|
روايت گرفتارى هاى دو دختر فرارى
چاله هاى شب
|
|
|
حميده گودرزى
عقربه هاى ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه شب را نشان مى داد. مرجان و فرشته يك بار ديگر برنامه هايشان را مرور كردند. اضطراب در چهره هردو نفرشان موج مى زد. آهسته، آهسته و بدون اين كه هم اتاقى هايشان حرف هاى آنها را بشنوند با هم حرف مى زدند. لباس هاى بيرون خانه شان را به تن كردند، تا در وقت مناسب نقشه خود را اجرا كنند. سكوت سنگينى حكمفرما بود. تنها صداى باز و بسته شدن در اتاق ها توسط مسئول شيفت شب شنيده مى شد. همزمان با نزديك شدن نگهبان مرجان و فرشته خود را به خواب زدند. مسئول مركز هم به خيال اين كه همه خواب هستند به اتاق رفت و پشت ميزش نشست. دو دختر نوجوان كه مى دانستند سركشى بعدى حداقل چند ساعت ديگر صورت مى گيرد بلافاصله كيف هاى خود را برداشته و پاورچين پاورچين به راه افتادند. وقتى به پشت حياط رسيدند از بالاى ديوار كوتاهى كه چند روز قبل آن جا را شناسايى كرده بودند، به خيابان پريدند. در تاريكى شب فقط نور لامپ چراغ برق ها سوسو مى زد. ترس و دلهره تا عمق وجود مرجان و فرشته نفوذ كرده بود. اما حضور در كنار هم تنها نقطه قوت قلب شان بود تا يك بار ديگر خيابانگردى را از سر بگيرند. دو دختر نوجوان بى هدف سعى مى كردند از مركز نگهدارى دختران دور شوند. بدين ترتيب نخستين شب فرار را پشت سر گذاشتند. آنها در حالى كه خسته و درمانده بودند، بلافاصله خود را به ايستگاه مترو رسانده و پس از خريد دو بليت رفت و برگشت روى صندلى ها جاخوش كردند. دقايقى بعد هم از فرط خستگى خوابشان برد. در پايان مسير هم توسط يكى از مسافران بيدار شده و دوباره سوار قطار شدند. تقريباً تا آخرين ساعت كار مترو پياده و سوارشدن و چرت زدن هايشان ادامه يافت. آنها مقدارى از خستگى شبانه خود را از تن گرفتند با تاريك شدن هوا و بسته شدن درهاى مترو، دوباره تنها و سرگردان به خيابان پناه بردند. آن شب خيابان براى ۲ دختر نوجوان جاى امنى نبود. چند موتوسيكلت سوار كه آنها را در كوچه اى خلوت و تاريك يافته بودند، بلافاصله دورشان حلقه زدند. فرشته و مرجان كه جان خود را در خطر مى ديدند، به هر شكل ممكن ، از چنگ آنها فرار كردند بعد هم از يك راننده مسافربر خواستند تا آنها را به طور دربست به خانه شان برساند. اما بعد از طى مسافتى به بهانه اين كه كيف پول خود را جا گذاشته اند بى هدف و سرگردان پياده شدند. هنوز دقايقى نگذشته بود كه چند مزاحم ديگر سر رسيدند. دو دختر نوجوان، با عجله از كوچه و خيابان ها گذشتند و با ديدن نور قرمز رنگ چراغ گردان خودرو پليس كه از دور چشم را خيره مى كرد، در ميان شمشادها و پشت ماشين هاى كنار خيابان مخفى شدند. در حالى كه وحشت تمام وجودشان را گرفته بود به دنبال سرپناه امنى بودند اما افسوس كه با سختى فراوان آن شب را هم پشت سر گذاشتند. صبح روز بعد هم در مترو و اتوبوس هاى شركت واحد كمى استراحت كردند. حدود ظهر به چند توليدى و فروشگاه كه آگهى استخدام كارگر داده بودند، مراجعه كردند. سرانجام بعد از چند روز سرگردانى در خيابان ها، يك زوج آنها را در كارگاه توليدى شان استخدام كردند. بعد هم قرار شد شب ها نيز همان جا بمانند اما مدتى بعد صاحب كارگاه هر دو نفر را جواب كرد و دوباره آنها روانه خيابان شدند. چند روزى را با پولى كه از طريق كار در توليدى پس انداز كرده بودند گذراندند تا اين كه پس از سرقت خودروى مرد مسافربر در حوالى جاده بهشت زهرا دستگير شدند. فرشته و مرجان در حالى كه در شعبه يازدهم دادسراى شهررى تحت بازجويى قرار گرفتند پس از اعتراف به سرقت اظهار داشتند: «مرد راننده قصد سوءاستفاده داشت كه ما هم خودرو اش را دزديديم تا درس عبرتى برايش باشد.» «فرشته» به بازپرس گفت: من و مرجان، ساعت سه بامداد در حالى كه از پرسه زدن در خيابان ها خسته شده و پولى هم براى ماندن در مسافرخانه نداشتيم، تصميم گرفتيم با راننده خودرويى طرح دوستى بريزيم تا پولى براى رفع گرسنگى و خستگى خود به دست آوريم. بنابراين به محض اين كه راننده ماشين جلوى پاى ما ترمز كرد، سوار شديم. از او خواستيم دربستى ما را به خيابان جمهورى برساند. در ميانه راه مرجان كه روى صندلى پشت نشسته بود، از خستگى خوابش برد. مرد راننده هم با من طرح دوستى ريخت تا اين كه از لابه لاى حرف هايش فهميدم قصد سوءاستفاده از ما را دارد. بنابراين وقتى به يك دكه رسيديم از او خواستم برايم سيگار و نوشيدنى بخرد. وقتى پياده شد از فرصت استفاده كردم و سوار بر ماشين همراه دوستم فرار كرديم تا اين كه در جنوب تهران توسط پليس دستگير شديم. البته اول قصد سرقت ماشين را نداشتيم اما چون او قصد سوءاستفاده از ما را داشت، تصميم گرفتيم ماشينش را بدزديم و بعد هم رهايش كنيم تا درس عبرتى برايش باشد. بدين ترتيب دو دختر نوجوان و مرد راننده با دستور بازپرس پرونده براى تحقيقات بيشتر بازداشت شدند. اما ديرى نگذشت كه دو دختر به سرقت ۳ دستگاه خودروى ديگر هم اعتراف كردند. فرشته در بازجويى ها گفت: هميشه سرقت ها را بين ساعت ۳ تا ۵ صبح انجام مى داديم. يك شب، سوار سمندى شديم. راننده وقتى فهميد دختر فرارى هستيم، گفت: حاضر است به ما كمك كند. ما كه در آن لحظه خسته و گرسنه بوديم، گفتيم معتاديم و احتياج به مواد داريم. به بهانه خريد مواد مخدر، او را به حوالى بهشت زهرا كشانده و در فرصتى مناسب ماشين را دزديديم. اما دقايقى بعد، پليس راهنمايى و رانندگى دستور توقف داد و كارت و مدارك خواست. ما هم گفتيم ماشين متعلق به پدرمان است، مأموران هم ماشين را توقيف كرده و گفتند بايد پدرمان آن را تحويل بگيرد. فرشته درباره يكى از سرقت هايشان گفت: در يكى از خيابان هاى شهر با پسر جوانى آشنا شديم كه ۲۰۶ داشت حدود يك هفته، هر روز با او در خيابان هاى تهران تفريح مى كرديم. يك روز به بهانه اين كه مى خواهم براى مادرم فاتحه بفرستم از او خواستم ما را به بهشت زهرا ببرد. وقتى به آنجا رسيديم سر قبر يك زن نشستيم. دقايقى بعد مرجان به بهانه آوردن سيگار به سمت ماشين رفت. من هم از پسر جوان خواستم كيفم را از ماشين بياورد. طبق نقشه وقتى پسر جوان به طرف ماشين رفت مرجان سوار ماشين فرار كرد. من هم چند دقيقه بعد به محلى كه از قبل با مرجان تعيين كرده بوديم رفتم و سوار شدم و چند روزى با ماشين دزدى در خيابان هاى تهران پرسه زده و شب ها هم داخلش مى خوابيديم. بعد هم آن را در اختيار يكى از دوستانمان گذاشتيم تا برايمان بفروشد تا اين كه چند روز بعد دستگير شديم. فرشته در حالى كه بشدت ابراز پشيمانى مى كرد، گفت: «ما دزد نيستيم، اما چون راننده ها قصد سوءاستفاده از ما را داشتند، مى خواستيم با اين كار آنها را تنبيه كنيم. دو دختر نوجوان علت اصلى فرار خود از خانه را اعتياد و فقر شديد پدر و مادرهايشان اعلام كردند. فرشته كه مدعى بود ساكن تهران است، اظهار داشت: «والدينم، هر دو معتاد هستند. ما پنج خواهر و برادر هستيم. تا آنجا كه يادم مى آيد پدرم هميشه به خاطر اعتياد و دزدى در زندان بود. مادرم هم بايد مى رفت و رضايت شاكى ها را مى گرفت تا پدرم آزاد شود. وقتى هم پدرم در خانه بود هميشه ما را به باد كتك مى گرفت. مادر و پدرم هيچ گاه به فكر سعادت و خوشبختى ما نبودند. آنها حتى تا به الآن براى من و برادرانم، شناسنامه هم نگرفته اند. وقت سربازى برادرانم است اما آنها به دليل نداشتن شناسنامه نمى توانند، سربازى بروند. من هم به همين علت از درس خواندن محروم ماندم و حتى با وجود داشتن چند خواستگار نتوانستم ازدواج كنم. برادر بزرگترم، سه سال قبل با شناسنامه پدرم ازدواج كرد. وقتى هم صاحب بچه شد به بچه اش، شناسنامه نمى دادند تا اين كه پس از ۲ سال موفق شد، براى خود و فرزندش شناسنامه بگيرد. من كه از اين زندگى خسته شده بودم ناچار زندگى در خيابان را ترجيح دادم. اما يك هفته بعد از فرارم، دستگير شدم و در بهزيستى با مرجان آشنا شدم. او هم به خاطر اعتياد والدينش از خانه فرار كرده بود، اما محيط مركز بهزيستى براى هر دو نفرمان خسته كننده بود. انگار كه هيچ كس با ما سازگارى نداشت. هر روز با يك نفر درگير بوديم. به همين خاطر نقشه فرار را طراحى كرديم. بعد هم، به شكل هاى مختلف زندگى نكبت بارمان را گذرانديم. بعضى وقت ها در خانه دوستانى كه در خيابان ها پيدا مى كرديم مى مانديم. برخى اوقات هم، شب ها را با ترس و دلهره در خيابان ها مى گذرانديم. برخى اوقات هم با پسرهاى جوان دوست مى شديم و در حالى كه مى گفتيم ساكن شمال شهر هستيم اعتماد آنها را جلب كرده و بعد از مدتى به بهانه هاى مختلف از آنها پول مى گرفتيم و مدتى زندگى مى كرديم. ما در اين مدت چندين بار دستگير و به مراكز وابسته به بهزيستى منتقل شديم اما هر بار فرار مى كرديم. دو دختر نوجوان در ادامه به بازپرس گفتند: اگر براى ما امكان كار و زندگى و شناسنامه براى شناسايى هويت مان وجود داشته باشد، حاضريم درس بخوانيم و كار كنيم. آنها هم اينك در بازداشت هستند و قرار است بزودى درباره آنها تصميم گيرى شود.
|