جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۸۵ - ۱۵ ربيع الاول ۱۴۲۷
Fri, Apr 14, 2006
هنر (ادبيات)
۳۴۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
تورق مجموعه داستان ويولن زن يكدست ،ترجمه اسدا.. امرايى
مرورى برنشريات ادبى جهان
نگاهى ديگر
254277.jpg
داوود مهوار مرادى(ساويسا)
احمد پرهيزى


او تا آخرعمريك كودك بود

«زبان تو را ديگر
موريانه ها به دوش دارند
كه حيات، رنگين كمان خط خورده دفترت شد.
ما از كهكشان هاى بى اشك مى آييم
عصرى بى زمان
با شاخه اى كلاغ روى خطوط رفتارمان.» *
(۱) موريس بلانشو فيلسوفى كه همواره به مرگ انديشيده، اما هرگز دلبسته آن نبوده، مرگ را «اتفاقِ بى اتفاقى» خوانده است كه «هميشه يا خيلى زود سر مى رسد يا خيلى دير» و از همين روى همه در مى مانند كه در مواجهه با آن چه رفتارى پيشه كنند.بحث البته بر سر ژستى فيلسوف مآبانه نيست.صحبت از مبهوت شدن در برابر قدرتى است كه گويا كسى را ياراى او نيست.هر چند همان بلانشو استدلال مى كند كه مى توان اين قدرت را نيز از پاى درآورد. حالا دوست خوبم عليرضا كيوانى نژاد از هفته نامه ايران جمعه تماس گرفته است و از علت غيبت دو روزه ام مى پرسد.گويا خود را براى شنيدن هر بهانه اى آماده كرده است جز خبر مرگ دوستى كه از قضا با او هم آشنا بوده است.با بغضى در گلو از نوروزهاى اخير مى گويم و دوباره «بى نشاط بهارى كه بى رخ تو رسيد.» براى مبهوت شدن همين سه حرف كافيست.
«تو كه حيات نبودى
سنگ، شعر رؤيايت شد
و آب، خط نامه ما.»
(۲) رو به رويم نشسته است.با خنده مى گويم: «ازدواج نمى كنى؟» مثل هميشه قهقهه اى سر مى دهد، و پاسخى نمى دهد.مى گويم: «اگر يك وقت اتفاقى برايت بيفتد در تنهايى؟ نمى ترسى؟» مى گويد: «از چى بترسم؟ نهايتش اين است كه مى افتى و بوى تعفنت همه جا را بر مى دارد.خوب، اين كه به ديگران مربوط است!» حالا گويا همين اتفاق در تنهايى افتاده است كه سه روز است برق خانه روشن است و پيكان قهوه اى به خلاف هميشه جلوى در پارك است و صدايى از درون خانه به گوش نمى رسد.تلفن است كه يكريز زنگ مى خورد.با خودم مى گويم: «مثلاً قول داده است كه با هم برويم شمال.ما را گذاشته و رفته.» و تلفن همراهش تنها اين جمله بى معنا را تكرار مى كند: «مشترك موردنظر خارج از محدوده آنتن دهى است...»
«- خواب خواب هايت از گلوى گياهان بيدار مى شود
و هزار قاصدك بى مقصد را
در باد رها مى كند._
(۳) داوود مهوار مرادى كه با نام مستعار ساويسا مهوار مى نوشت، ششم فروردين ماه امسال در منزل مسكونى اش واقع در صفاشهر شهريار درگذشت.علت مرگ او برق گرفتگى اعلام شد و پزشكى قانونى اين موضوع را تأييد كرد.همسايگان پس از سه روز وارد خانه او شدند و با جسد او مواجه شدند كه كف هال افتاده بود.او را كنار گور مادرش در قبرستان محلى صفاشهر به خاك سپردند.
اين نويسنده و مترجم تاكنون سه كتاب منتشر كرده بود: «...و باز هم شاهزاده كوچولو»، «سرزمين ديگر»، و «روز معلم».دو كتاب «زيباترين گل سرخ جهان» و «زنگ انشا» را هم آماده چاپ داشت.علاوه بر اين ها مقدار زيادى دست نوشته از او باقى مانده كه شامل شعر و قطعات ادبى و قصه هاى كوتاه است و دوست نزديكش حامد نورى با اندوه تأكيد مى كند كه هر چه را از ساويسا باقى مانده است به سرانجامى خواهد رساند.
(۴) ساويسا مهوار هر روز در حال آموختن چيزى بود، كتاب مى خواند و به كلاس هاى آموزش زبان مى رفت، از جمله فرانسه را در دانشگاه شهيد بهشتى خوانده بود و ايتاليايى و اسپانيايى و انگليسى هم مى دانست.او در آغاز كتاب شاهزاده كوچولويش (كه به زبان اسپرانتو در اينترنت موجود است و گويا دوستى آن را به انگليسى نيز برگردانده است) نوشته است: «من نويسنده نيستم.چند دليل هم براى خودم دارم: اول اين كه تا به حال كتابى ننوشته ام.دوم اين كه براى نويسنده شدن بايد خيلى پاك بود، درست مثل بچه ها.سوم اين كه نويسنده بايد داراى احساسى يگانه باشد تا بتواند طرح پيشين خود را بر روى كاغذ پياده كند.ولى من در سطر سطر نوشته هاى خود گريسته ام.چهارم اين كه نويسنده مى تواند و بايد بتواند اگر دوست داشته باشد چيزى را ننويسد.ولى من نتوانستم...»
(۵) ساويسا مهوار علاوه بر نويسندگى، به معناى واقعى كلمه يك فعال فرهنگى بود.هر جا درباره كتاب كمكى از دستش بر مى آمد كوتاهى نمى كرد و اين كار را با نهايت علاقه انجام مى داد.او در تأسيس كتابخانه هاى بم با سازمان يونيسف همكارى داشت.شركت در جلسات شوراى كتاب كودك، انجمن نويسندگان كودك و نوجوان، خانه كتابدار، خانه ترجمه براى كودكان و نوجوانان و مؤسسه پژوهشى تاريخ ادبيات كودكان و همكارى فعال و بى چشمداشت ساير فعاليت هاى او بود.براى ترويج كتابخوانى به مدارس تهران و شهرستان ها مى رفت و با كودكان گفت و گو مى كرد و از فوايد كتاب و كتابخوانى مى گفت.در اين سفرها البته با او نبودم.اما حدس مى زنم به كتابى فكر مى كرد كه سخت شيداى آن بود.«در آفريقا هميشه مرداد است» كه مجموعه اى است از انشاهاى صميمى و صريح كودكان ناپل و آموزگارى ايتاليايى همت به جمع آورى آن ها كرده است.از يك نكته هم مطمئنم كه او هنگام صحبت كردن با آن كودكان نيازى به گشودن زبان كودكى نداشته است، خاطره شعف كودكانه او وقتى از كتاب هاى شل سيلوراستاين قطعه اى مى خواند يا درباره آخرين تغييرات سايتش به نشانى http://www.smahvar.com سخن مى گفت، امروز دل همه آشنايان او را مى سوزاند.
(۶) ساويسا شركت در جلسات شوراى كتاب را بر هر كارى ترجيح مى داد، و البته در همه مباحثات با شور و شيفتگى شركت مى كرد و ابايى از گفتن نظرش نداشت.اعضاى شوراى كتاب كودك و از جمله خانم ها ميرهادى و راعى را با احترامى عميق ستايش مى كرد و كسى چه مى داند شايد در دل، اين دو را همچون مادرش مى ديد كه اكنون كنار او آرميده است.در نمايشگاه كتاب جلسه اى در بزرگداشت خانم توران ميرهادى برگزار شد و از جمله به ساويسا مهوار فرصتى براى خواندن متن دادند.او با احساس فراوان شروع به خواندن متنى طولانى كرد و از قضا گفت كه چطور كلاس هاى دانشگاه را رها مى كرد و به شورا مى آمد.من در آن جلسه حاضر بودم، اما ساويسا بى توجه به اين موضوع بارها برايم خاطره آن روز را تعريف كرد كه چطور متنى كه نوشته بود اشك به چشم برخى حاضران آورده است.علت اين تكرار تنها همان احترام و ستايشى است كه خانم ميرهادى در نزد وى داشت و نه سخن گفتن در جمعى ارجمند كه همواره در ميان آنان بود و هرگاه مى خواست، مى توانست برايشان حرف بزند.
(۷) اعلاميه دوستان و همكاران او را مى خوانم كه نوشته است «ساويسا با شازده كوچولو به همان جايى رفت كه او گم شد و از خود ستاره اى در دل كهكشان باقى گذاشت.» شايد حقيقت دارد، شايد هم دوستانش را جا گذاشته است و بى خبر به شمال رفته است، نمى دانم.اما از يك چيز مطمئنم كه ديگر هر چه به آن شماره تلفن در صباشهر زنگ بزنم نمى توانم صداى دوستى را بشنوم كه وجود او برايم يادآور عزيزترين كودكان بود و درست مثل آنان فارغ از دغدغه «جهان و كار جهان»، صميمى، بى آزار و معصوم بود.
«- نمى پايد! كوچه راه تو مى گيرد
و ترانه اى درِ خانه ها را مى كوبد
و مردم هراسان به روشنايى مى ريزند.- »
* اشعار درون متن بخشى از شعر ۳ دفتر «من پسرى ساده براى بهار هستم» سروده هادى محيط.با سپاس از او و نيز دوست فرزانه شهرام اقبال زاده.
تورق مجموعه داستان ويولن زن يكدست ،ترجمه اسدا.. امرايى
يك ويولن، يك روز خوب
254193.jpg
ع. ك
براى آن گروه از خوانندگان بعضاً كم حوصله ايرانى كه هر از چند گاهى به خواندن كتابى همت مى گمارند ،  مجموعه داستان مى تواند بهترين پيشنهاد باشد به جاى يك رمان، چه از لحاظ وقت و چه ازلحاظ حوصله. اين فرايند تقريباً برعكس روندى است كه در كشور هاى غربى بعضاًمى بينيم، چه محور اين نوشته بررسى علل اين مسأله نيست.
نويسندگان بسيارى توسط مترجمان پركار ايرانى به جامعه ادبى ايران - خوب يا بد - معرفى شدند. نويسندگانى كه بعضاً در كشور خودشان هم چندان مورد توجه نيستند و تنها به مدد جست و جوى مترجمان ايرانى، تبديل به چهره اى شاخص در ايران شدند. محصول چنين تفكرى است نويسنده اى چون كوئليو.در اين رهگذر، اسدا.. امرايى، طى بيش از دو دهه فعاليت ادبى،بر آن بوده تا با بهره گيرى از ابزار ترجمه، نويسندگان روز دنيا را به مخاطب ادبيات بشناساند. ترجمه هاى اين مترجم ازنويسندگانى چون ساراماگو، كارور،گالاگر،آتوود و غيره،از وى چهره اى كوشا بر جاى گذاشته است.
امرايى، اين بار نيز در مجموعه اى جديد با عنوان ويولن زن يكدست، به سراغ چهار داستان نويس مى رود. اين مجموعه چهارمين جلد از سرى كتابهاى ۲۰ نويسنده ۶۰ داستان است كه انتشارات آميتيس آن را روانه بازار كرده است.۶ داستان اين مجموعه از يك زوج سرشناس آمريكايى است به نامهاى ريموند كارور و تس گالاگر.كارور نويسنده است كه اگر بخواهيم او را در طبقه بندى هاى رايج مكاتب ادبى قرار دهيم بدون شك رئاليسم طبقه اى است كه آثارش را در بر مى گيرد. روند داستانى و فضايى كه داستان هاى كارور در آن شكل مى گيرد، مؤكد اين مطلب است.از اين نويسنده پيش از اين نيز مجموعه داستانهايى روانه بازار كتاب ايران شده كه از آن بين مى توان به رابطه (ترجمه حميد يزدان پناه)،كليساى جامع(ترجمه فرزانه طاهرى)و غيره اشاره كرد. كارور در سال ۱۹۸۸ در اثر ابتلا به سرطان در گذشت.
بدون شك داستان هاى كارور در اين مجموعه يك سرو گردن از سه نويسنده ديگر متمايزترند. در همان چند خط ابتدايى داستان «افسار»باز هم مى توان تبلور رئاليسم را در آثار كارور ديد.«پوزئيدون و رفقا» و «شصت جريب» دو داستان ديگر اين نويسنده هستند در مجموعه مذكور.به گمان نويسنده اين مطلب،افسار قوى ترين داستان اين مجموعه است.داستانى با روايتى ساده اما قابل تأمل از زندگى آدمهاى جامعه آمريكا.
اما داستان هاى تس گالاگر در اين مجموعه.گالاگر همان طور كه به قلم مترجم در ابتداى كتاب آمده است،پيش از آن كه نويسنده باشد،شاعر است.كاكوتانى،منتقد بنام نيويورك تايمز در باره اين بانوى شاعر نوشته بود:«...گالاگر در نثرش،مخاطب را به ياد قوانين رايج در شعر مى اندازد. توصيف هايى شاعرانه كه در پاره اى از موارد به كليت داستان لطمه وارد مى كند. او اما چند سالى است، تلاش مى كند از جريانات رايج ادبى در آمريكا فاصله بگيرد كه البته تا الان موفق نشده است...»
در باره اين نويسنده حرف و حديث بسيار است. عده اى او را يك داستان نويس معمولى مى دانند كه در پاره از موارد بارقه اى از اميد را در دل مخاطب زنده مى كند و عده اى او را از نامهاى موجه ادبى روز دنيا. از اين تعارفات رايج كه بگذريم به داستان هاى او در اين مجموعه  مى رسيم. نخستين داستان وى،«زنى كه سالم از آتش گذشت» نام دارد كه كوتاه ترين داستان گالاگر در اين كتاب نيز به شمار مى رود. نمى توان از اين داستان ها درباره قدرت نويسندگى گالاگر نظر داد (براى كسى كه اول بار است داستانى از وى مى خواند!)داستان ها در نهايت سادگى نوشته شده و در نهايت فرصتى را در اختيار مخاطب قرار نمى دهند كه اندكى درباره آن چه گذشت، فكر كند.ساده تر كه بگوييم،چيزى براى فكر كردن و تأمل در اين سه داستان وجود ندارد. اما رابطه بين آدمها خود بهترين بهانه براى روايت زندگى آنهاست.«دانى لويد» شخصيت داستانى داستان دوم اين مجموعه است.داستان از حسادت هاى دوران مدرسه شروع مى شود. با جملاتى كه مى توانستند بهتر از اين باشند(يا ترجمه شود) و در ضمن نشانى از ادعاى منتقد آمريكايى را نيز در بر دارند.
بنا بر اين اگر قرار باشد با همين سه داستان در باره گالاگر رأى بدهيم ،او از بسيارى از نويسندگان وطنى هم كم مايه تر مى نويسد.
اما دو نويسنده ديگر هم در اين كتاب به مخاطب معرفى مى شوند.«دن شائون» و «لوييز اردريك». شائون به مراتب از همتاى ديگرش بنام تر است و فاصله بين او و اردريك و گالاگر را مى توان در داستان «من بزرگ» به خوبى درك كرد.«دست مصنوعى» و «ترس از خودم»عناوين ديگر داستان هاى شائون هستند.شائون نويسنده است كه در پاره اى از آثارش رگه هايى از مدرنيسم ديده مى شود و در تعدادى ديگر نيز رئاليسم را تجربه مى كند.با اين اوصاف اگر چه در كارنامه ادبى وى جوائز زيادى ديده مى شود،اما هيچ يك از آنها(حتى جايزه ملى كتاب آمريكا) آنقدرها آوازه بين المللى ندارد كه او را تبديل كند به چهره اى شناخته شده.آثار وى در ايالات متحده، تك و توك نقد مى شود اما از داستان نويسان شناخته شده در اين كشور است.
لوئيز اردريك در اين مجموعه نويسنده اى است قابل اعتنا. روزنامه ديلى پرس در باره اين نويسنده مى نويسد:«...رابطه عرفانى شخصيت هاى داستانى اردريك با خدايشان،بر گرفته از زادگاه نويسنده است...» نويسنده سرخپوست تبار اين مجموعه، داستانى خوب دارد به نام ويولن زن يكدست، كه نام كتاب نيز از همين داستان گرفته شده است. «شامنگوا» ويولن زنى است با دستى معيوب. شخصيتى پيچيده ندارد اما صرف كردن فعل خواستن در اين آدم كه ظاهراً روزگارى خوش تيپ هم بوده،ستودنى است. اردريك در ميا ن نويسندگان اين مجموعه كمترين توصيف را در داستان هايش به كار برده است. از اين رو شايد خواندن داستان هايش به مذاق هر مخاطبى خوش نياد،اما داستان هاى وى حداقل اين حسن را دارند كه سر گرم كننده هستند.«شيطان: دزد بزرگ سياره» و «خواهر گودزيلا» داستان هاى ديگر اردريك در اين كتابند.
لازم است ياد آورى كنيم، آنچه در اين مطلب عرضه شد،تنها يك نام داشت: معرفى.
باقى به قضاوت شما كه كتاب را بخوانيد و در باره اش نظر دهيد.
مرورى برنشريات ادبى جهان
از نويسنده رمان مشهور «برف»چه خبر؟
اوايل سال جارى اورهان پاموك، رمان نويس برتر تركيه به اتهام توهين به كشورش زندانى شد.اكنون وى در نخستين گفت وگويش با روزنامه گاردين بعد از اين كه پرونده اش از دادگاه بيرون كشيده شد، مى گويد: مى خواهم به انجام كارى بپردازم كه مى توانم آن را به بهترين نحو انجام دهم و آن كار، چيزى جز نويسندگى نيست.
روزنامه گاردين گزارش داد، كتاب «از دوران جوانى» با خاطرات اورهان پاموك از زندگى طولانى  در زادگاهش استانبول شروع مى شود.وى در اين باره گفت: شك دارم در جهانم چيزى بيشتر از آنچه ديدم، وجود داشته است.جايى در خيابان هاى استانبول، در خانه اى شبيه خانه هاى همه ما، اورهان ديگرى بسيار شبيه به من زندگى مى كرد، او مى توانست دوقولوى من، حتى بدل من باشد.زمانى كه دعواهاى مداوم والدينش، وى را ناتوان كرده بودند، از شرايطى مى گويد كه به انجام «يك بازى غيب شدن»مى پردازد: بر روى ميز توالت مادرش مى نشيند، آينه  سه وجهى را طورى تنظيم مى كند كه تنها اورهان در آن منعكس مى شود.او مى گويد ، اين بازى است كه بعداً از آن در رمان هايش نيز استفاده كرده است.اين آينه ها مملو از شكست خود و صدا و بخش هاى كوچكى براى راوى اى به نام اورهان است.اين بازى همچنين يك راه مفيد براى فكر كردن درباره  پاموك به عنوان نويسنده و جايگاه اش در جهان است كتاب هايم با عكس العمل هاى كاملاً متفاوت در كشورهاى گوناگون خوانده مى شوند.در انگليس وى نويسنده اى ادبى مشكل نويس و راوى داستان هاى جنايى جذاب است.پاموك نويسنده اى است كه تحت تأثير صنعت نويسندگى در اروپا قرار داشته و نوعى معدن چى تاريخ تركيه است.پاموك با صحبت كردن عليه دولت اش به نوعى مسير تركيه براى از بين بردن تنش ها و نارضايتى هاى بين تركيه و اروپا را هموار كرد.
پاموك نويسنده  پنج رمان است كه يكى از آن ها با عنوان «نام من قرمز است» جايزه بين المللى IMPAC را از آن خود كرد.از سوى ديگر اين كتاب نام پاموك را در ليست كوتاه جايزه ساموئل جانسون و طبقه بندى تاريخى مراسم كتاب انگليس در هفته گذشته ثبت كرد.بنابراين پاموك در انگليس نويسنده اى برتر به حساب مى آيد، اما اين برترى قابل مقايسه با مقام اش درتركيه نمى شود.كتاب «قدردانى از زندگى جديد» كه زمان انتشارش در سال ۱۹۹۴ نام خود را در ليست پرفروش ترين رمان تاريخ تركيه ثبت كرد و كتاب پرفروش «نام من قرمز است» سبب شد نام پاموك به عنوان شخصيتى برجسته در زادگاه اش ثبت شود.اما سال گذشته زمانى كه با يك خبرنگار سوئيسى صحبت كرد و گفت «يك ميليون ارمنى و ۳۰ هزار كرد دراين كشور كشته شده اند و من تنها كسى هستم كه جرأت كرده ام در اين باره سخن بگويم» از طرف ناسيوناليست هاى ترك در بدنامى غرق شد.در سال ۲۰۰۵ دولت تركيه اعلام كرد، افرادى كه به دولت توهين مى كنند، بايد به زندان محكوم شوند، تا جايى كه تا پايان سال گذشته، حدود ۶۰ نويسنده و روزنامه نگار طى اين قانون دادگاهى شدند.به اين ترتيب روزنامه ها مبارزاتى را عليه پاموك آغاز كردند، تا جايى كه حتى برخى از ستون نويس هاى متعصب پيشنهاد دادند، وى بايد كشته شود.پس از آن در تظاهرات  مختلفى، كتاب ها و پوستر هايش سوزانده  شدند.اين در حالى است كه وى هراز گاهى نيز به مرگ تهديد مى شد، تا جايى كه گاهى مجبور بود، در جايى پنهان شود.
عاقبت وى به دادگاه بازگشت و شواهد نشان مى داد، سه سال محكوميت در انتظارش است.
وى چهار روز قبل از تاريخ تشكيل دادگاه اش نوشت: كسى كه مثل من در كشورى زندگى مى كند كه براى پادشاه ها، قديس ها و پليس ها احترام قايلند، اما از احترام به نويسندگانشان پرهيز مى كنند و اجازه مى دهند، آنها ساليان دراز را در دادگاه ها و زندان ها بگذرانند، جاى تعجب نمى ماند اگر روانه دادگاه شوم.اكنون مى فهمم كه چرا دوستانم به من با لبخند مى گويند، بالاخره تو نويسنده حقيقى تركيه شدى.
رمان برف كه وى آن را دو سال قبل از حادثه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ نوشتن اش را آغاز كرد در « كارز» واقع در شمال شرقى تركيه به وقوع مى پيوندد.اين رمان به مسائل سكولارها و مذهبى ها در كشورى مى پردازد كه بين اين دو گروه تقسيم شده است.
وى اخيراً مجموعه مقالاتى از ۳۰ سال گذشته را جمع آورى كرده است، بسيارى از اين مقالات درباره  توماس مان، تولستوى، پروست، نابوكوف، بورخس و بويژه داستايوفسكى است.وى به دليل اينكه مجذوب نويسندگان غربى بود، اغلب مورد انتقاد قرار مى گرفت.
در رمان هاى پاموك، صدا و موضوع ايفاى نقش مى كنند.براى وى اين روش به معناى كشف است.بنابراين رمان «قلعه سفيد» (۱۹۹۵) كه داستان يك محقق ايتاليايى قرن ۱۷ را روايت مى كند كه از سوى دزدان دريايى عثمانى دستگير مى شود و به يك ترك كه به آ موزش درباره غرب علاقه دارد فروخته مى شود، نوعى درگيرى شخصى است.اين كتاب نخستين كتاب اين نويسنده بود كه موفقيت هاى بين المللى براى خود كسب كرد.
اتهامات عليه پاموك در هفته هاى قبل از شروع مذاكرات بر سر ورود تركيه به اتحاديه اروپا سر تيتر روزنامه هاى بين المللى و نگرانى اصلى دو طرف تبديل شدند.
خبرسازان
254190.jpg
باز هم اخوان به كوشش كاخى



«باغ بى برگى»، «يادنامه» و «سر كوه بلند» - گزيده اى از شعرهاى مهدى اخوان ثالث - با انتخاب مرتضى اخوان كاخى براى بار چهارم و هفتم تجديدچاپ مى شوند. نام مهدى اخوان ثالث كه همواره يادآور شعر به ياد ماندنى «زمستان»است كه چند دهه پيش او آن را در نهايت ظرافت و ماندگارى سرود.علاوه بر تجديد چاپ اين مجموعه ها، كتاب هاى «صداى حيرت بيدار»- مجموعه مصاحبه هاى اخوان ثالث - و «حريم سايه هاى سبز»- مجموعه مقاله ها و نوشته هاى اين شاعر - نيز براى سومين بار تجديد چاپ مى شوند.اما خود كاخى از آثار خودش نيز تريلوژى «قدر مجموعه گل» - سه كتاب درباره غزل، قصيده و رباعى از آغاز تا امروز - را با تجديد نظر و ساختار جديدى منتشر مى كند.


يك ناشر و حمايت از اولى ها!



رضا يكرنگيان - مدير نشر خجسته، گفت : در ميان آثار نويسندگان نوپا و جوان، استعدادهاى فراوانى وجود دارد كه بى توجهى به آنها ادبيات آينده كشور را متضرر مى سازد. به هر حال نويسندگان موسوم به كار اولى كه آثارى قابل توجه دارند بايد معرفى و حمايت شوند و ناشر نيز مى بايست با عمل به وظيفه شغلى و حرفه اى خود يعنى چاپ و نشر، علاوه بر معرفى اين آثار به جامعه ادبى، نويسندگان نوپا را نيز بيشتر به نوشتن و خوب نوشتن تشويق كند.اين ناشر گفت كه بعد از انجام داوريهاى متعدد و مشاهده داستانهاى نسل جديد نويسندگان، پيشنهاد انتشار آثار اول نويسندگان را به نشر خجسته داده است.


دوداستان از همينگوى



«رضا قيصريه»، مترجم، كه پيش از اين «سرگذشت يك غريق»نوشته «ماركز»و رمان «كافه نادرى»از وى منتشر شده بود، اين  بار دو داستان از «ارنست همينگوى»را به فارسى برگردانده است .هر داستانى ار همينگوى را مى شود با لذت خواند حتى اگر در پايان به اين نكته برسيم كه داستان ،شاهكار نبوده است.«رضا قيصريه»در اين باره گفت: دو داستان «شب قبل از پياده شدن »، «سرگذشت پيگ لس مك كارتى»را در حدود ۳ سال پيش به فارسى برگرداندم.«سرگذشت پيگ لس»در مجله «گلستانه»نيز منتشر شد.اما با ويراست جديد، اين دو داستان در دو كتاب مستقل در قطع جيبى توسط انتشارات «نيلا»روانه بازار كتاب شده اند.وى در پايان اظهارداشت  : در حال حاضر يك كتاب نيز به نام «نقاب بركش بنوپارت»كه بحثى تخيلى از «لوناردشاشا»است را به نشر «مشكى»سپرده ام .



پايگاه اينترنتى جشن كتاب



سايت فرهنگى _ ادبى ماهنامه جشن كتاب در فروردين ماه ۱۳۸۵ افتتاح شد. ماهنامه فرهنگى ادبى جشن كتاب كه تاكنون ۱۷ شماره از آن به صورت تمام رنگى و رايگان به مخاطبان عرضه شده است از فروردين ماه ۱۳۸۵ به صورت الكترونيكى هم به علاقه مندان اين ماهنامه ارائه مى شود. اين سايت علاوه بر آرشيو الكترونيكى شماره هاى قبلى ماهنامه به شكل .pdf در واقع تلاش دارد تا يك خبرگزارى فرهنگى ادبى مستقل باشد. در بخش مهم اين سايت، شامل اخبار فرهنگى و بى فرهنگى و نقد و بررسى كتاب در زمينه هاى ادبيات، علوم انسانى، روان شناسى، كودك و نوجوان و ... است. همچنين بخشى به گزارشها و مقاله هاى تخصصى اختصاص يافته است و نگاه ويژه اى نيز به تحليل اخبار صنعت نشر دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |