جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ -
Fri, Mar 17, 2006
خانواده (گفت وگو)
۳۴۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
گفت وگوى صميمانه ايران جمعه و
كيومرث پوراحمد با دوقلوهاى «خواهران غريب» بعد از ۱۰ سال
به ما مى گويند
خواهران جيغ!
251445.jpg
سپهر دريايى
بدون هيچ توضيح اضافه اى بايد بگويم مجالى براى نوشتن ليد گفت وگو از سوى من نمانده. الهام و الهه على يارى خود انگار ليد گفت وگو را رقم زده اند. تنها حيف كه حجم صفحه اجازه نمى دهد اين نوشته با دستخط خودشان چاپ شود.«سلام. يه بازى. پرسيدى چى شد ما شديم خواهران غريب. ۱۰ سال پيش وسط بازى ها و شيطنت هاى كودكانه رفتيم تست بازيگرى داديم. هيچى نمى فهميديم. همه چى براى ما مثل بازى بود. بازى بازى رفتيم جلوى دوربين و شديم بازيگر. آخرش نفهميديم ما بازيگرى رو بازى كرديم يا بازيگرى بوديم كه بازى مى كرديم. اون دو ماه تموم شد. يك سال بعد وقتى همه يعنى بزرگترها ما رو تحويل گرفتن و تو بازى بزرگساله شون ما رو بازى دادن، ۲۰ بار رفتيم فيلم رو ديديم. خيلى از فيلم را هم نديديم. اين را بعداً فهميديم كه بزرگتر شديم و شيطنت هامون كمتر شد.
پرسيدى چرا بعد از اكران ما غريبه شديم و گم شديم. راستش ما گم نشديم، واقعاً مى گيم كه پيدا بوديم! از مامان و بابا و دوستامون بپرسيد! ما اون موقع شما رو نديديم، البته دروغ نگيم... دنبالتون هم نگشتيم. اين رو بگذاريد به حساب بازيگوشيمون. حالا شما بگيد اين سال ها كجا بوديد؟ يه روز بازى بازى ما رو برديد روى يك صفحه بزرگ به اسم سينما، بعد ما رو برديد رو يه صفحه كوچيك... چى مى گيد شما...؟ آهان... نشريه! بعد ما مهم شديم و يه چيزى تو دلمون غنج رفت. بعد دوباره ما رفتيم سراغ بازى و شيطنت خودمون! هنوزم همونقدر شيطونيم و مى تونيم تو ۱۵ دقيقه جيغ همه رو دربياريم! فقط يه فرقى كرده. ما توى اون فيلم بازى كرديم و دوستامون نگاهمون كردن، حالا همه با هم داريم بازى مى كنيم. اينطورى دلچسب تره. امكان داره اين بازى ها تموم بشه، ولى دوستى ها تموم نمى شه.به همه اونهايى كه با ما بازى كردن، همه اونهايى كه موقع اين بازى كنار ما بودن و همه اونهايى كه بازى ما رو بردن خونه هاشون و اجازه دادن ما دوست خودشون و بچه هاشون باشيم و آخر سر به همه دوستامون يعنى همه آدم ها مى گيم: سلام. ما هنوز دوستتون داريم و دوست داريم تو بازى دوستتون باشيم.»وقتى با كيومرث پوراحمد در يك ظهر سرد زمستانى رفتيم به محل گفت وگو، هيجان، لحظه هاى عجيبى را بين دو طرف خلق كرده بود. پوراحمد هم ۱۰ سال از بچه ها بى خبر بود. در صورت هر دوشان كه بسيار شبيه هم بود، دقيق شد و مكث كرد و... «تو الهامى!» بچه ها برايش دست زدند؛ و من ياد ديالوگ مشابهى افتادم كه در خود فيلم خسرو شكيبايى مى گفت.
- تسته هوشه ديگه... بيا نرگس...
- من نسرينم.
- يعنى من اشتباه كردم بابا؟!

پوراحمد: خب بچه ها، ديپلم گرفتيد؟
الهه: بابا ما دانشجو هم شديم...
راستى چرا غيبتان زد؟ كجا رفتيد؟ ظاهراً حتى از آقاى پوراحمد هم سراغى نگرفتيد؟
پوراحمد: من خبر بچه ها را كم و بيش از منصورى مى گرفتم... او دستيار دوم من بود.
الهام: آقاى منصورى در طول كار مثل عموى ما بودند. هنوز هم با اينكه خارج از كشور هستند، گاهى با ما تماس مى گيرند.
الان بايد ۱۹ سالتان باشد...
الهه: متولد ۱۳۶۴ هستيم.
پوراحمد: موقع فيلمبردارى ۹ سالشان بود. البته در فيلم الهه به مادربزرگ مى گويد من هشت سالمه! يك جور كلك بود.
بد نيست خاطره هاى فيلم را با گريه كردن هاى شما شروع كنيم. معمولاً گريه گرفتن از بازيگرهاى كودك نكات خاطره انگيزى دارد.
پوراحمد: در صحنه اى كه قرار بود الهام كه خانه پدرش بود برود خانه مادرش، فكر مى كنم الهام مريض شد و الهه جايش بازى كرد. وقتى مى آمد خانه، صحنه اى بود كه مادر داد و بيداد راه مى اندازد كه چرا دير آمده و الهام هم گريه كند. اما او گريه نكرد. بعد من ايستادم جاى مادرش و عربده كشيدم كه چرا مريض شدى؟ مگه نگفتم بستنى نخور؟ و از اين حرف ها... ما دوربين را گذاشتيم و من ايستادم جاى مادر و همين ها را با داد و بيداد گفتم. دوربين هم داشت مى رفت، ولى الهه گريه اش نگرفت. آقا گفتيم كات. كات كه گفتيم...
الهه: خيلى خودم را نگه داشتم كه گريه نكنم، گريه هم نكردم. تا كات دادند زدم زير گريه... خيلى قد بودم، كم نمى آوردم...
همين حالا هم ماشاءالله...!!
الهه: (مى خندد) رفتم پيش آقاى منصورى و گريه كردم ها... يكهو همه گفتند بدو بدو... دوربين را گذاشتند و گرفتند.
برگرديم به اول قصه. از فراخوانى كه براى انتخاب دوقلوها داده شد...
الهام: دوست خواهر ما فراخوان را در روزنامه ديده بود.
پوراحمد: ۵۰ _ ۴۰ تا دوقلو آمده بودند. چند تايى را در سرى اول تست، انتخاب كرديم.
در تست ها چه كارى از بچه ها مى خواستيد؟
پوراحمد: شعر بخوانند و...
الهه: آنقدر شعر خوانديم كه شاعر شديم. هر شب هرچى شعر توى كتابهامون بود، حفظ مى كرديم.
پوراحمد: الهام و الهه خيلى شبيه به هم نبودند. يعنى با دقت مى شد تشخيص داد. البته نه در حدى كه تماشاگر تشخيص بدهد... يك دو قلوى ديگر را قبل از بچه ها انتخاب كرده بوديم كه واقعاً شبيه بودند. فرداى انتخاب، پدرشان آمد و مخالفت كرد.
كدام زوج بهتر بودند؟
پوراحمد: واقعاً فرقى نمى كردند. الهه و الهام پرشورتر بودند. آنها شايد باهوش تر بودند.
بچه ها چه تلاشى كرديد تا انتخاب شويد؟
الهه: اصلاً تلاش نمى كرديم. ما به فكر اين بوديم كه برويم آ نجا و شيطنت كنيم.
به درستان كه لطمه اى نخورد؟
الهام: فيلمبردارى در تابستان بود.
از برخوردهاى بعد از اكران فيلم بگوييد.
الهه: در مدرسه كه همه فيلم را دوست داشتند. خيلى به ندرت برخوردهاى منفى هم بود، ولى واقعاً توجهى نمى كرديم. چند شب پيش رفته بوديم تولد يكى از دوستهامان. يكى از دوستهاى آنها به محض اينكه نشست، گفت: به به، خواهران غريب. گفتيم: چقدر شما باهوشيد! بعد از آن همه سال چقدر زود ما را تشخيص داديد. گفت: من به همه دوقلوها مى گويم خواهران غريب و تازه فهميد كه ما واقعاً همان خواهران غريبيم.
من اگر شما را بيرون مى ديدم، اصلاً نمى توانستم تشخيص دهم.
الهام: بعضى ها خيلى سريع مى فهمند. در همان مهمانى يك خانم سريع فهميد. گفت من هشت بار فيلم شما را ديده ام.
پوراحمد: در نسخه اوليه تكه اى از فيلم بود كه الهه، آهنگ نيلوفر را - البته تنها با ملودى و با شعر تازه - مى خواند، اى دختر صحرا...! نيلوفر! من شعر كودكانه روى اين ملودى گذاشته بودم.
(الهه شعر را دكلمه مى كند) حالا تو نرگسى يا من؟ ‎/ شدى خياط به جاى من ‎/ كنم مشق پيانو ‎/ من كه بين كاغذا ‎/ پارتى تو را پارتى تو را ‎/ غريب به خونه بابا ‎/ نيمه گمشده من ‎/ حرفاى نشنيده من ‎/ نشنيده و ناگفته حرف تو و من...
الهه: غير از شعر، صحنه اى هم كه گرفته بودند، خيلى قشنگ بود.
پوراحمد: شعر اول كار هم كه بچه ها با همكلاسى هاشان مى خوانند - بر پايه ملودى نازنين مريم - خوب درآمد. مث شبنم كه نمى مونه ‎/ روگل و پونه ... قهر نكن تو با من (همه را با ملودى و همان حال و هواى كودكانه مى خواند).
سر صحنه هم همين طورى ملودى را به شما القا مى كردند يا با دعوا؟
الهه: دعوا نه، يك بار فقط؛ همان بارى كه گريه ام گرفت. يك بار ديگر هم بود كه (به پوراحمد چپ چپ نگاه مى كند و با شيطنت و شوخى) همچين خوشم نيامد.
پوراحمد: چى شده بود؟
الهه: لوكيشن پارك ساعى بود. ديالوگ هاى من هم خيلى زياد و سخت بود. براى من گفتيد و آماده گرفتن شديم. من ديالوگ ها يادم رفت. آن طرف تر هم داشتند ساخت و ساز مى كردند، سر و صدا زياد بود. خلاصه تا پنج بار هيچى به من نگفتيد. بعد عصبانى شديد و دعوا كرديد. من هم خودم فيلمنامه را گرفتم و خواندم. خلاصه روى برداشت ،۱۳ قبول كرديد.
مثل اينكه واقعاً آن دوقلوها باهوش تر بودند...
هردو خواهر باهم: نفهميديم...!
پوراحمد: راست مى گويد. سر و صدا زياد بود، نور داشت مى رفت، تراولينگ طولانى داشت تا مى رسيد به صحنه اى كه بچه ها داشتند مانتوشان را با هم عوض مى كردند كه برعكس بروند خانه پدر و مادرشان.
الهام: بيشترين برداشت هم همين ۱۳ تا بود. آقاى پوراحمد يك صحنه را خيلى دوست داشتند.
پوراحمد: صحنه اى كه خسرو شكيبايى دست بلند مى كند و الهه نفسش را سريع بالا مى كشد و مى گويد: نزنى ها!
بچه ها شما چند بار فيلم را ديديد؟
الهه: تا موقعى كه اكران بود، ۲۰ بار.
الهام: يك اتفاق جالب. عيد پارسال فيلم را تلويزيون گذاشته بود. ما بارها فيلم را ديده ايم و همه چيز آن را حفظيم اما به ديالوگى برخورديم كه اصلاً نشنيده بوديم، چون هربار هم كه فيلم را مى ديديم فقط به بازى همديگر مى خنديديم.
بعضى از ديالوگ ها در اين سالها برايتان كاربردى نشده؟
الهام: چرا. هم بعضى از ديالوگ هاى خودمان هم بقيه؛ مثلاً «دندم نرم، چشمم كور. خودم كاراى خودمو مى كنم» كه آقاى شكيبايى مى گفتند.
سينما كه مى رفتيد چطور بود؟
الهام: خب مسؤولان سينما محبت مى كردند. بهترين جا را به ما مى دادند. ولى ما دو تا مى رفتيم رديف اول مى  نشستيم كه بتوانيم شيطنت كنيم و بخنديم.
پوراحمد: بابا نيامد سينما براى تماشا؟
الهام: اولين بار بابا نيامد، ولى مادرمان آمد. بعداً بابا آمد. هر بار هم كه فيلم را مى بيند گريه اش مى گيرد. يكبار سه، چهار سال پيش خيلى از فاميل خانه ما بودند و تلويزيون فيلم را گذاشت. ما طبق معمول مشغول شيطنت بوديم.
الهام: خلاصه مهمان هاى آن شب ما هم از خارج آمده بودند. در صحنه اى كه من گريه ام مى گيرد ما مشغول خنده بوديم. يكهو برگشتيم ديديم مامان و خاله ها و همه دارند گريه مى كنند. رفتيم همه را بوسيديم و گفتيم بابا بى خيال.
از مصاحبه هاى بعد از فيلم چه خبر؟
الهه: همان موقع يكبار براى هفته نامه سينما مصاحبه كردند. يك خبرنگار هم از شهرستان با خانواده اش آمد به ديدنمان. بعد هم به ما ۲۰ تا كاغذ دادند و گفتند براى همه بچه هاى فاميل مان امضا كنيد!!
الهام: پارسال هم همين اتفاق افتاد. برادر دوست ما خيلى كوچك است. وقتى فهميده بود خواهران غريب دوست هاى خواهرش هستند به همه دوست هايش گفته بود. آمدند و كلى كاغذ را منظم خرد كردند. اوه… ما نشستيم و همين طور امضا كرديم. بله، تازگى هم اين اتفاق ها مى افتد. بچه هاى همنسل ما بيشتر دوستمان دارند. تازگى اگر كسى بفهمد و ما را بشناسد همان شب مى رود و فيلم را دو، سه بار مى بيند…
چقدر با هم دعوا مى كنيد؟
الهه: قهر ما يك دقيقه است. اصلاً نمى توانيم. زود همديگر را مى بوسيم و آشتى مى كنيم.
شما كه اينقدر عاشقانه به هم وابسته ايد، اگر فرضاً تجربه اى عاطفى براى يكى از شما اتفاق بيفتد چى؟
الهام: كسى در دل ما جايى پيدا نمى كند! (خنده)
پوراحمد: به هر حال شما فكر نمى كنيد يك روز ممكن است ازدواج كنيد؟ اصلاً تا آلان موارد خواستگارى برايتان پيش آمده؟
الهام: نخير، ولى دوست داريم اگر قرار است اين اتفاق بيفتد، همسران آينده مان هم دو تا دوقلو باشند. اينجورى كمتر به علاقه ما حسادت خواهند كرد!
پوراحمد: خيلى سخت پيدا مى شود...
الهه: خب نشود! (خنده) عجله نداريم.
به خاطر اين شيطنت شده بود شما را از هم جدا كنند؟
الهه: آره... دبستان بوديم اتفاقاً. مادر ما اصرار بر اين داشت كه كلاس هاى ما جدا باشد تا حواسمان براى درس پرت نشود. وقتى اين كار را كرد تازه تمركز ما به هم ريخت. بعد از يك سال نظرش عوض شد از بس ما گريه كرديم. البته خواهربزرگترمان هميشه به مامان مى  گفت كه اين كار را نكند.
آقاى پوراحمد! بچه ها الان شيطون ترند يا آن موقع؟
پوراحمد: در شيطنت فرقى نكرده اند، ولى اصلاً از دست اين ها، حرص نمى خورم. سر آن فيلم فقط گاهى از دست نعيمى، دستيار اولم حرص مى خوردم و گاهى خسرو (شكيبايى) چون بعضى وقت ها، دير مى آمد سر صحنه. البته نعيمى جزو تجربه هاى اولش بود ولى خيلى پسر نازنينى است. الان رفقاى صميمى هستيم، با خسرو هم همين طور. بحث كار هميشه فرق مى كند.
الهام: فقط يك بار از دستمان ناراحت شدند و آب ريخ ريختند از پشت توى گردن من.
پوراحمد: كى؟ كجا؟
الهام: الهه آن طرف دوربين بود. من رفته بودم پشت دوربين و اداى شما را در مى آوردم. مثلاً به الهه ميزانسن مى دادم و خلاصه شيطنت مى كرديم. يكهو ديدم كه پشتم يخ زد.
بچه ها! يادتان هست چقدر دستمزد گرفتيد؟
الهه: نفرى صد هزار تومان.
براى بخش هاى موزيكال فيلم چطور آماده مى شديد؟
الهه: بعداز دو مرحله تست ما انتخاب شديم، چند جلسه ما را فرستادند پيش آقاى چشم آذر كه بخش هاى موزيكال فيلم را تمرين كنيم.
پوراحمد: البته خسرو از خيلى قبل تر پيش چشم آذر مى رفت.
خب، بياييم به امروز. الان اگر پيشنهاد بازى داشته باشيد قبول مى كنيد؟
الهه: اگر آقاى پوراحمد باشد قبول مى كنيم.
ديگر كارگردان ها چى؟
الهه: خب بله، خيلى دوست داريم.
ديگر به چه چيزى علاقه داريد؟
الهام: مثلاً من دوست دارم هر چيزى را كه مى خواهم بدانم، بدانم.
الان چه چيزى دوست دارى بدانى؟
الهام: فرهنگ هاى مختلف. آيين ها و مراسم مختلف مردم دنيا. الهه هم همين طور. به همين خاطر سفر را هم خيلى دوست داريم.
پس حتماً هم خيلى مطالعه مى كنيد...
الهام: البته من كمتر مطالعه مى كنم. بيشتر الهه مى خواند و براى من مى گويد.
الان مخاطب حرفه اى سينما هستيد؟
الهه: نه به آن صورت. كمى مجله و ... مى خوانيم و فيلم هاى خوب را هم مى بينيم ولى بيشتر وقت مان به كار و درس مى گذرد.
اگر قرار باشد به جاى «غريب» يك صفت ديگر براى خودتان بگذاريد، چى خواهد بود؟
پوراحمد: «يك جان در دو قلب»...
الهام: يكى از دوستاهايمان اسم ما را گذاشته جيغ ۱ و جيغ ۲.
الهه: راستى چرا تو اينقدر از ما سؤال مى پرسى؟ ما هم مى خواهيم از آقاى پوراحمد سؤالى كنيم.
خب بفرماييد!
الهه: آقاى پوراحمد! بازى ما چطور بود؟
پوراحمد: (تمام انرژى اش را در گفتارش جمع مى كند و با خنده اى از سر شيطنت مى گويد) افتضاح بود!!
(حالا دوباره و شايد هم چند باره، بچه ها براى كارگردانشان دست مى زنند)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |