اكنون مدارس ما از ويژگى هاى لازم در برابر زلزله برخوردار نيستند. البته او گفت كه مدارس ساخته شده در سالهاى اخير به لحاظ ايمنى وضعيت بهترى دارند. زاهدى وزير علوم، تحقيقات و فناورى هم درباره وضعيت ايمنى دانشگاهها گفت: صحبتهاى زيادى با سازمان مديريت و برنامه ريزى كشور در اين زمينه شده و موارد ضعف ساختمانى و مكانهاى نيازمند به مقاوم سازى گزارش شده است. ادامه حرفهاى او چندان اميدواركننده نبود: امسال بودجه اى براى اين امر اختصاص يافته كه نسبت به آنچه وزارت علوم درخواست كرده بسيار ناچيز است. تهران، شايد وقتى ديگر سالهاست درباره امكان وقوع زلزله در تهران و فاجعه احتمالى ناشى از آن به شكل پراكنده سخن به ميان مى آيد. پس از زلزله بم مطبوعات به نقل از كارشناسان بخشى از پيامدهاى زلزله در پايتخت را مطرح كردند كه هولناك بود؛ شهرى كه هنوز فاضلاب ندارد و احتمالاً تعداد مرگ و مير ناشى از بيمارى هاى واگير دار پس از زلزله از خود ماجرا بيشتر خواهد بود، شهرى كه به دليل مشكلات ترافيك امكان نجات يافتن افراد بيشتر در هنگام لرزش را كاهش مى دهد، شهرى كه ميزان مقاومت ساختمان هايش - حتى ساختمان هاى نوساز - در برابر زلزله به شدت زير سؤال است، شهرى كه بر روى گسل هاى عظيم خوابيده است، شهرى كه ممكن است بر اثر لرزش زمين با دماوند سرشار از گدازه مواجه شود و همچون شهر باستانى «پمپى» در ايتاليا دفن شود، شهرى كه... اما پس از آن كه امواج اوليه پس از حادثه بم فروكش كرد، چه تحولى رخ داد؟ آيا اين نارسايى ها برطرف شد؟ آيا اگر پس از قشم و گرگان نوبت تهران فرا برسد، ما آمادگى رويارويى با امواج درونى زمين را داريم؟ يكى از مستندسازان كشور در مرحله تحقيق براى ساخت مستندى درباره زلزله احتمالى در تهران است. چند روز پيش بود كه مى گفت هرچه جلوتر رفته، راه پيش رو را طولانى تر ديده و آن قدر با مسائل ريز و درشت مواجه شده كه پس از چند ماه تصميم گرفته بر اساس همين واقعيت ها فيلمش را بسازد. بخشى از «همين واقعيت ها» كه او گفت، مو بر تن سيخ مى كرد. بازگو كردن آنها شايد به تشويش عمومى بينجامد و بهتر است وقتى مستند اين دوست روى آنتن تلويزيون رفت، تصاوير حرف بزنند و ما را از حادثه اى كه هر لحظه ممكن است بيايد، آگاه كنند. فرهنگ سازى مانور سراسرى زلزله كه براى هفتمين بار اجرا شد، يك گام است، گام اوليه براى آگاهى از حادثه اى كه دير يا زود مى آيد. كودكان و نوجوانان آسيب پذيرترين افراد در برابر اين حادثه اند. همان ها كه هنوز بسيارى شان نيمى از روز را در مدارس ناايمن مى گذرانند. اين گام را بايد جدى گرفت و البته به آن اكتفا نكرد. اگر ساختمان هاى مان مقاوم نيست، آگاهى مان نبايد سست باشد. زلزله مرگ آور است، اما نبايد از ترس مرگ خودكشى كرد. ناآگاهى در رويارويى با زلزله همان خودكشى است!
|
|
|
|