برديا ارسطو
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. نيازى نبود بگويد كه چه گذشت. جوانى مرتب با كت و شلوارى خوش دوخت به عنوان داماد با خانواده اى محترم آمده بودند تا دخترى را براى ازدواج ببينند.
شغل جوان از نوع فرهنگى بود. تحصيلاتش خيلى خوب بود. اومدرك كارشناسى ارشدش را هم گرفته بود. حقوقش هم بد نبود. همه چيز مرتب، همه چيز مهيا. كافى بود دختر بپسندد. گويا يك لقمه آماده آورده بودند!!
همه چيز خوب پيش رفت... آدم در كار فرهنگى باشد حقوق خوب هم بگيرد كه ديگر نمره آن ۲۰ است. دختر ديگر چه مى خواستى از خداوند؟
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. چه جوان متينى بود او كه اينك شوهرش شده بود. قد بلند، چشمان روشن و ... و خلاصه ديگر فرصت اين نبود كه اين دل و آن دل كند.از روز خواستگارى اينك چند ماهه گذشته است؟ يك ماه؟ دو ماه، يك سال؟ دو سال؟
حالادخترك نشسته است كنار نزديك ترين دوستش و خون مى گريد! آن مرد متين آن جوان آرام، چنان دسته گلى به آب داده كه نمى توان باور كرد. صورت دخترك چنان كبود و متورم است كه به زحمت مى توان او را شناخت.
پانسمان روى دست راست دختر، علامت سؤال ديگرى را پيش رو مى گذارد. يعنى تصادف كرده است؟ نه. از تصادف هم خبرى نيست.
شوهرش او را كتك زده است؟ بله، همان جوان بلندقد و آرام روز خواستگارى، همان پسر تحصيلكرده و فرهنگى!!
چشمانى كه قطرات اشك امانش نمى داد اينك پاسخ سؤالى را مى جست؛ سؤالى كه مى گفت «اى كاش راه حل بهترى را پيش رويم گذاشته بوديد»!
ماجرا از مدتى قبل شروع شده بود. حدود دو ماه قبل دختر جوان به خانه نزديك ترين دوستش آمد.او گفت كه شوهرش بد دل است. مرتب ليست تماس هاى او در موبايلش را چك مى كند. به هر بهانه اى فهرست پيام هاى كوتاه همسر را مى كاود و حتى بيرون رفتن همسرش برايش مسأله شده است.
دوست دخترك و شوهرش با او همدردى كردند و گفتند بهتر است با يك وكيل دادگسترى مشورت كند. همكلاسى همسر دوستش وكيل بود. گزينه خوبى بود تا به سبب آشنايى حتى وجهى هم بابت حق مشاوره نگيرد.
قرار گذاشته شد. دخترك به ديدار وكيل رفت و موضوع را در ميان گذاشت. حالا مى شد نتيجه قرار ملاقات گذاشتن با وكيل را به وضوح ديد.
هق هق دخترك كه فرو نشست گفت اى كاش نزد وكيل نرفته بودم! پرسيدند چرا مگر چه شد؟
و تازه معلوم شد كه يكى از تازه ترين گيردادن هاى مرد جوان همين وكيل و شماره تلفنش در ميان ليست مكالمه هاى همسرش است.
شوهر به محض اطلاع از اين كه همسرش با وكيلى آن هم يك مرد در حال مشورت است به شدت برآشفته مى شود و وقتى زن توضيح مى دهد كه اين حق اوست تا جلوى تضييع حقوقش گرفته شود دسته گل امروز رقم مى خورد. بينى شكسته. چشمان گودرفته با سياهى ناشى از ضربه، آشكارا نشان از يك زد و خورد حسابى داشته است.
گويى بى خود نبود وقتى دو جرم شناس برجسته در
۱۵ استان كشور به تحقيق درباره همسركشى پرداختند و در بررسى خود به اين نتيجه رسيدند كه در ميزان بالايى از قتل هاى زنان به دست شوهرانشان، سوءظن و بدگمانى عامل وقوع جنايت بوده است. گويى اصلاً ماده هاى قانون مجازات اسلامى به درد و درمان اين زخم نمى آيند. موادى كه ديه و قصاص را تعيين كرده اند. همين ماده ۴۸۴ قانون مجازات اسلامى كه حتى براى تغيير رنگ يا كبود شدن پوست بر اثر ضربه هم «ديه» و مجازات تعيين كرده است.
گويى اصلاً در قانون مدنى ماده ۱۱۰۳ وجود ندارد كه مى گويد «زن و شوهر مكلف به حسن معاشرت با يكديگرند» به راستى معاشرت يعنى چه؟
دوست دخترك غمناك از آنچه بر سر او آمده رو به شوهرش كرد و گفت اى كاش به او نمى گفتى كه نزد وكيل برود!
به راستى براى چنين زنى مراجعه به يك وكيل دادگسرتى مناسب بود يا بايد كار ديگرى مى كرد؟
روز خواستگارى را به ياد آورده بود. اى كاش مى دانست چه شرايطى به انتظارش نشسته است.
مردى آلوده به سوءظن. مردى بددل كه گمان مى كند همه چيز در جهت خيانت به او پيش مى رود! بى خود نيست كه نتايج آن تحقيق دو جرم شناس مطرح كشور (دكتر محمد آشورى و دكتر شهلا معظمى در سال ۱۳۸۱) نشان داده است ۴۸ درصد مردانى كه همسر خود را به قتل رسانده اند مردان بدگمانى بوده اند و ۳۵ درصد آنها نيز به سبب داشتن تعصب و حسادت و وجود شخص ثالث دست به قتل همسر خود زده اند.
گويى اين يك واقعيت تلخ است كه براساس بررسى پديده همسرآزارى در تهران كه در سال ۷۷ به وسيله عباس آقا بيگلو و كامران آقاخانى انجام شد، ۸۱/۶ درصد زنان مورد پژوهش با مشت و لگد همسر خود، مورد آزار قرار گرفته بودند.دخترك مى گفت اى كاش نزد آن وكيل نرفته بود. منشى جوانى در شركت ما به كار مشغول بود. او با رضايت شوهر كار مى كرد اما در اكثر اوقات با چشمان كبود و ... مى آمد سر كار. گرچه متوجه مشكلش شده بوديم ولى در زمستان ۸۳ وقتى چند روز پياپى نيامد دريافتيم كه او به دست شوهرش به قتل رسيده است.
اگر اين دخترك هم مثل منشى شركت ما به دست شوهرش كشته شده بود چه؟ حالا چه مى گفتيم؟
ولى جداً اى كاش به جاى وكيل شخص ديگرى را مطرح مى كرديم؟ گاهى اوقات در روزنامه ها حرف هاى جالبى چاپ مى شود. يك زن روانپزشك گفته بود «دامنه سوءظن بسيار گسترده است و از يك شك ساده تا يك باور غيرقابل انعطاف در تغيير است و وقتى نگرش منفى و بار عاطفى و خشم آلود به خود گرفت به سندرم اتللو تبديل مى شود و فرد مثل شخصيت اتللو _ در نمايشنامه معروف شكسپير _ گمان مى كند كه همسرش در همه حال به او خيانت مى كند.»
خانم حاج محمدعلى وكيلى دادگسترى نيز حرف خوبى مى زد؛ مى گفت: «بايد مثل انجام آزمايش هاى خون و اعتياد كه قبل از ازدواج اجبارى و الزامى است رفتن زوج ها نزد مشاوران هم الزامى شود تا اگر هر يك از آنها دچار رفتار نامناسب و نشانه هاى خطرناك در رفتار است شناسايى و درمان شود.»
دخترك روز خواستگارى را به ياد آورده بود. به آن جوان متين و آرام كه تحصيلكرده هم بود نمى آمد كه تا اين حد سوءظن و بددل باشد. راستى از كجا مى شود فهميد كسى به «سندرم اتللو» دچار است؟ اى كاش به جاى حقوقدان، زن جوان را به يك مشاور خانواده معرفى كرده بوديم!؟ چه فرقى مى كند وقتى كسى سوءظن دارد هر شماره و هر نشانه اى را سرنخ خيانت مى داند. ولى راستى عجب روزى بود آن روز كه اين آدم فرهنگى به خواستگارى آمد!