جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ -
Fri, Mar 17, 2006
خانواده (گزارش اصلى)
۳۴۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
مشكلاتى كه شب عيد شديدتر مى شوند
سال كهنه زودتر تمام شو
خواهش مى كنم!
251544.jpg
اميد كريمى
اصولاً شهروندان تهرانى عادت دارند تا روزهاى آخر سال را بيشتر در كنار هم باشند. آنها در اين روزها، ساعات و اوقات بيشترى را در جمع هايى عظيم كنار هم مى گذرانند. تازه كلمه ورد زبان آنها هم «وقت ندارم» است. حسابش را بكنيد ما ديگر چقدر هم را دوست داريم كه دلمان تند تند براى همديگر تنگ مى شود و آخر سالى و در اوج گير كردن كارها در هم، دوست داريم پيش هم باشيم! اما راستش همه اين ديد و بازديد به لطف دردسرها و مشكلاتى است كه خودمان درستش كرديم و از آنها فعلاً و اجباراً داريم لذت مى بريم. مشكل مى خواهيد؟ گشتن نمى خواهد، همين ديروز، پريروز بود؛
***
ساعت ۸ صبح ديروز كه دوست ما قرار بود تهران را براى يكى دو روز ترك كند و با خيالى آسوده به شهرى دور برود در مركز كشور، لبخندى از خوشحالى بر لب داشت. كندن از تهران پر از دود و ترافيك حتى چند ساعت اش هم ارزش دارد، چه برسد به چند روز. اما چشمتان روز بد نبيند؛ دوست شفيق ما كه از اطراف ميدان ونك راهى خروجى هاى جنوبى تهران شده بود ،چون كارى ۵ دقيقه اى در سطح شهر داشت، اتوبان هاى عريض و طويل و شلوغ را رها كرد و از خيابان هاى قفل شده وسط شهر راهى خيابان هاى پايين شد.
۳۵ دقيقه از ظهر گذشته بود كه براى احوال پرسى و اينكه الآن كجاى ايران است، با موبايل اش تماس گرفتيم. بعد از چند بار بوق اشغالى و «مشترك مورد نظر در دسترس نمى باشد» شنيدن اينكه دوست عزيز ما با دلخورى و عصبانيت جواب مى دهد: «چيه؟ تو ديگه چى مى خواى؟!» شما باشيد چه تصورى داريد از اين برخورد؟ اگر دوستمان متأهل بود، مى گفتيم به جرم ترك تهران آن هم وقت خانه تكانى و البته بدتر از همه سفر بدون همسر، از پشت تلفن غرولند مفصلى از زنش شنيده است. اما ما كه مى دانيم رفيقمان مجرد است از اين فكرها نكرديم و در كمال خونسردى دليل را پرسيديم. پاسخ آمد: «مى خواستى چى بشه؟ من الآن تازه پليس راه اول اتوبان قم هستم.» خب اين هم ايرادى ندارد. كار او وقت برده است: «نخير، ۸‎/۵ كارم تموم شد، از اون موقع توى ترافيك موندم. هى كلاچ، ترمز، كلاچ، ترمز...»
راستش ما از ترافيك خسته نشديم، از ديدن ريخت تكرارى همديگر جان به لب شده ايم. وگرنه آدم مى گردد دنبال جايى كه چند دقيقه اى بخوابد. كجا بهتر از ترافيك عجيب و سنگين تهران؟ البته اگر مثل ما قيد داشتن ماشين شخصى را زده باشيد و يا مثل دوست ما نخواهيد فرارى كوچك به شهرستانى خلوت داشته باشيد. در اين مواقع تنها كارى كه ازمان بر مى آيد بد و بيراه گفتن به مقصر فرضى و در آخر خودمان است. گفته بودم كه ما همديگر را دوست داريم، نه خودمان را!
***
تا يادم نرفته خدمتتان عرض شود كه اين دوست ما روز پيش از آن سفر كذايى مى خواست از عابربانكى پول برداشت كند و برود مثلاً خريد عيدش را انجام دهد. اما طفلك معصوم مجرد! هرچه عابربانك در اطراف محل كارش مى شناخت سر زد، اما خبرى از پول نبود؛ همه پول مى خواستند.
البته همه عابربانك ها را با يك چوب نزنيم، دوست ما يك خودپرداز پيدا كرده بود كه ۵۳ نفر در صف اش ايستاده بودند، تعداد را ما نگفتيم. خودش وقتى كه داشته مى رفته ته صف، آدمها را شمرده بود . آدم ريز بينى است!
اما از اينكه دوست عزيز ما بسيار خوش شانس است، پنجاهمين نفر كه پول اش را مى گيرد ، نفر بعدى ، با خوشحالى كارت را تحويل دستگاه مى دهد، اما نه تنها پولى به دستش نمى رسد، كارتش را نيز دستگاه نوش جان مى كند. تصور كنيد ساعت ۴‎/۳۳بعدازظهر (اين ساعت دقيق را هم خودش مى گفت، ما فقط راوى هستيم) هم هست، شما باشيد نمايشگر خودپرداز را خرد نمى كنيد؟ خب اين آقا هم همين كار را كرد! البته كار خيلى بدى كرده...
***
به هرحال رفيق ما بى خيال خريد شب عيد شده و ترجيح داده لباس هاى مراسم عروسى دخترخاله اش را روز اول عيد بپوشد. گفتم دختر خاله، باز هم ياد خاطره ديگرى از اين دوست عزيزمان افتادم. همين دوسال پيش بود كه روز ۲۷ اسفند زنگ زد و گفت فلانى: «فهميدى دخترخالم مرد؟ خبرشو روزنامه خودتون زد.»
خبر اين بود: «زنى در حين پاك كردن شيشه خانه اش از طبقه پنجم سقوط كرد و مرد!» اين خانم دخترخاله دوست ما (البته آن يكى اش!) بود كه شش ماه بيشتر از عروسى اش نمى گذشت و جانش را براى خانه تكانى شب عيد داد. ارزشش را دارد؟ حالا مردن به كنار، براى همه هست، اين همه مى ريزيد و مى شوييد و مى شكنيد، چى شد؟ به كجا رسيديد؟ همش ضرر، ضرر، ضرر! مرد بيچاره خسته از كار و ترافيك مى آيد خانه، تازه بهش مى گوييد بوفه را بلند كند؟ اين انصاف است؟ البته ما هنوز مجرديم و از اين تجربيات نداشته ايم، فقط برايمان تعريف كرده اند و برخى مواقع هم ديده ايم. اما خودمانيم، دستكم اينجور مواقع مجردى هم خوب چيزى است ها!
***
از دوستمان جدا نشويم، هرچه بدبختى است سر اين دوست ما خراب مى شود. هفته پيش رفته بود جوراب بخرد، هوارش به آسمان رفته بود. مى گفت براى يك جفت جوراب ناقابل كه قرار است به زودى بو بگيرد، فروشنده از او ۶۵۳۰ تومان خواسته است. باور مى كنيد؟ بخوانيد: «مثلاً مشترى هميشگى جورابهايش هستم. رفتم مى گم دو جفت از همونايى كه شش ماه پيش بردم بده، مى گه گرون شده. مى گم خب باشه بده، وقتى مى خواستم پولشو حساب كنم يه فاكتور به من داده كه ته اش نوشته ۱۳۰۶۰. فكر كردم به رياله، مى گم مطمئنى درسته؟ مى گه آره، گرون شده. يه نگاه ديگه كردم ديدم نوشته تومان. هميشه مى خريدم جفتى ۱۹۷۵ تومن. تازه ۲۵ تومن آخرشم نمى گرفتم!»
قابل توجه اينكه همه فروشگاه ها هم فروش فوق العاده زده اند و لباس هاى بنجلشان را مى فروشند. حالا توى اين شلوغى كه جاى راه رفتن هم نيست و نفس آدم مى برد، هى بايد بگردى دنبال يك جا كه هزار تومان ارزانتر بدهد. يكى مى گفت ۳ ماه قبل از عيد خريد عيد را بكن. به نظر فكر بدى نيست، اما با مدى كه عوض مى شود چه بايد كرد؟ يكى ديگر گفت: «زيادى حرف مى زنى ها، برو بخر ببينم!» عرض شود كه نقل قول از پدرم در دوران طفوليت بنده و يا اكنون برادرم نبود، به هيچ وجه!
***
به هرحال گران است و شلوغ. اين دوست ما امسال به خاطر شلوغى احتمالاً جاى ديگرى نخواهد رفت. اما خانم يكى از همكارنمان رفته بود خياطى تا پرده جديد خانه اش را سفارش دهد. با چهره اى برافروخته آمد پيش شوهرش. هم عصبانى بود و هم گريان. از اينكه بايد عيد خانه اش بدون پرده باشد مى گفت و با همكار بيچاره ما دعوا مى كرد كه چرا زودتر پول نداده تا او هم زودتر پرده سفارش دهد. بيچاره همكار ما كه عيدى اش را همين هفته پيش گرفته بود سرش را پايين انداخته بود و خودش را لعنت مى كرد كه چرا روزنامه نگار است.
در هر صورت خياطى ها (هم پرده دوزى و هم لباس دوزى) مثل خيلى جاهاى ديگر شلوغ است. مثلاً سلمانى. نگارنده دوسال است كه با موهاى افشان سال نو را به در مى كند. در دوسال گذشته روز ۲۹ اسفند آرايشگاه خودمان كه هيچى، هيچ جاى ديگر هم وقت خالى نداشتند. بايد از ۱۵ روز قبل وقت گرفت. بنده هم كه روز آخر سال وقت مى خواستم، گفتند برو بعد از عيد بيا، ۱۵ روز ديگر!
حالا حسابش را كنيد اين كه يك سلمانى ناقابل بود، آدم بايد با دندانپزشكى هاى مملو از آدم چه كند؟ همه هم آمده اند دندانشان را درست كنند كه توى عيد وقت ديد و بازديد و روبوسى، دندان هاى سفيد و يك دستشان را به رخ هم بكشند. اين جور مواقع كه دندان ها نشان داده مى شود _بلا نسبت شما بخدا!- آدم ياد گرگ داستان شنگول و منگول مى افتد!
***
اما اگر كمى جدى باشيم، يك سؤال مهم اين وسط پيش مى آيد؛ اين همه آدمى كه در دندانپزشكى، سلمانى، فروشگاه هاى خريد، ترافيك، صف عابربانك و هزار جور جا و مكان ديگر ديده مى شوند و با كمى دقت هم مى توان چهره هاى تكرارى هم پيدا كرد، اين همه وقت را از كجا مى آورند كه همه اين كارها را انجام مى دهند؟ پس كى مى خوابند؟ نمى خوابند؟ ما كه نمى رسيم. اتفاقاً يكى از مشكلات بزرگ صنف ما هم همين است. هرچند كه ما تا روز آخر سال كار داريم، اما براى عيد نمى توانيم برنامه ريزى كنيم. يكى از اساتيد روزنامه نگارى مى گفت «روزنامه نگارها وقت بيكارى و استراحت دوست دارند بخوابند و يا كتاب بخوانند و موزيك گوش دهند.» معمولاً تجربه شخصى نگارنده ثابت كرده گزينه اول پرطرفدارتر است. حالا ما نمى توانيم توازنى بين خواسته هاى خانواده و خواب خوش عيد برقرار كنيم. احتمالاً ايراد از برنامه ريزى است كه عموم مردم با آن مواجه اند و نمى دانند عيدشان را چگونه برگزار كنند؛ با سفر كردن، با مهمانى رفتن، يا با خوابيدن؟ اين آخرى خيلى بهتر است، ما يكبار تجربه اش را داشتيم.
***
حالى از دوست ارجمندمان بپرسيم؛ تعريف مى كرد كه براى سرويس ماشين اش، ۱۰ روز پيش از سال تحويل به نمايندگى مجاز مراجعه كرده است. اما جناب نمايندگى گفته است تا روز ۵ فروردين وقت ندارد. يعنى تا ۲۹ اسفند وقتش پر است و چهار روز هم مى خواهد مال خودش باشد. دوست ما هم رفته سراغ يك تعميركار معمولى، او هم همين جواب را داده است. دوست ما كه فعلاً در مسافرت است بى خيال هرچه تعمير و سرويس ماشين اش شده و رفته. خبرها مى گويد هنوز نمرده است، درواقع ماشين اش قاتل اش نشده. اما احتمالش هست!
اما در اين شب عيدى همه جا وقت ندارند، غير از تعميرگاه هاى ماشين، خشكشويى ها هم چنين اوضاعى را سپرى مى كنند و نمى توانند پاسخگوى همه نياز مردم باشند. البته براى همه اين اصناف خوب است كه اين جور باشد. احتمالاً برخى از آنها آرزو مى كنند شب عيد به اندازه يك سال طول مى كشيد.
مانند ما روزنامه نگارها، كاركنان ادارات دولتى مخصوصاً آنها كه وظيفه خدماتى دارند هم آرزو مى كنند سال زودتر تمام شود. حجم كارهاى ادارى در آخر سال و لزوم بسته شدن بسيارى از پرونده ها و انجام شدن كارهاى مانده سال در حال مرگ، آسايش براى كارمندان دولت باقى نمى گذارد. كارمندانى كه معروف است در طول سال روزانه به زحمت و آوانس ۳۰ دقيقه كار مى كنند. به هرحال آنها برعكس اصناف و فروشنده ها آرزو مى كنند سال زودتر تمام شود و اوضاع به همان ساعت معمول كاركردنشان (۳۰ دقيقه در روز) بازگردد.
***
اين وضعيت آخر سالى براى هركس كه بد باشد اما براى بچه مدرسه اى ها خيلى خوب است. عيدشان از روز ۲۰ اسفند شروع مى شود. مدرسه و كلاس و درس و تحصيل را رها مى كنند و مى ريزند توى كوچه و خيابان، يا بازى مى كنند يا آويزان پدر و مادر به محل كار آنها مى روند. همين همكارمان كه نزديك بود به خاطر آماده نشدن پرده خانه اش از همسرش ضرب شست جانانه اى نوش جان كند، پسر ۸ ساله اش را مى آورد تحريريه روزنامه. خدا دوقلويش كند، از در و ديوار بالا مى رود. معلوم نيست معلم ها چطور اين بچه را روى صندلى مى نشانند. خلاصه اينكه اين بچه دوم ابتدايى پدر همه ما را در آورده است. پدرش مى گويد مادرش چون خانه زياد كار دارد مى فرستدش با من اينجا. به هرحال اين بچه نمى گذارد چهار خط راحت بنويسيم... نكن بچه!
نكته اى كه نبايد فراموش شود در تاريخ تعطيلى مدارس است. ما كه مدرسه مى رفتيم نهايتش تا ۱۵ اسفند سر كلاس حاضر بوديم، بعدش مدرسه اى در كار نبود. معلمها خودشان تعطيل مى كردند، مى گفتند چرا مى آييد؟ اما چى مى كشيدند از دست ما پدر و مادرهايمان! ...
- نكن بچه!
***
سال همين امروز و فردا تمام مى شود. مشكلاتش هم مى رود براى سال بعد از همين روزها. زندگى چه زود مى گذرد، مشكلات پارسال را يادتان هست؟ قيافه هاى تكرارى چطور؟
راستى، دوست ما زنده است و پشت ترافيك يكى از ورودى هاى تهران. خدا بهش رحم كند!...
- نكن بچه!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |