جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۸۵ - ۱۵ ربيع الاول ۱۴۲۷
Fri, Apr 14, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
معرفى كتاب
سكوت كيست؟
254211.jpg
ياسمن شكرگزار

ديدن عبارت «داستانهاى خيال انگيز» روى جلد اين كتاب من رو خيلى كنجكاو كرد (شما رو نمى دونم) كه ببينم چرا اينقدر روى خيال انگيزى داستانها تأكيد شده. اگر شما هم دنبال داستانهاى خيال انگيز هستيد، پس بجنبيد، چون در اين كتاب در، كمد، پوتين، بادكنك و برف، سوسك و عنكبوت مثل انسانها مشغول زندگى اند، انسانها نقش كمى دارند (در حد گفتن چند جمله گفت و گو) اين كتاب ۹۴ صفحه  اى كه اسمش (سكوت كيست؟) هم خيال انگيزه، ۲۲ داستان كوتاه داره، از جمله: در خيلى پرسر و صدا، ساعت آهنگين، داستانهاى خيال انگيز مداد معمولى، خواب ترسناك، چكمه كهنه سلام مى رساند و... از اسم داستانها، حتماً متوجه نوع فانتزى شديد، فانتزى اى كه چيزهاى بى جان (اشيا، ميوه ها و...) شخصيت هايش رو تشكيل مى دند. مثلاً در خواب ترسناك، شخصيتها خوابهاى خوب يا ترسناكى هستند كه هر شب به خواب مردم مى رند (يك شباهتهايى به كارتون شركت هيولاها داره) يكى از خوابها، خواب ترسناك كوچيكيه كه چون دلش نمى خواد كسى رو بترسونه، از اين كار سر باز مى زنه و باعث اتفاقاتى مى شه، يا در داستان «قدم رو» سه ليموترش بى حوصله و عنق ادعاهاى جالبى مى كنند، مثلاً يكى شون ادعاى ژنرالى و ديگرى ادعاى درياسالارى و بعد سر اينكه چه كسى بايد به ديگران دستور بده با هم درگير مى شند و براى حل مشكل تصميم مى گيرند به يك خانم مگس دستور بدند! اين هم قسمتى از يكى از داستانها تا با شكل استفاده نويسنده از اشيا آشناتر شيد: «... معلوم نبود چرا چكمه كهنه اين قدر اصرار داشت به پله چهارم ورودى نانوايى سلام برساند. آقاى چتر سياه... و برس كفش خانم زبر و سيخ سيخى و كيف پارچه اى گلدار پرفيس و افاده به او مى گفتند كه كسى به سلامهاى او احتياج ندارد و بهتر است چيزهاى ديگرى براى پله چهارم بفرستد. بالاخره روزى چتر سياه از پله چهارم پرسيد، اگر كسى بخواهد براى شما هديه اى تهيه كند، چه چيزى را دوست داريد؟ پله چهارم گفت: سالها پيش چكمه چرمى با ابهتى از اينجا عبور مى كرد و من سخت به او دل بسته بودم، حاضرم همه چيزم را بدهم تا بشنوم كه بهم سلام رسانده!»
«يفگنى قلى اف» روسى نويسنده كتابه. خلق موقعيتهاى فانتزى از اين نوع (حضور اشيا و ميوه ها و...) در فيلمها (داستان اسباب بازى) و كتابها خيلى رواج داره، اما اينكه آيا «قلى اف» در كتابش تونسته از اين ترفند به خوبى استفاده كنه، خودش مسأله است. با اينكه نويسنده از اشيا و كاربردشون (مثل جارويى كه مى رقصه يا مدادى كه داستانهاى خيال انگيز مى نويسه) استفاده خوبى كرده، اما نتونسته خيلى خواننده رو درگير فضاى ماجراها كنه. داستانها بيشتر شبيه افسانه ها و قصه هاى مدرن هستند كه شخصيت پردازى در اون ها صورت نگرفته و نويسنده بيشتر به دنبال نتيجه گيرى (اغلب اخلاقى) آخر قصه بوده.
مثل اين جمله در پايان يكى از داستانها: «اصل آن چيزى است كه در درون انسان وجود دارد، نه چيزى كه به نظر مى آيد.»
جدا از اينها، نويسنده در جاهايى از طنزاستفاده خوبى كرده، مثلاً عنكبوت پيرى كه در رشته تار تنيدن فوق ليسانس داره يا ليموترشى كه ادعاى ژنرالى داره، اما اين طنز (نسبت دادن اعمال انسانى به اشيا) رو خيلى ادامه نمى ده و داستان با زبان ساده اى پيش مى ره.
براى بچه هاى علاقه مند به نوشتن (خصوصاً راهنمايى ها و دبيرستانى ها) خوندن كتاب، تجربه خوبيه تا توجه شون به چيزهاى اطراف و روابط بينشون بيشتر جلب بشه (براى نوشتن البته!) متأسفانه تصاوير كتاب با كيفيت خيلى بدى چاپ شدند كه قضاوت رو درباره شون سخت مى كنه و ما هم مى گذريم!
كتاب اين هفته ۵۰۰ تومنه (كتابهاى ۵۰۰ تومنى زياد شدند!) و انتشارات «كتاب ونوشه» اون رو با ترجمه شهلا طهماسبى منتشر كرده.
سوزن جادويى
254178.jpg
قسمت آخر

نويسنده: انيد بليتون
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى

شيطونك و شلخته كه خياط هاى ماهرى نبودند، به فكر به دست آوردن سوزن جادويى مادربزرگ شيطونك افتادند و از اونجايى كه مادربزرگ شيطونك چندان دل خوشى از او نداشت، شلخته به ديدن مادربزرگ او رفت تا در يك فرصت مناسب جاى سوزن جادويى رو با يك سوزن معمولى عوض كنه و اكنون ادامه ماجرا...
شلخته با هيجان فرياد زد: «شاهكاره، بى نظيره! اما تكليف دستمال من چى مى شه؟ از حالا بايد توى يك لباس عروسكى فين كنم.» پيرزن با عصبانيت فرياد زد: «اگه جرأت دارى اين كار رو بكن تا...» شلخته سرش رو به نشانه منفى تكون داد. پيرزن هم غرغركنان به آشپزخونه رفت. شلخته با خودش گفت: «الآن بهترين فرصته» و سوزن تقلبى رو از جيبش بيرون آورد و به جاسنجاقى زد و سوزن جادويى رو به جاى اون در جيبش گذاشت.
شيطونك با ديدن سوزن جادويى خيلى خوشحال شد و گفت: «كارت عالى بود. آفرين! فكر نمى كردم موفق بشى. آخه چشم هاى مادربزرگم خيلى تيزه. مى ترسيدم موقع عوض كردن سوزن ها مچت رو بگيره. حالا مى تونيم كلى پول دربياريم. مى تونيم در عرض چند روز هزاران كت بدوزيم.» شلخته گفت: «اصلاً از مادربزرگت خوشم نيومد. خيلى ترسناك بود. احساس مى كردم هر آن ممكنه درسته قورتم بده.»
شيطونك خنديد و گفت: «بعيد هم نبود اين كار رو بكنه. خب، ديگه نمى خواد بهش فكر كنى. ما ديگه هيچ وقت پيشش نمى ريم. حالا بيا بريم و چند توپ پارچه بخريم و به سوزن بديم تا تبديل به كت كنه.» پس بيرون رفتند و كلى پول بابت پارچه هاى تازه خرج كردند، بعد به خونه برگشتند و پارچه ها رو روى ميز گذاشتند. شيطونك گفت: «پارچه زرد، قرمز، آبى، صورتى، سياه، سبز، نارنجى! چه كت هاى خوشگلى كه از اين پارچه ها درنمى آد! سوزن، گوش كن، اين هم يك سرى دوك نخ كه با رنگ پارچه ها هماهنگه. تو سوزن باهوشى هستى، مى دونى كدوم پارچه رو با كدوم نخ بدوزى. بار اول خودم نخت مى كنم، ولى دفعه هاى بعد خودت بايد اين كار رو بكنى. درست همون طور كه براى مادربزرگم كار مى كردى.»
بعد شيطونك نخ قرمزى رو از سوزن رد كرد و اون رو روى پارچه قرمز گذاشت و گفت: «كت» و اون وقت بود كه بايد سوزن رو مى ديديد! با سرعت شروع به حركت كرد و چند ثانيه بعد كتى زيبا و خوش دوخت روى ميز حاضر شد. ناگهان شلخته فرياد زد: «دكمه! فراموش كرديم، دكمه بخريم.»
پس دوباره بيرون رفتند تا براى هر پارچه دكمه هم رنگش رو بخرند. دكمه دوختن سوزن هم واقعاً ديدنى بود. اون هر دكمه رو درست سر جاش مى دوخت! شيطونك گفت: «اين هم از نخستين كت. حالا مى تونيم بريم شام بخوريم، وگرنه بايد تمام شب رو شاهد كت دوختن سوزن باشيم.» پس سوزن رو به حال خودش رها كردند و مشغول شام خوردن شدند. بعد هم به اتاق خواب هاشون رفتند تا بخوابند. سوزن به تنهايى در اتاق كار مشغول دوختن بود و در عرض ۳ ساعت، ۶۰ كت رو تموم كرد! اونقدر كه ديگه پارچه اى باقى نموند. پس با چشم درشتش به اطراف نگاه كرد: «آها پارچه رو ميزى! كت خوشگلى ازش درمى آد!» بعد دوباره نگاه كرد، «فرش روى زمين، از اون كت گرمى مى شه دوخت!» و چند لحظه بعد ديگه فرشى وجود نداشت و در عوضش كت گرمى روى زمين ديده مى شد! سوزن مشغول شد و از هر نوع پارچه اى كه در اتاق وجود داشت، كت درست كرد؛ مثل پرده، گردگير، حتى از يك جفت جوراب. واقعاً كه سوزن خلاقى بود! به زودى ديگه چيز قابل دوختنى در اتاق باقى نموند. پس پروازكنان به طبقه بالا رفت و دوباره با چشم درشتش اطراف رو از نظر گذروند؛ با ديدن تخت ها، چشمش از خوشحالى برق زد. چند لحظه بعد مشغول درست كردن كت از پتو و لحاف تخت شلخته شد. اما چون شلخته لحاف رو سفت دور خودش پيچيده و به خواب رفته بود، كار سوزن سخت تر شده بود. اول بايد كت ها رو همون طور دور تن شلخته مى دوخت و آخر سر تختخواب به شكل يك ساك بزرگ كه آستين هاى متعدد از گوشه و كنارش بيرون زده بودند دراومد! شلخته ديگه به چشم نمى اومد، چون جايى وسط كت ها خوابيده بود. اما همين كه از خواب بيدار شد، شروع به دست و پا زدن كرد. با خودش گفت: «چه اتفاقى افتاده؟ من كجام؟» و شيطونك رو صدا زد. اما مثل اينكه حال شيطونك هم بهتر از او نبود و درست مثل شلخته لاى انبوهى از كت گير كرده بود. شلخته و شيطونك فرياد كشيدند و اونقدر دست و پا زدند تا از تخت پايين افتادند. سوزن نمى دونست چه اتفاقى افتاده و كارش تموم نشده بود و هنوز داشت از لحاف كت درست مى كرد. شيطونك و شلخته لحاف پيچ، غلت زنان به طرف در رفتند و با صداى تلق و تلوقى از پله ها پايين افتادند. هر چه دست و پا مى زدند، نمى تونستند از داخل كت ها بيرون بيايند، آخه كار سوزن خيلى درست بود و دوخت هاش واقعاً محكم بود! شيطونك فرياد زد: «شلخته ما بايد همين طور غلت بزنيم و خودمون رو به بيرون از خونه برسونيم و اونقدر فرياد بزنيم تا كسى صدامون رو بشنوه و به دادمون برسه!» و همين كارو كردند و خودشون رو غلت زنان به در كوبيدند. در هم يك دفعه باز شد و بيرون افتادند. مرد شيرفروش كه تازه به اونجا رسيده بود با ديدن اونها از تعجب خشكش زد و شيشه شيرها رو به زمين انداخت.
بعد فرياد زد: «كمك، كمك! يه چيز عجيب و غريب اينجاست!» طولى نكشيد كه همه اهالى دهكده دور اونها جمع شدند. شيطونك قصه رو براشون تعريف كرد. اونها هم كت ها رو قيچى كردند و اونها رو بيرون آوردند. شيطونك و شلخته با ديدن قالى و پرده و روميزى و تمام پارچه هايى كه تبديل به كت شده بود، حسابى شوكه شدند و به سوزن جادويى نفرين فرستادند. ناگهان شلخته فرياد زد: «نگاه، سوزن جادويى هنوز مشغوله. صداش از تو كمد لباس مى آد. حتماً تا حالا از شلوارها و زيرپيرهنى هامون كت درست كرده!» شيطونك فرياد زد: «بايد هرچه زودتر برش گردونيم خونه مادربزرگم.»
و همين كار رو كردند، به اين اميد كه پيرزن بداخلاق خونه نباشه. اما از بخت بدشون پيرزن در خونه منتظر اونها بود. چون فهميده بود شلخته سوزن جادويى رو با يك سوزن تقلبى عوض كرده، مى خواست درس خوبى به اونها بده. شيطونك و شلخته سوزن رو پس دادند و به هر ترتيبى بود از دست پيرزن فرار كردند و به خونه برگشتند.
حالا وضعشون از قبل هم بدتر شده بود. ديگه هيچ آهى در بساط نداشتند. هيچ كس هم حاضر نبود كتى رو بخره كه سوزن جادويى دوخته بود. آخه مى ترسيدند كت هم جادو شده باشه و بلايى سرشون بياره. با اين همه، سوزن جادويى درس خوبى به شيطونك و شلخته داده بود!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |