جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۸۵ - ۱۵ ربيع الاول ۱۴۲۷
Fri, Apr 14, 2006
خانواده (ماجرا)
۳۴۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجراهاى قتل هاى زنجيره اى در ديگر نقاط جهان
مواظب باشيد خواستگارتان
به «سندرم اُتللو» دچار نباشد!
برديا ارسطو
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. نيازى نبود بگويد كه چه گذشت. جوانى مرتب با كت و شلوارى خوش دوخت به عنوان داماد با خانواده اى محترم آمده بودند تا دخترى را براى ازدواج ببينند.
شغل جوان از نوع فرهنگى بود. تحصيلاتش خيلى خوب بود. اومدرك كارشناسى ارشدش را هم گرفته بود. حقوقش هم بد نبود. همه چيز مرتب، همه چيز مهيا. كافى بود دختر بپسندد. گويا يك لقمه آماده آورده بودند!!
همه چيز خوب پيش رفت... آدم در كار فرهنگى باشد حقوق خوب هم بگيرد كه ديگر نمره آن ۲۰ است. دختر ديگر چه مى خواستى از خداوند؟
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. چه جوان متينى بود او كه اينك شوهرش شده بود. قد بلند،  چشمان روشن و ... و خلاصه ديگر فرصت اين نبود كه اين دل و آن دل كند.از روز خواستگارى اينك چند ماهه گذشته است؟ يك ماه؟ دو ماه، يك سال؟ دو سال؟
254181.jpg
حالادخترك نشسته است كنار نزديك ترين دوستش و خون مى گريد! آن مرد متين آن جوان آرام، چنان دسته گلى به آب داده كه نمى توان باور كرد. صورت دخترك چنان كبود و متورم است كه به زحمت مى توان او را شناخت.
پانسمان روى دست راست دختر، علامت سؤال ديگرى را پيش رو مى گذارد. يعنى تصادف كرده است؟ نه. از تصادف هم خبرى نيست.
شوهرش او را كتك زده است؟ بله، همان جوان بلندقد و آرام روز خواستگارى، همان پسر تحصيلكرده و فرهنگى!!
چشمانى كه قطرات اشك امانش نمى داد اينك پاسخ سؤالى را مى جست؛ سؤالى كه مى گفت «اى كاش راه حل بهترى را پيش رويم گذاشته بوديد»!
ماجرا از مدتى قبل شروع شده بود. حدود دو ماه قبل دختر جوان به خانه نزديك ترين دوستش آمد.او گفت كه شوهرش بد دل است. مرتب ليست تماس هاى او در موبايلش را چك مى كند. به هر بهانه اى فهرست پيام هاى كوتاه همسر را مى كاود و حتى بيرون رفتن همسرش برايش مسأله شده است.
دوست دخترك و شوهرش با او همدردى كردند و گفتند بهتر است با يك وكيل دادگسترى مشورت كند. همكلاسى همسر دوستش وكيل بود. گزينه خوبى بود تا به سبب آشنايى حتى وجهى هم بابت حق مشاوره نگيرد.
قرار گذاشته شد. دخترك به ديدار وكيل رفت و موضوع را در ميان گذاشت. حالا مى شد نتيجه قرار ملاقات گذاشتن با وكيل را به وضوح ديد.
هق هق دخترك كه فرو نشست گفت اى كاش نزد وكيل نرفته بودم! پرسيدند چرا مگر چه شد؟
و تازه معلوم شد كه يكى از تازه ترين گيردادن هاى مرد جوان همين وكيل و شماره تلفنش در ميان ليست مكالمه هاى همسرش است.
شوهر به محض اطلاع از اين كه همسرش با وكيلى آن هم يك مرد در حال مشورت است به شدت برآشفته مى شود و وقتى زن توضيح مى دهد كه اين حق اوست تا جلوى تضييع حقوقش گرفته شود دسته گل امروز رقم مى خورد. بينى شكسته. چشمان گودرفته با سياهى ناشى از ضربه، آشكارا نشان از يك زد و خورد حسابى داشته است.
گويى بى خود نبود وقتى دو جرم شناس برجسته در
۱۵ استان كشور به تحقيق درباره همسركشى پرداختند و در بررسى خود به اين نتيجه رسيدند كه در ميزان بالايى از قتل هاى زنان به دست شوهرانشان، سوءظن و بدگمانى عامل وقوع جنايت بوده است. گويى اصلاً ماده هاى قانون مجازات اسلامى به درد و درمان اين زخم نمى آيند. موادى كه ديه و قصاص را تعيين كرده اند. همين ماده ۴۸۴ قانون مجازات اسلامى كه حتى براى تغيير رنگ يا كبود شدن پوست بر اثر ضربه هم «ديه» و مجازات تعيين كرده است.
گويى اصلاً در قانون مدنى ماده ۱۱۰۳ وجود ندارد كه مى گويد «زن و شوهر مكلف به حسن معاشرت با يكديگرند» به راستى معاشرت يعنى چه؟
دوست دخترك غمناك از آنچه بر سر او آمده رو به شوهرش كرد و گفت اى كاش به او نمى  گفتى كه نزد وكيل برود!
به راستى براى چنين زنى مراجعه به يك وكيل دادگسرتى مناسب بود يا بايد كار ديگرى مى كرد؟
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. اى كاش مى دانست چه شرايطى به انتظارش نشسته است.
مردى آلوده به سوءظن. مردى بددل كه گمان مى كند همه چيز در جهت خيانت به او پيش مى رود! بى خود نيست كه نتايج آن تحقيق دو جرم شناس مطرح كشور (دكتر محمد آشورى و دكتر شهلا معظمى در سال ۱۳۸۱) نشان داده است ۴۸ درصد مردانى كه همسر خود را به قتل رسانده اند مردان بدگمانى بوده اند و ۳۵ درصد آنها نيز به سبب داشتن تعصب و حسادت و وجود شخص ثالث دست به قتل همسر خود زده اند.
گويى اين يك واقعيت تلخ است كه براساس بررسى پديده همسرآزارى در تهران كه در سال ۷۷ به وسيله عباس آقا بيگلو و كامران آقاخانى انجام شد، ۸۱‎/۶ درصد زنان مورد پژوهش با مشت و لگد همسر خود، مورد آزار قرار گرفته بودند.دخترك مى  گفت اى كاش نزد آن وكيل نرفته بود. منشى جوانى در شركت ما به كار مشغول بود. او با رضايت شوهر كار مى كرد اما در اكثر اوقات با چشمان كبود و ... مى آمد سر كار. گرچه متوجه مشكلش شده بوديم ولى در زمستان ۸۳ وقتى چند روز پياپى نيامد دريافتيم كه او به دست شوهرش به قتل رسيده است.
اگر اين دخترك هم مثل منشى شركت ما به دست شوهرش كشته شده بود چه؟ حالا چه مى گفتيم؟
ولى جداً اى كاش به جاى وكيل شخص ديگرى را مطرح مى كرديم؟ گاهى اوقات در روزنامه ها حرف هاى جالبى چاپ مى شود. يك زن روانپزشك گفته بود «دامنه سوءظن بسيار گسترده است و از يك شك ساده تا يك باور غيرقابل انعطاف در تغيير است و وقتى نگرش منفى و بار عاطفى و خشم آلود به خود گرفت به سندرم اتللو تبديل مى شود و فرد مثل شخصيت اتللو _ در نمايشنامه معروف شكسپير _ گمان مى كند كه همسرش در همه حال به او خيانت مى كند.»
خانم حاج محمدعلى وكيلى دادگسترى نيز حرف خوبى مى زد؛ مى گفت: «بايد مثل انجام آزمايش هاى خون و اعتياد كه قبل از ازدواج اجبارى و الزامى است رفتن زوج ها نزد مشاوران هم الزامى شود تا اگر هر يك از آنها دچار رفتار نامناسب و نشانه هاى خطرناك در رفتار است شناسايى و درمان شود.»
دخترك روز خواستگارى را به ياد آورده بود. به آن جوان متين و آرام كه تحصيلكرده هم بود نمى آمد كه تا اين حد سوءظن و بددل باشد. راستى از كجا مى شود فهميد كسى به «سندرم اتللو» دچار است؟ اى كاش به جاى حقوقدان، زن جوان را به يك مشاور خانواده معرفى كرده بوديم!؟ چه فرقى مى كند وقتى كسى سوءظن دارد هر شماره و هر نشانه اى را سرنخ خيانت مى داند. ولى راستى عجب روزى بود آن روز كه اين آدم فرهنگى به خواستگارى آمد!
بدبينى و قتل خواهر
اگر حوصله كرده باشيد و مطلب اصلى ما را خوانده باشيد، مى فهميد كه اين اتللو شدن در ميان ما خيلى رواج يافته است!
سايت اطلاع رسانى پليس گزارش داده است كه مردى را به تازگى در شعبه اى از شعبات دادگاه كيفرى استان تهران به جرم كشتن خواهر خود محاكمه كرده اند. اين مرد در مقابل قضات دادگاه دليل ارتكاب جنايت را به جوش آمدن خونش عنوان كرده و گفته است عكس مرد غريبه اى را در كيف خواهرم ديدم، علت را جويا شدم ولى او سكوت كرد. من هم خونم به جوش آمد و او را با روسرى اش خفه كردم.
شكايت خط كش سنجش علاقه
ما مرتب به دنبال سوژه هايى براى تهيه گزارش هاى متفاوت هستيم، در حالى كه رقم زنندگان حوادث مبتكران خلاقى هستند. خبرگزارى فارس گزارش داده است كه دختر جوانى براى امتحان علاقه نامزدش به خود، با تنظيم يك شكايت واهى، دادگسترى را درگير عشق و علاقه خود كرده است.
رضوانفر با اعلام اين خبر گفته است: دخترى كه شكايت را مطرح كرده است، مدعى شده دختر جوانى كه دانشجوى دانشگاه علمى كاربردى است، براى بررسى ميزان علاقه نامزدش طرح اعلام چنين شكواييه را كشيده و به اجرا درآورده است.
جسد ۲۰ ساله ها
جنازه هاى جوانان اين يكى دو روزه هم مى توانست خبرساز شود، ولى موضوع مرگ دو خبرنگار كار آنها را خراب كرد.
پس از كشف جسد يك پسر ۲۰ ساله در كانال آب، ايسنا گزارش داد كه جسد يك دختر ۲۰ ساله هم در كانال آبى حوالى جاده ورامين كشف شده است.
علت مرگ دختر مجهول الهويه مورد نظر كه در نزديكى يك شهرك نظامى جسدش كشف شده، هنوز نامشخص است.
جلوگيرى از تبليغات جرم زا
بالاخره بعد از چاپ و درج صدها و شايد هزاران كادر آگهى پزشكان متخلف در امر جراحى هاى پلاستيك يا فعاليت پزشك نماها، وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكى از هماهنگى وزير ارشاد و فرهنگ اسلامى با وزير بهداشت براى رفع اين معضل خبر داد.
كامران باقرى لنكرانى به فارس گفته است: نمى توان پذيرفت كه برخلاف ادعاى يك نفر براى درمان بيمارى يا انجام عمل هاى زيبايى يا ترميمى، تبليغات مكتوبى در نشريات چاپ شود و بايد بر اين نوع تبليغات نظارتى براى حفظ سلامت جامعه اعمال شود.
وى نظارت بر تبليغات پزشكى را وظيفه سازمان نظام پزشكى عنوان كرده است.
ماجراهاى قتل هاى زنجيره اى در ديگر نقاط جهان
قتل هاى نفرت انگيز يك بيمار روانى
254172.jpg
ترجمه : لى لى معين
منبع:
kavisable.com
«ادموند اميل كمپر» در ۱۸ دسامبر سال ،۱۹۴۸ در سانتاكروز كاليفرنيا چشم به جهان گشود. در سن ۹ سالگى پدر و مادرش از هم جدا شدند و حضانت وى به مادر مستبد و عصبى اش به نام «كلارنس» واگذار شد. مادر او روش هاى تربيتى خاصى براى خود داشت، مثلاً چنانچه «ادموند» نمى توانست كارهاى محول شده را انجام دهد بشدت تنبيه و گاهى مدت ها در انبار زندانى مى شد از همان كودكى حس تنفر از مادر در او شكل گرفت و ادموند در خلوت خود بارها و بارها به قتل مادر فكر مى كرد. تنبيه هاى شديد باعث بروز برخى مشكلات روانى در سر كوچك او شده بود، به طورى كه از همسالان خود وحشت داشت و قادر به دوستى با هيچكس نبود. هميشه نزد دوستان خود وانمود مى كرد كه داراى دو خواهر كوچك است كه با او هم اتاقى هستند. يكبار در سن ۱۰ سالگى گربه مادرش را زير خاك مدفون كرد و فقط سرش را از خاك بيرون گذاشت و وقتى كه مادرش بشدت او را تنبيه كرد، گربه را كاملاً در زير خاك مدفون ساخت!
چندى بعد ادموند گربه جديد مادر را ربود و با كارد آشپزخانه بدنش را تكه تكه كرد و آن را در كمد لباس خود جاى داد. بعد از آن كه مادرش از بوى بد كمد متوجه ماجرا شد، ديگر نگهدارى از او را برعهده نگرفت. به ناچار ادموند نزد پدر و نامادرى اش رفت. در آن زمان تنها ۱۳ سال داشت. اما ديرى نپاييد كه با نامادرى نيز نتوانست زندگى كند و نزد پدربزرگ و مادربزرگش رفت. اما با مادربزرگ نيز نتوانست رابطه خوبى برقرار كند و در ۲۷ آگوست سال ۱۹۶۴ در سن ۱۴ سالگى، بر اثر يك مشاجره لفظى با مادربزرگ سراغ اسلحه رفت و هنگامى كه مادربزرگ در آشپزخانه مشغول پختن ناهار بود، به پشت سرش شليك كرد و با كارد بزرگ آشپزخانه بدن او را قطعه قطعه كرد.
وقتى پدربزرگ به منزل برگشت در ايوان به او نيز شليك كرد و جسد را در همان نقطه باقى گذاشت و از خانه بيرون رفت. به مادر تلفن كرد و قتل ها را براى او توضيح داد. پس به كمك مادر او را دستگير و به زندان نوجوانان فرستادند. در زندان پزشكان تشخيص دادند كه وى دچار ناراحتى روانى است و او را به بيمارستان منتقل كردند. در سن ۲۱ سالگى پزشك معالج وى از سلامت عقل او خبر داد و او دوباره نزد مادر فرستاده شد. مادر وى در اين چند سال سه ازدواج ناموفق داشت و به سمت معاونت دانشگاه كاليفرنيا رسيده بود. او هميشه مدعى بود كه مادر به دانشجويانش بيش از او اهميت مى دهد. «ادموند» در سال ۱۹۷۱ به عنوان كارگر در يك كارخانه مشغول كار شد.
كمپر از ماه مه سال ۱۹۷۲ تا فوريه ۱۹۷۳ ، ۶ تن از دانشجويان مادرش را به قتل رسانيد كه هر كدام از قتل ها از قبلى وحشتناك تر بود. او در اثر رفت و آمد مادر با دانشجويانش آنها را شناسايى و به يك منطقه خلوت خارج از شهر مى برد و پس از كشتن آنها با گلوله يا ضربات چاقو، جسد را به آپارتمان خود مى آورد و به جنازه آنها تعدى مى كرد، سپس بدن آنها را تكه تكه كرده و مى خورد و بقاياى جسد را نيز كه تمايلى به خوردنشان نداشت به تپه هاى خارج از شهر كاليفرنيا مى برد و مدفون مى كرد. بعدها در دادگاه اعتراف كرد كه يك روز كه با دكتر روانپزشك خود وقت ملاقات داشته، جسد پسرى ۱۵ ساله در صندوق عقب ماشينش بوده است.
ادموند در آوريل سال ۱۹۷۳ هنگامى كه مادرش در خواب بود، با ضربات چكش جمجمه او را متلاشى و سرش را از بدنش جدا كرد، دستان و پاهاى او را نيز قطع و سپس او را در حمام قرار داد. به يكى از كارمندان مادر تلفن كرد و براى شام او را دعوت كرد، پس از صرف شام به همكارش تعدى كرد و او را نيز به قتل رسانيد. روز بعد در حالى كه مشغول رانندگى بود، اخبار قتل ها را از راديو شنيد، بلافاصله به پليس تلفن كرد و به همه قتل ها و قتل مادر اعتراف كرد سپس به اداره پليس رفت و تسليم شد. در دادگاه به تمامى قتل ها با جزئياتش اعتراف كرد و گفت: مادرش مرتباً به او توهين مى كرده و او ديگر حاضر به پذيرش تحقيرهاى وى نبوده است.
پس از اعترافات از رياست دادگاه خواستار حكم اعدام خود شد. اما او به اتهام ۸ فقره قتل محكوم به حبس ابد و به زندان «نل سام» فرستاده شد.
ادموند در دادگاه گفت: وقتى در خيابان خانم زيبايى را مى ديدم دو فكر به مغزم خطور مى كرد، اول اينكه او را مورد تعدى و آزار و اذيت قرار دهم و دوم اينكه وقتى سر از بدنش جدا مى شد، چه شكلى خواهد شد و چه چيزهايى در آن سر كوچولو و زيبا وجود خواهد داشت. در زمان قتل هاى «ادموند»، قاتل قتل هاى زنجيره اى ديگر به نام «هربرت مولين» نيز در كاليفرنيا پيدا شد كه ادموند مدعى بود او با سرقت هاى متدهاى وى مرتكب قتل ها مى شده است!! به دليل همين رفتارها بود كه دادگاه علت رفتارهاى وحشيانه اش با مقتولين و اجساد را جنون و ديوانگى وى دانست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |