ندا كاظمى
در روزهاى پايانى سال، خستگى يك سال كار بى وقفه، كابوس سيزده روز بيكارى و تحمل مراسم تكرارى و فرساينده سلام، سلام روبوسى _ روبوسى، خيلى ها را براى يافتن راه فرار به دفاتر آژانس هاى مسافرتى كشاند و خسته هاى سال البته حكايت شلوغى شهرهاى شمالى و جزيره هاى توريستى را مى دانند پس عجيب نيست كه هواى خروج از مرزها به سرشان بزند. اين زمان است كه برق نگاه مسؤول آژانس را مى بينى و خوشحالى كه دليلش را نمى دانى. اگر خيلى حساس باشى، مى توانى اين خوشرويى را بگذارى به حساب مهربانى مسؤول آژانس در آغاز سال نو.
|
|
|
حالا وقت آن رسيده تا با روحيه خوب به صحبت هاى مسؤول محترم كه با انگيزه اى خاص پكيج هاى مختلف را شرح مى دهد گوش كنى و درنهايت از بين تمام پيشنهادهاى زيبا و دل انگيز كارمندان آژانس پيشنهاد سفر زمينى به كشور همسايه غربى را از همه مطلوب تر مى يابى. زيرا وقتى تاريخ رفت و برگشت را مى پرسى مى بينى اين سفر به طور كامل تعطيلات سيزده روزه را پر مى كند و در ضمن دردسر پيدا كردن پروازهايى كه مسؤول آژانس مقابل هر يك از آنها اين جمله را تكرار مى كند: «البته پرواز كاملاً پر است و اگر لازم باشد بايد براى شما جاى ويژه پيدا كنيم!» كه خوب مى دانى به اين معنى است كه بايد پول ويژه بپردازى و از همه مهمتر اين كه با يك حساب سرانگشتى متوجه مى شوى اين پيشنهاد نه تنها از سفرهاى داخلى، بلكه از ماندن در خانه و مهمان دارى هم كم خرج تر است. تماشاى كاتالوگ هتل پنج ستاره اى كه ظاهراً قرار است محل اقامت شما باشد ديگر جاى ترديد باقى نمى گذارد و باقى ماجرا...
اما اين پايان ماجرا نيست، يعنى در واقع ماجراى اصلى از روز اول سفر آغاز مى شود. جايى كه طبق اعلان مدير تور صبح زود چمدان به دست رهسپار محل حركت شده اى و بعد از آشنا شدن با خانم جوانى كه خود را ليدر اين سفر معرفى مى كند مى فهمى اتوبوس چند دقيقه اى تأخير دارد. مسأله اى نيست. فعلاً سفر مهمتر است و نبايد در شروع راه به مسائلى ناراحت كننده فكر كرد. حتى اگر اين مسأله جوانى بيش از اندازه خانم ليدر باشد و با خود فكر كنى اين دختر جوان و بى تجربه چطور مى تواند مسؤول ۴۰ نفر آن هم در كشورى غريب باشد؟! اما سعى مى كنى خودت را تسلا دهى: مهم نيست حتماً توانايى اش را داشته اما دردسر از همين جا آغاز مى شود. دختر خانم ليدر با لبخندى دوباره نزديك مى شود و بعد از كلى عذرخواهى مى گويد قيمت ها گران شده و راننده ديگر حاضر نيست با مبلغ توافقى قبلى حركت كند. به همين خاطر بايد مبلغ .... اضافه پرداخت كنيد و اينجاست كه حكمت ارزانى روز اول برايت مشخص مى شود. پس از پرداخت آن مبلغ و البته معطلى چند ساعته بالاخره اتوبوس مى آيد و با خوشحالى از آغاز يك سفر حركت مى كنى. خروج از تهران لحظه اى است كه خانم ليدر نقش كليدى و حياتى خود را ايفا مى كند و ضمن معرفى خودش از تك تك همسفران مى خواهد خودشان را معرفى كنند. (چون ما از امروز همگى اعضاى يك خانواده ايم و قرار است سيزده روز شاد را با هم سپرى كنيم.)
بعدها مى فهمى اين تنها جمله صادقانه اى بوده كه خانم ليدر بر زبان آورده. چرا كه هنوز به طور كامل از تهران خارج نشده اى كه مى بينى همه همسفران با يكديگر دوست شده اند و هنوز سه _ چهار ساعتى از مسير نگذشته كه مى توانى جمع شدنهاى ۵-۶ نفره مسافران را ببينى كه سر صحبت را باز كرده و مشغول تعارف آجيل و تنقلات و گپ و گفت هستند. جوان ترها انتهاى اتوبوس را به محفلى صميمانه تبديل كرده اند و براساس طبيعتشان سرگرم صحبت و خنده اند.
با تاريك شدن هوا و البته توقف و صرف شام، چشمها آرام، آرام گرم مى شود و اينجاست كه خواب ها و بيدارها حساب خود را از هم جدا مى كنند. آنها كه دوست دارند مى خوابند و آنها كه بيدارند ترجيح مى دهند دور هم جمع شوند. فضاى خالى وسط اتوبوس جاى خوبى است براى اين گردهمايى ها تا هم فاصله ها كمتر شود و هم صداها آرامتر.
اما هرچه از يك طرف جمع مسافران صميمى تر و مصاحبتها گرمتر مى شود از طرفى بد قولى هاى خانم ليدر و راننده تور هم بيشتر و بيشتر مى شود و از همين آرام آرام اعتراض هاى زير لبى و پچ پچ ها آغاز مى شود. وقتى چند ساعتى در خاك تركيه راه پيمايى كردى تازه مى فهمى حدس ات درست بوده و جوانى خانم ليدر و بى تجربگى اش دردسر ساز. چون ظاهراً نه راه را بلد است و نه زبان كه حد اقل از كسى سؤال كند. وقتى به مقصد رسيدى و خانم ليدر هتل را معرفى مى كردند آن اعتراض هاى خاموش ناگهان سرباز مى كند.
«خانم اين هتل ۵ ستاره اى است كه قول داده بودى؟ اينكه دو ستاره هم نيست» حالا حكمت خنده روز اول مدير آژانس مشخص مى شود. مى فهمى تمام آن حرفها، وعده و وعيدى دروغين بوده براى مجاب كردن تو. حالا است كه زشتى دعوا و درگيرى هموطنان است در جمع بيگانگان، آنها كه با رد شدن از كنار اين جمع متشنج سرى از روى تأسف تكان مى دهند را درك مى كنى و وقتى از ماشين پياده مى شوى متوجه مى شوى اين فقط مشكل تور تو نيست. بلكه بيش از ده تور و مسافران اش با وضعيتى مشابه در خيابان معطل اند. آنها كه قبلاً رسيده اند و راضى شده اند در هتل مذكور اقامت كنند مدام تذكر مى دهند زير بار اين هتل نرويد اقامت در اينجا توهين به شخصيت ايرانى است. چرا براى اروپايى ها بهترين هتل ها را مى گيرند و براى ما اين هتل هاى پر از كثافت و سوسك!
خانم ليدر تقصير را به گردن نماينده ترك مى اندازد و معتقد است او هتل را اشتباه معرفى كرده اما وقتى با مسؤول رزرو هتل براى ايرانى ها صحبت مى كنى مى بينى برخلاف تورهاى هم وطن ات اين بيگانه ها كاملاً صادقانه رفتار كرده اند و در عكسى كه هنوز در دست دارد و به عنوان مدرك نشان مى دهد نام هتل و درجه آن به طور كامل مشخص شده.
نگاهى به اطراف براى درك وخامت اوضاع كافيست.
بسيارى از مسافران ساير تورها كارشان با ليدرهاى خود بالا گرفته است؛ حتى يكى دو تن از ليدرها را مى بينى كه با بينى هاى شكسته رهسپار بيمارستان شده اند و خدا را شكر مى كنى كه ليدر خودتان خانم است و حرمت خانم بودن اش مانع از مشاجرات آنچنانى و كتك كارى با مسافران معترض شده.
اما تو حالا اين جوان هاى عصبانى را خوب مى شناسى، مى دانى كه اينها همان هايى هستند كه تا چند لحظه پيش از مولانا و شمس تبريز مى گفتند و در طول ۴۸ ساعت راه حتى يك بار هم باعث دلخورى و ناراحتى كسى نشده اند. پس عصبانيتشان را درك مى كنى. با خود فكر مى كنى چه كسى بر كار اين آژانسهاى مسافرتى كه نهايت سوء استفاده را از بى اطلاعى مردم مى برند، نظارت مى كند. چه كسى به آبرو و تشخص ايرانى كه به خاطر اين كلاهبردارى ها در كشورهاى بيگانه زير سؤال مى رود، فكر مى كند؟ و چه كسى مسؤول اين همه ناهماهنگى است؟ آيا اينها كه اكنون چند ساعتى است چمدان به دست در خيابان ايستاده اند، هموطنان ما نيستند كه با تكيه به وعده و وعيدهاى آژانسهاى رسمى مسافرتى كه در نهايت وقاحت حتى وعده هاى دروغين خود را به طور رسمى ثبت و امضا كرده اند، رهسپار كشور غريب شده اند؟
بالاخره پس از چند ساعت سرگردانى وقتى راضى شدى در همان هتل و يا هتلهاى مشابه اقامت كنى، آنقدر خسته اى كه فقط به دنبال جاى خواب مى گردى و وقتى چشم باز كنى، اولين روز اقامت ات كاملاً پايان يافته. يادت مى افتد مدير آژانس در قراردادت چند گشت توريستى ثبت كرده است، پس به سراغ خانم ليدر مى روى و او هم با افتخار مى گويد بله. تورهاى داخل شهرى داريم. امشب ساعت ۱۰ همه در لابى هتل باشيد تا اين تورها را معرفى كنم، اما وقتى اولين تور كه شامل بازديد از يك جزيره است، معرفى مى شود، دوباره موج اعتراض و سر و صدا بالا مى گيرد، چرا كه گشتى كه قرار بوده رايگان باشد، اكنون ۵۰ دلار هزينه بر مى دارد و خانم ليدر هم با قيافه اى حق به جانب مى گويد: هزينه حمل و نقل تا دم كشتى رايگان است، اما تهيه هزينه ها بر عهده مسافران! يكى از مسافران كه سابقه سفر به اين كشور را داشته، پيشنهاد مى دهد خودمان و بدون تور به جزيره برويم تا ببينيد كه اينجا چقدر كلاهبردارى مى شود. فردا وقتى خودت به جزيره مى روى و هزينه ۵۰ دلارى به ۱۰ دلار كاهش مى يابد، مى بينى با اين ده دلار ناهار هم خورده اى و دوچرخه هم اجاره كرده اى، يك بار ديگر نيشخند مدير آژانس در روز ثبت نام را به خاطر مى آورى و معناى آن را بيشتر درك مى كنى. ديگر مطمئنى و مى دانى كه نيازى به خانم ليدر نيست و ديگر برايت اهميتى ندارد كه او بى تجربه است يا مجرب.
تصميم مى گيرى دل به جذابيتهاى سفر بدهى و حالا كه دستت به جايى بند نيست، دست كم كاستى ها را هم فراموش كنى و همه چيز را به تهران موكول كنى. مى دانى كه در بازگشت حتماً اعتراض خواهى كرد، هرچند هنوز نمى دانى به چه مرجعى و با خودت فكر مى كنى آيا مسافران قبل تر از ما چنين كارى نكرده اند؟!! يا شايد هم به نتيجه اى نرسيده اند كه امروز ما هم تجربه آنها را تكرار مى كنيم!!!
در هر حال چشم به هم مى زنى و مى بينى شب آخر است. همسفرهايت از جمع كردن چمدانها مى گويند و از جمع شدن به دور هم در شب آخر سفر. ناگهان به ياد مى آورى كه چقدر زود گذشت. به ياد صحبتهاى يكى از همسفران ات در لحظه درگيريهاى روز اول مى افتى كه مى گفت هر سال اين مشكلات را مى بينيم و هر سال مى گوييم بار آخر است و سال بعد باز چمدان مى بنديم.